تکنیکهای روایت
در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باكره به خود هدیه دهم.
این جملهی آغاز رمان «خاطرات روسپان سودازدهی من» به ترجمهی روان امیرحسین فطانت است که اینروزها در اینترنت به طور الکترونیکی منتشر شده.
چطور روایت میکنیم؟
در طول دو سالی که انواع و اقسام داستان به دستم میرسید بدون اغراق از هر ده داستان هشت داستان فاقد ساز و کار روایت بود. وقتی حرف از ساز و کار روایت میزنم منظورم دقیقن پاسخ به دو سئوال اساسی است:
چرا روایت میکنم و چطور روایت میکنم.
بسیاری از داستانها فاقد بهانهی روایت بودند. با توجه به اینکه اکثر داستانها از زاویهی دید من راوی اجرا میشد، خلق بهانهای برای روایت اهمیت بیشتری پیدا میکرد. اما خیلی کم دیدم. خیلی کم دیدم کسانی را که به خود روایت به عنوان اصلیترین عنصر داستان، آگاهانه و مهندسیوار نگاه کنند. وقتی از خیابان، سرآسیمه به خانه میرسید و کسی در خانه از شما میپرسد «چته؟ چی شده؟» چطور شروع میکنید تا ماجرای دلخراش یا اعجاب آوری را که توی سرتان است بازگو کنید؟
فرض کنید آقای راوی در حین رانندگی در اتوبان است. ناگهان کبوتری سفید و زیبا رو به شیشهی جلوی ماشین تغییر مسیر میدهد و با شدت به شیشه برخورد میکند. آقای راوی میکوشد بر اعصاب خود مسلط باشد و از انحراف ماشین یا هر حادثهی جنبی دیگری جلوگیری کند. آرام کنار میگیرد و جسد پرنده را که مثل دستمال مچالهی سفیدی زیر تایر ماشینها اینور و آنور پرت میشود با نگاهی مبهوت تماشا میکند. روی شیشهی ماشین و محل برخورد کبوتر انگشت میکشد. رد محوی از خون و لکهی چرب و خاکی بدن پرنده و بالهای گشودهاش روی شیشهاست. جرات نمیکند پاکش کند انگار که آثار حادثهای مقدس و تراژیک را تماشا میکند. سوار میشود و دکمهی آبپاش را میزند و برف پاککنها را کار میاندازد. اما هنوز هر لحظه آن تصویر محو چرب و خون آلود را روی شیشه میبیند. یکی دوبار هم از صدای بوق ماشینهای اطراف، پشت ترافیک به خودش میآید. به خانه میرسد. به طور طبیعی ماجرا را برای همسرش چطور تعریف خواهد کرد؟
مثلن اینطوری:
چیزی نشده(تقلیل خبر به روایت – خبر میتوانست این باشد که تصادف کردهام ولی با همچین جملهای به مخاطب توضیح میدهد که خبری که نشان از حادثهای باشد در کار نیست و او را به شنیدن روایت بدون نگرانی و با تمرکز و آرامش خیال دعوت میکند – خلق بار داستانی). داشتم از اتوبان همت میاومدم، سرعتمم زیاد بود (مکان و اتمسفر – کمی هم زمینهسازی توجیه حادثه یا همان گره گشایی نهایی روایت) بعد یهو یه کبوتر خودشو کوبید به شیشهی ماشینم (حادثه و اوج داستان که در نهایت سادگی روایت، فقط با کلمهی یهو تلاش شده اثرگذارتر عمل کند). نزیدیک بود چپ کنم (این هم تلاشی دیگر برای اثر گذاری نقطهی اوج داستان و استفاده از احتمالات ممکن و ایجاد نوعی تعلیق سطحی و سریع). ماشینو کنار کشیدم (سقوط روایت آغاز میشود). داشتم زهره ترک میشدم(گرهگشایی و آماده سازی مخاطب برای دریافت درونمایه). نمیفهمم چرا اینجوری شد (درونمایه و سئوال نهایی که انگیزهی نهایی روایت را در خود دارد).
