تبليغاتX
تیله باز
مروری بر پدیده‌ای به نام "مجموعه داستان"

پس از ورود و شکل‌گیری شیوه‌ی داستان کوتاه و استقبال گسترده‌ی نویسندگان ایران از این گونه‌ی ادبی، روندی لاینقطع و غیر قابل کنترل در شکل‌گیری پدیده‌ای به نام مجموعه داستان آغاز شد. بسیاری از نویسنده‌های دهه‌ی سی و چهل شمسی، داستان‌ها را با حفظ ماهیت مستقل هر اثر به صورت تک داستان در نشریه‌ای چاپ کردند و هر از گاهی به دلیل شهرت نویسنده، این داستان‌ها از نشریات جمع‌آوری و در اثری مستقل که معمولن به نام یکی از داستان‌ها نامیده می‌شد، چاپ و منتشر می‌گردید. کم کم نام مجموعه داستان هم به عنوان یک گونه‌ی کتاب‌های ادبی، فرمی شناخته شده و جا افتاده در صنعت نشر کشور پیدا کرد. در حقیقت دو عامل به طور موازی و هم‌زمان به پیش‌برد این جریان کمک کردند. اولی دسته بندی و جناح‌بندی‌های مطبوعاتی باعث می‌شد که چاپ یک اثر در نشریه‌ای به معنای تایید مشی و اندیشه‌ی کلی آن نشریه باشد. طبیعتن نویسنده‌های جهت دار و خط باز به سرعت سوراخ دعا را پیدا می‌کردند. اما قشر اعظم نویسنده‌گان که با ادبیات داستانی به مثابه‌ی پدیده‌ای فراتر از سیاست و جناح و گروه نگاه می‌کردند دچار سردرگمی می‌شدند (و این دلیل وبلاگ‌نویسی من و امثال من است).

دوم این‌که داستان باید به هر حال چاپ می‌شد و از طرفی هر داستان به صورت یک واحد مستقل و معنادار ارزش ادبی و هنری دارد. مثلن داستانی که حدود سه هزار کلمه دارد و قطع رقعی مثلن هشت صفحه‌ی چاپی حجم دارد را چطور می‌توان به صورت اثری مستقل و مجرد چاپ و توزیع کرد؟ گاهی، گروهی نشریه‌ای را با کمک هم راه می‌انداختند و برای مدتی در لابلای سطور آن، توجیهی اقتصادی و منطقی برای چاپ اثر پیدا می‌کردند(شمیم بهار، گلشیری و...). طبیعتن دوام چندانی پیدا نمی‌کرد. ده‌ها نشریه قابل مثال زدن است که در واقع برای چاپ تک داستان منتشر می‌شده و می‌شود و سایر مطالب برای جوری جنس مجله است. ترجمه، مقاله، نقد و از این قبیل مخلفات. شکل صفحه‌آرایی و طراحی مجله تکلیف مخاطب را روشن می‌کند.

داستان کوتاه، ماهیتن، و به دلیل وابستگی‌اش به قالب چاپی اثر، مطبوعاتی‌ترین شکل ادبیات داستانی است. نگاهی به تاریخ داستان کوتاه همه چیز را روشن می‌کند. اما در مملکتی که مجلات و روزنامه‌ها به سختی چنار سبز می‌شوند و به راحتی چمن دروشان می‌کنند، تکلیف چیست؟ روند اروپایی آن چنین است که نویسنده سه چهار اثر در یکی از نشریات معتبر -که تریبون همین ژانراست- کارش را چاپ می‌کند. این نشریات توسط حرفه‌ای‌ها به دقت مطالعه می‌شوند و ظهور نویسنده‌ای جدید را شناسایی می‌کنند و یادداشت می‌نویسند. نقد می نویسند و معرفی می‌کنند. نویسنده مخاطب خاص پیدا می‌کند و یکی دو اثر دیگر هم چاپ می‌کند. در نهایت مجموعه‌ی آثار خود را به همراه چند کار چاپ نشده منتشر می‌کند تا جریان عرضه و تقاضا به درستی و کمال شکل بگیرد. موضوع همین است که داستان به مثابه کالایی هنری، تعریف نشده و جانیافتاده. ذوقی نگاه می‌کنیم و عشقی می‌نویسیم و کشکی چاپ می‌کنیم. مطابق معمول،‌ گرته برداری ایرانی از این روند، تبدیل به چاپ صدها مجموعه داستان از نویسنده‌های بی‌نام و نشانی می‌شود که در سکوت مطبوعاتی و فقدان پوشش‌های لازم تبلیغاتی به پیشخوان می‌رسد. فروخته نمی‌شود و هدیه داده می‌شود به اهالی محل.

