تبليغاتX
تیله باز
شش حکایت کوتاه از گیتی سروش
مسافرخانه‌ی پاییز
این را میدانم (اول نمیدانستم اما‌ آخر ، بعد از دو روزی کلنجار ، فهمیدم )که چه کار سختی‌ست فارسی نوشتن ؛ با اینکه خیلی از حرفها را فقط به فارسی میتوانم بنویسم چیزهایی هم هست ، در سرم و دور و برم ، که فارسی نیست ، که شاید فارسی هست اما از فارسی‌ی دخترانه‌ی من میرمد ، که خدای من بیشک گناه زبان نیست اما از بیشتر فارسیها میرمد ...

ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:32  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

اردیبهشت چهل و شش
یک_ اول ازینجا شد که گفته بودم چشم، گفته بودم خاهش میکنم_ توی تاکسی به جلو خم میشد ، به پنجره‌ی کنارش تکیه میداد، از نو صاف مینشست نیم نگاهی به من می انداخت ، با دست چپ موهاش را از توی صورتش میزد کنار ، شیشه‌ی پنجره را میکشید پایین، دستش را از پنجره میبرد بیرون، تندی‌ی عطرش میرفت و بعد که دستش را می آورد تو و شیشه را میکشید بالا برمیگشت، بنظرم می آمد برمیگشت توی موهاش که با دست چپ میزد عقب، با انگشتهای دست راستش با لبهاش بازی میکرد.
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:29  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

پاییز
یک

بعداز ظهر سه شنبه منوچهر تلفن کرد و گفت عروسی‌ی شیرین جلو افتاده_ شنبه شب، محمود فکر کرد ای خدا و قلمش را گذاشت روی میز و چشم هاش را برای چند لحظه بست و به خودش گفت نه. بعد پرسید فرهاد شنیده، نه. پس تو از کجا فهمیدی؟ منوچهر براش قبلن گفته بود که زن برادرش از آشناهای فامیل داماد است_ دوباره گفت. محمود فکر کرد خوب_ حالا، برای شب با هم قرار گذاشتند. محمود داشت ناخن انگشت کوچکش را میجوید و توی فکرش برای فرهاد که ساکت و مظلوم روبروش نشسته بود از منطق زندگی حرف میزد. به منوچهر گفت ساعت هفت و نیم. بعد قلمش را از روی میز برداشت_ نوک قلم خشک شده بود و نمینوشت.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:26  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

اینجا که هستیم
از در بزرگ دانشگاه می‌آیند بیرون . احمد حرف زنان جلو میرود. رویش را برمیگرداند. مهرداد حواسش به حرفهای او نیست. ایستاده است به تماشای خیابان. احمد منتظر می‌ایستد. از نقاشیش حرف میزند. مهرداد میگوید حیف روز تمام شده. فکر میکند احمد نفهمیده و یاد من میفتد. احمد میپرسد از کدام طرف میروند_ هر طرف؛
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:24  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

طرح

پنجره‌ی باز. صدای ماشین ها و صدای باد. کنار پنجره در صندلی راحتی نشسته‌ام. درخت های خیابان سیاهی‌ی آسمان و رنگ شاخه های نا آرام. آبی تیره آسمان. هلال خاکستری ماه. سبز روشن و سبز تیره برگها. سربی ی اسفالت. چه احساسی؟ می خواهم احساس شادی کنم بنشینم یا پنجره ی باز باد سر دو شب بزرگ بنشینم و سوز باد را به چشم سبکی شب را حس کنم شادی شب جابه جا می شوم پاهایم را دراز می کنم. تکیه می دهم. صدای پای راهگذران نیمه شب. صداهای شب. می نشینم تا صبح.

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:20  توسط امیر حسین یزدان‌بد  |