با نگاهی اجمالی به همین چند خط تقریبن سه دستهی اصلی از فعالیت روایی را در این دیالوگ ساده میبینیم. دستهی اول که نارنجی هستند بازگشایی بازی روایت را بر عهده دارند و منحنی حساسیت داستان را بالا میبرند. دستهی دوم که قرمز هستند نقطهی اوج و ضربهی داستان هستند و دستهی سوم گرهگشایی و نقطهی فرود روایت که سبز رنگ شدهاند. این تکنیکها هم ناخواسته و بنابر هنرهای کلامی آقای راوی رعایت شده:
1- راوی تلاش نکرده که توالی و ترتیب زمانی حوادث را به هم بریزد. این نظم روایی قطعات ماجرا، متاثر بودن راوی و حالات درونی او را بهتر انتقال میدهد. روایت با حوصله و سر فرصت برای ماجراهای تکاندهنده، یا نشاندهندهی همراهی راوی با اصل ماجراست یا خودش در اصل حادثه نقشی نداشته. مثل روایت یک کارآگاه از حادثه. نمونهي پیچیدهترش "مرگ کسب و کار من است" که میزان منفور بودن راوی را در خونسردی هین اجرای جنایت نشان میدهد.
2- همچنین به پس و پیش ماجرا و محیط توجه نکرده مثلن اینکه فکر کند کبوتری وسط اتوبان چه میکند و از کجا ممکن است آمده باشد. این از جهتی به غیر عادی بودن ماجرا کمک میکند و از جهتی عنصر تعلیق را قویتر میکند. جملات ضرب دار و کوتاه ادا شده و هیچ جای سئوالی را در مرحلهی اول شنیدار نمیگذارد. تنها عکس العمل یک مخاطب منطقی سکوت و تفکر و توقف است.
3- قسمت دلخراش ماجرا یعنی له و لورده شدن جسد کبوتر را در روایت حذف کرده. این به کار گرفتن مخاطب در روایت است. مخاطب ممکن است به سرنوشت کبوتر علاقه نشان دهد و ممکن است که برایش مم نباشد. اگر برایش مهم باشد راوی در حرکت دوم با توضیحات بیشتر جزئیات بیشتری را برای ما روشن خواهد کرد. به هر حال امکان تصویر سازی ذهنی و تخیل را برای مخاطب حفظ کرده.
حالا بر میگردم به جملهی آغازین.
در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باكره به خود هدیه دهم.
در یک جمله، حجمی قابل توجه از اطلاعات بدون کمترین تاخیری در ذهن میریزد. مارکز در این رمان بار دیگر نهایت وفاداری خود را به روایت محض و بطنی و فرار از پیچیدهگیهای فرمیک نشان میدهد. برای این نوع روایت مثالهای بیشماری میتوان زد. از «خاطرات روسپان سودازدهی من» استفاده کردم چون آخرین شکل روایت محض و سادهای بود که اینروزها خواندم و در اینترنت موجود است و بار دیگر توانایی فوق العادهی مارکز را در ساده گفتن موضوعاتی سادهتر (که البته فقط جدارهی داستاناند) نشان میدهد. فقط چند بازگشت زمانی که آنهم با تمهیداتی ساده و خودمانی پیریزی شده. اما در لفاف همین جدارهی سادهی سیلندر وار و بدون پیچش، گلولهای طلایی جا خوش کرده. فقط یک چیز در این رمان عجیب و پیچیده است.