نکته‌ی دیگر این‌که در نسخه‌ی اصلی شکل‌گیری پدیده‌ای به نام مجموعه داستان، پس از مطرح شدن نام یک نویسنده و پیش‌رفت او در یکی دو گروه واسطه‌ی هنری، به مرور به مسابقات راه پیدا می‌کند و سرانجام با دریافت جایزه‌‌ای، مهر ختام بر روند موفقیت او زده می‌شود. از آن به بعد نویسنده کوفت هم چاپ کند، می‌داند پی‌گیری می‌شود و دیده می‌شود. نسخه‌ی ایرانی این روند درست بالعکس عمل می‌کند. اول نویسنده جایزه می‌برد، منتقدین اثرش را می‌خوانند و یادداشت می‌نویسند، مخاطبین اثر را می‌خرند و نویسنده مطبوعات‌چی می‌شود و سرانجام اثر ممنوع الچاپ می‌شود. بعد از آن‌هم نویسنده کوفت هم بنویسد می‌توانید از دست‌فروش‌های انقلاب یا بقال محلتان، نسخه‌ای پانزده‌هزارتومان بخریدش.

اما از همه‌ی این‌ها که بگذریم، یک مجموعه داستان چه معنایی دارد؟ وقتی از یک نویسنده حرف می‌زنیم به عبارت ساده‌تر از یک جهان‌بینی، پوشیده در شولای جادوی زبان و ماجرا سخن می‌گوییم. بنا بر این، وقتی روی مجموعه داستان نام مثلن امیر حسین یزدان‌بد را ببینید، قرار است با نگاه و جهان بینی یزدان‌بد در قالب داستان آشنا شوید و مضاف بر این‌که داستان‌ها کوتاه هستند و شما ممکن است بتوانید از زوایای دید و نگاه‌های متفاوت این آدم در یک اثر بهتر آشنا شوید. اما نتیجه چیز دیگری است. یزدان‌بد کلاس داستان نویسی می‌رفته یا با فلان دسته و گروه می‌نوشته و شما با حاصل تمریناتش در مورد تغییر زاویه دید، سیال ذهن، پلی‌فونی، بینا متنیت، طرح باز و ناتمام (که این آخری از ابداعات اخوی و دوستانش است و قرار است ادبیات مملکت را متحول کنند) و انواع و اقسام فرم‌ها و شیوه‌های ادبی، به صرف اجرا و توانایی و دست‌فرمان نویسنده‌گی یزدان‌بد روبرو هستید. آش شلم شوربایی که پیام روشنی برای شما دارد. ما اینیم! مخاطب هم یک جواب روشن می‌دهد. خب باش!

حالا یک‌بار دیگر به یادداشت‌هایی که بر مجموعه داستان‌ها، یکی پس از دیگری در مطبوعات چاپ می‌شود بیاندازید. به طبع این یاددشت‌ها هم معمولن مثل خود آثار شلم شوربا و تکه تکه خواهند بود. یادداشت‌نویس بیچاره مجبور است یا داستان‌ها را یکی یکی بررسی کند، یا همه را یک‌جا قیمتی بگذارد و در هم حساب کند و زور بزند نخ پنهان و ناموجود میان داستان‌های مجموعه را پیدا کند بلکه آخرش بتواند با جمله‌ای نتیجه‌گیرنده، سو تیتر را درآورد و صفحه را ببندد.