احساسی که در پایان با آن روبرو میشوید و شخصیتهایی که مثل خوابگردها، روزها آرامش کریدورهای مغز شما را به هم میریزند. در مورد انواع ممکن روایت همین مثال بیشتر حرف خواهم زد. شاید بگویید خب این رمان را مارکز نوشته. طبیعی است اینقدر کشش داشته باشد. هر هنری دو بخش اساسی دارد. یکی تکنیک و فن، دیگری آنِ هنری و جان هنرمند که در قالب اثر مینشیند. قسمت دوم همانی است که میگویند استعداد هنری. در داستان، کشش و جذابیت بر خلاف تصور بسیاری جزو فن داستان است. کاملن آموختنی و ریاضیوار. دانشی است که میتوان آموخت و هر ماجرای داستانی ساده و دم دستی یا دراماتیزیبل را با آن به اثری به یاد ماندنی و میخکوب کننده تبدیل کرد. تکنیکهایی که هالیوود به خوبی آنرا میشناسد. هر تم یا پلات سادهای را به داستانی عظیم و روایتی جاهطلبانه تبدیل میکند. مخاطب را همراه میکند و فرصت پلک زدن را از او میگیرد. این بحث را ادامه خواهم داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محض اطلاع دوست آشنایی که در بخش نظرات مطلب قبل از ترجمهی ذبیحالله منصوری بر "لولیتا" بی اطلاع هستند، علاوه بر فیلم متن کامل رمان در سایتهای مختلف اینترنتی وجود دارد. مایهاش کمی سواد انگلیسی است.
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:10  توسط امیر حسین یزدانبد
|
تکنیک روایت محض
اینروزها تقریبن هر کسی که دو تا کتاب کامل در ادبیات چاپ کرده، کلاس آموزش داستان هم گذاشته. انصافن هم دارند تلاش میکنند در رقابت با هم، سطح و تنوع مسائل را افزایش بدهند و تا میتوانند از تکنیکهای مدرن بگویند. اما بعضی چیزها هست که نمیشود درس داد. باید خود نویسنده در حین نوشتن آنها را پیدا کند.
امروز که داشتم روی پاراگراف هشتم از فصل دوم کار میکردم متوجه یک واقعیت انکار ناپذیر شدم. خیلی ساده بود. من چطور تعریف میکنم و چه چیزی را تعریف میکنم؟ از این به بعد میخواهم در مورد کشفیات شخصیام در این مورد حرف بزنم.
در خارج از مغزمان یک واقعیت بیرونی داریم. من به عنوان راوی میبینمش و سعی میکنم آنرا به شما نتقال دهم.
روایت صرفن سیلندر این اسلحه است. گلولهای در جان این سیلند در انتظار شقیقهی خواننده، بیتابی میکند! اندیشه و درونمایهی داستان. یعنی همان چیزی که قربانی، فرصت دیدنش را نمیکند آمادهی رها شدن میماند. اگر درست شلیک شود، اتفاقی میافتد که در لولیتا اثر ناباکوف به وضوح میبینیم. گلولهی اصلی داستان خلق شخصیتی فرار و غیر قابل دسترسی است که احساس افسوس و هوس را با هم در مخاطب زنده می کند. لولیتا، شخصیت اصلی داستان احساسی غریب از بیسرانجامی و ناکامی در جان ما میریزد. این همان گلوله است. لولیتا نمونهای از شلیکهای صحیح درونمایه را به ما نشان میدهد.

در مورد روایت و تکنیکهای روایت محض بیشتر حرف خواهم زد. چرا میگویم روایت محض و چرا این موضوع را اینقدر مهم میدانم.
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:7  توسط امیر حسین یزدانبد
|
واگذاری کارگاه داستان جغد
دوستانی که مایل به ادارهی کارگاه داستان جغد هستند میتوانند برای این مطلب کامنت بگذارند یا ایمیل بفرستند و مختصری از فعالیتهای خود را در زمینهی ادبیات داستانی، کارهای منتشر شدهی خود یا گروه کاریشان را ارائه دهند.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:20  توسط امیر حسین یزدانبد
|
کوزه را نشکنید
به سلامتی "عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک" را به عنوان رمان ضد دفاع مقدس شناسایی کردند و پس از بررسیهای فراوان دریافتند که ارزشهای دفاع مقدس در این رمان مخدوش میشود. جالب این است که اغتشاش و به هم ریخته گی در سپاه مدافعان "جنگ تحمیلی" یا همان "دفاع مقدس" در چنین مراسمی زمانی به اوج میرسد که از ضد و نقیض گوییها به وضوح معلوم میشود در تعاریف اولیهی "ادبیات دفاع مقدس" دو دستهگی و چند دستهگی وجود دارد. نتیجهگیریهای منطقی رضا شکرالهی را بخوانید بیشتر به عمق فاجعه پی میبرید.
آنهایی که Flags of Our Fathers را دیدند با من هم عقیده خواهند بود که لحظاتی با واژهی "تهاجم مقدس" احساس هم فکری و هم دردی کردند. دیالوگ نویسی، پرداخت داستانی و تکنیکهای سینمایی چنان در خدمت این واژه به کار رفته که آدم فراموش میکند اصل ماجرا چیست.
ما جنگ را نمیبینیم. همین اشتباهات که بسیاریش هم عمدی است چنان ماهیت آنرا هجو کرده که دیگر نویسندهای جرات نمیکند از کلماتی مثل "عملیات" و "شهید" و ... استفاده کند. این در حالی است که هیچکس نقش تعیین کنندهی آن هشت سال را در آیندهی فرهنگی و سیاسی ایران بیاهمیت نمیداند. به محض ورود به این عرصه همهی ذهنها کشیده میشوند به سمت بسیجیجوانی که از زیر یک خروار توپ و گلوله سالم به حاجی میرسد و گردان را نجات میدهد و سربند و پرچم و ترکش و پلاک! ببینید چطور طی چند سال این واژهها را به گند کشیدهاند که خیلیها کار ادبیات جنگ را تمام شده فرض میکنند. عملکرد فرهنگی جمهوری اسلامی (فارغ از دولتهایی که بر سر کار آمدهاند) در این زمینه چنان مخرب و ویرانگر بوده که برای بازگرداندن تعاریف اولیهی جنگ باید از نو دست به کار شد. تازه بعدش هم خدا میداند که بر اساس تعاریف هر گروه، موافق "جنگ تحمیلی" عمل کردهاید یا ارزشهای آنرا خدشه دار کردهاید و هیچ بعید نیست که در نهایت نویسنده را محکوم به نوشتن ده صفحهی آ-چهار، داستان کلیشهای برای تخریب هر گونه خلاقیت در این عرصه کنند.
از مدافعان ادبیات جنگ، آب نمیخواهیم. کوزه را نشکنید.
2
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:42  توسط امیر حسین یزدانبد
|
شعر - زبان - معنا
اتفاق بامزهایست. چند روز پیش بود که کتاب شعری را میخواندم (نسخهی الکترونیکی) و در همان مقدمه زه زدم و نتوانستم پیشتر بروم. فقط دو خطش را اینجا میگذارم و جایزه هم میدهم برای کسی که به من بگوید این یعنی چه!
در کسی، به زدگی خودم، کمر بستم که زمین را رفت.درست روی کمرش نشسته بودم درست آن وسط، تا زمینهای که بیشتر بود تا بهار بیاید هم. حتی شاید کمی بیشتر بشود.دانه پاشیدنش برای اطرافیان پلاستیکیاش، ژلههای ال دی ارجاع به متن کتاب شود.
وقتی ساعتی با این نوشتهها که کپی دست چندم آثاری است که این روزها زیاد شده (و از دههی هفتاد شروع شد) سر و کله زدم، از پشت میزم بلند شدم و بلند بلند جوری که خودم خندهام گرفت گفتم: خانمها آقایان. من احمق نیستم. من حافظ و سعدی و بیدل خواندهام. من جنس را میشناسم. کلمه حرمت دارد آقا! حریم کلام را ندرید. (اشارهای است به یکی از داستانهای خودم)
بعد در روزنامهی حیات نو این سخنرانی را دیدم. افراط و تفریط پدر ایرانی را درآورده. بعد دوباره که نه، برای بار هزارم به بحث "مرجعیت ادبی" فکر کردم. بعد با خودم گفتم، شهرزاد! یا در این شب تاریک قصه بگو یا صبح سپیده بمیر...
هنوز دارم با فصل دوم "سه گانهی ایرانی" سر و کله میزنم.