یادمان نمی‌رود، وقتی با مجموعه داستان‌های مثلن هدایت روبرو هستیم، با حاصل عرق‌ریزان هدایت در دوره‌های مختلف زندگی‌‌اش سر و کار داریم و انتظار یک‌پارچه‌گی و نگاهی واحد را نداریم. اما در مورد مجموعه داستان یزدان‌بدِ نوعی هم همین‌طور فکر می‌کنید؟ کتاب‌دار شدن، دلیل کافی نیست که خواننده را با سرگیجه‌ای میان تمریناتمان روبرو کنیم و از این‌ها وحشت انگیزتر،‌ شخصیت یگانه‌ی هر داستان کوتاه را زیر سئوال یک مجموعه‌ی ناسور و تاق و جفت ببریم. ممکن است دوستان آوانگاردم که تعدادشان هم کم نیست بگویند اصلن من همینم، دلم می‌خواهد به دنیا با ده‌ها دید نگاه کنم و نمی‌توانی انگ یک‌پارچه‌گی به اندیشه‌های من بزنی. حق نداری اینطوری خط کشی کنی و حکم صادر کنی. آن‌وقت من فقط لبخند خواهم زد... فقط... لبخند خواهم زد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در باره‌ی اژدهاکشان تا به حال حرف نزده بودم. قبلن هم چند اثر چاپ شده و مجموعه داشته‌ایم که از حاصل تحقیقات میدانی در فولکلور یک سامان، برداشت داستانی شده. ساعدی و تقوایی و گلستان از قویترین نمونه‌های آن هستند. از طرفی فرق تحقیق با داستان، از فرق دوغ با کوکاکولا واضح‌تر است. در مورد اژدهاکشان و جار و جنجال‌های مربوطه، اول خودم و بعد همه‌ی موافقان و مخالفان این اثر را به مطالعه‌ی بیشتر و دوری از حواشی دعوت می‌کنم و سه جمله خواهم گفت:

- اژدها کشان مجموعه داستان است.

- اژدها کشان جهانی واحد و یک‌پارچه در کل اثر دارد.

- اژدها کشان اثری فوق‌العاده‌ای نسبت به موارد مشابه و البته معدود پیش از خود نیست.

و... لبخند خواهم زد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای خودم: ... نه سم‌ضربه‌ای در کوچه‌های شب... دست‌هاش خشک و سرما زده... تیغ را شکستم... متین شهریار شده... خمپاره‌ی اول خورد... اول تاش می‌گذارم و بعد گسترش می‌دهم تا به مرز تاش کناری برسم. قطعه قطعه مثل پازل بالا می‌آید... زیباست... زیباست... سردم است و انگار...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:24  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

دروغ بگو شهرزاد

یک هفته‌ای بود که سرم شلوغ بود. این‌جا هم شلوغ شده بود. بلوا نمی‌گذارد کارم را بکنم. از این به بعد هم هر وقت احساس کنم مطلبی دارد کارد را به استخوانم می‌رساند، به روش خودم و با حفظ آداب "نقد به مثابه‌ی سازه، نه ویرانه" خواهم نوشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگردیم سراغ آقای راوی خودمان. چاره‌ی دیگری برایش نمانده! مجبور است دروغ بگوید. اصلن کی‌گفته دروغ بد است؟ آن‌هم دروغی که به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رساند. فقط آقای راوی را از رفتن به مهمانی شب، نجات می‌دهد. یعنی راستش را بخواهید همان شبی که آقای راوی به کبوتر زد، قرار بود بروند عروسی دختر خاله‌ی زن راوی‌خان! راوی هم حوصله‌ی ادا و اطوارهای خانواده‌ی زنش را ندارد. این‌جا نیروی شیطانی تسلط بر حقایق اطراف و توان چرخاندن حاصل معادله‌های قطعی، به سراغ راوی‌خان می‌آید. راوی می‌تواند بدون جر و بحث، فقط با کمی تغییرات در منبع الهام روایت، همه چیز را به نفع خود تغییر دهد. این هیچ هم بد نیست. اصلن روایت حرفه‌ای یعنی دروغ محض. به عبارت دقیق‌تر نویسنده، شارلاتان خالی بندی است که توانایی‌هایی بیش از حقیقت جاری را، لابلای دروغ‌های خود پنهان می‌کند.