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:29  توسط امیر حسین یزدانبد
|
هندسهی داستان
اینروزها روی یک داستان بلند کار میکنم. یک شخصیت عجیبی در ذهنم خلق شده که مدام بیقراری میکند. اتوبان مدرس و حقانی را دو بار پیاپی اشتباه از اول تا آخر رفتم! اسمش حمید است. شوخ و بیقرار. ولی اتفاق مهمی که در این داستان به سراغم آمده. بعد از داستان "هنوز یوسف" که بیشتر برایم نقش تمرینی داشت در بررسی توانمندیهای یک زبان به خصوص، این سه گانهی ایرانی فرم کامل شدهی همان اندیشهی قدیمی من است. مهندسی داستان. هندسهی داستان. من داستانم را اول مثل یک معمار خوب میبینم. از راه رفتن توی کریدورهای تاریک بیزارم. واقعن فکر میکنم بدون دانستن هندسه و معماری نوشتن داستان بیشتر نوعی تخلیهی احساسات و رخ نمایی توان نوشتاری است.
اسمش را گذاشتهام " سه گانهی ایرانی". معماری هرمی شکلی دارد با مقبرهای گرم و نرم برای من که نویسندهاش هستم در نقطهای طلایی میان یالهای هرم. در نقطهای که من به عنوان نویسنده جا دارم هیچ چیز فاسد نمیشود. همه چیز جریان دارد.
به شدت از نگهداری سایتی مثل جغد خستهام. دلم میخواهد برای خودم بنویسم. دلم میخواهد اگر فضایی و فضا سازیای دارم آلونکی تنها برای خودم داشته باشم و بس. احتمال زیادی دارد میزبانی و نام سایت را تمدید نکنم. دارم وارد فضای جدی نوشتن میشوم. انرژی زیادی برای اتلاف ندارم. جغد با به روز نشدنش انرژی زیادی از من میگیرد.
از بس داستان خوب کم میبینم. از بس داستانها را گترهای و شکمی مینویسند. از بس روم نمیشود بگویم داستان نوشتن آنقدرها هم که فکر میکنید ساده نیست. درد دلها و عقدهها و خشمها و نفرتهایتان را برای دفتر خاطرات نگهدارید. داستان عرصهی جدی و خطرناکی است که نهایت حضور ذهن و دانش و تسلط و تجربه را طلب میکند. بعد فکر میکنم این اسمش غرور است. این یعنی من به خاطر موفقیتهایی تک و توک و مقطعی دارم بقیه را از بالا نگاه میکنم. بعد ساکت میمانم. ولی باز هم فکز میکنم این روزها چقدر داستان خوب کم خواندهام. " آبیهای غمناک بارون" را خواندم. زیباست... زیبا. اما و اگرش را هم نادیده میگیرم به خاطر لحن و فضای زیبایی که اصغر عبدالهی توش به راه انداخته.
از این به بعد برای یادآوری خودم هم که شده میخواهم از خواندههایم هم یادی بکنم.
تا همین جاش جالب است که نزدیک به شش جلد کتابهای فرهنگ جبهه را در کتابخانه زیر و رو کردم. جایی از داستانم جنگی میشود. خیلی تلاش کردم از فضای جنگ دور بمانم اما داستان امانم را برید. مدام میرفت آنطرف. حالا همهی وحشتم این است که از کلیشه و گند و کثافت معمول ادبیات جنگ سر در نیاورم.
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:50  توسط امیر حسین یزدانبد
|
یکی بود، یکی نبود
دلم تنگ شده بود برای تیلهباز! نویسندهی
آماتوری که یافتههای نوشتاریاش را توی یک سایت پر از عکس تیله منتشر میکرد.
ماجرا به سه سال پیش برمیگردد. وقتی من داشتم وارد عالم نویسندهگیری (اصطلاح
زیبای یک نویسندهی کوچولو) میشدم. وقتی داشتم فکر میکردم که میشود که من هم
جدی بنویسم. میشود در این خرابشده که از مهندسی و تخصص و فلان و بهمان طرفی
نبستم با نوشتن ساعتها را هل بدهم جلو. شد. یعنی تا حالاش که شد. از نو شروع میکنم.
2
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:2  توسط امیر حسین یزدانبد
|