فقط شیادی با توانایی‌های فوق العاده که می‌داند چطور از نیروی شیطانی دروغ گفتن بهره ببرد می‌تواند سال‌ها به مردم بقبولاند که گریگور سامسا آن‌روز صبح، سوسک شده. همه می‌پذیرند و در ادامه، تمام چرخ دنده‌ها را عین ساعت منظم و مرتب جوری می‌چیند که شاه‌کاری ساخته و پرداخته از دروغ به ما ارائه دهد. آقای راوی هم با یکی دو تا خرده روایت راست و دروغ و خیانتی ساده به منبع الهام، موفق می‌شود زنش را متقاعد کند که شب خانه بمانند و آقای راوی بتواند به اینترنت و خواندن سایت تیله‌باز بپردازد!

یک خرده روایت برای پوشش دادن هسته‌ی داستان: صبح زیر برف‌پاک‌کن پاکت فال حافظ را باز می‌کند و فال، به حادثه‌ای عنقریب اشاره دارد. نگران می‌شود. عصر هم پرنده‌ی بی‌چاره را که مثل جن ظاهر شده و حتمن نیرویی غیر طبیعی در مسیرش قرار داده، له و لورده می‌کند. اصلن بهتر است از خیر این مهمانی بگذریم و می‌گذرند! به همین راحتی.

با این حساب اگر به گفته‌ی تئوریسین‌ها اولین داستان را آن انسان‌های بدوی گفته‌باشند که دور آتش نشسته بودند، چطور این کار را کرده‌اند. ماگومبا و باگومبا با هم به شکار توله تیرانوساروسی رفته بودند! شب دور آتش و جلوی دهنه‌ی غار که داشتند با بچه‌هایشان تکه‌های بزرگ گوشت را به نیش می‌کشیدند، ماگومبا شروع می‌کند به تعریف کردن حوادث شکار. باگومبا متعجب به قیافه‌ی ماگومبا نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید: داره راست می‌گه، پس چرا من این‌جوری ندیدم؟ یعنی اینهایی که ماگومبا می‌گه واقعن اتفاق افتاد؟ من که باهاش بودم... ولی...

حالا راوی‌خان نشسته روی کاناپه و به روبرو خیره شده... فکر می‌کند...

در واقع دروغ گفتن بسیار نتیجه محور تر از راست گفتن است. طبیعتن دروغ‌گو با تمام توان تلاش می‌کند تا به نتیجه‌ای برسد اما راست گو همیشه اینطور نیست. دروغ‌گو در موقعیتی فراتر از حدود جاری، به روایت می‌پردازد و از توانایی یا دانشی فراتر از شنونده‌ی دروغ بهره‌مند است. دروغ‌گوی خوب باید مورد دروغ را لو ندهد. آقای راوی خوب می‌داند در حین تعریف کردن همه‌ی این‌ها نباید به مهمانی شب اشاره‌ای کند. جانش در بیاید هم نباید هدف دروغ یا همان روایت را معلوم کند. مخاطب خودش باید با چشمانی وغ‌زده به این نتیجه برسد و این همان لحظه‌ی بی نظیری است که همه‌ی نویسنده‌ها به امید شکارش نشسته‌اند. دروغ‌گو نگاهی طاغی به حقیقت دارد. آقای راوی برای لحظاتی می‌پذیرد که حوادث همان‌گونه که من دیده‌ام رخ نداده. من می‌توانم گذشته را و آینده را تغییر بدهم. چه فرقی می‌کند در واقع چه اتفاقی رخ داده. مهم این‌است که دیگران در مورد اتفاق چه فکری می‌کنند. این‌جاست که ماکیاولیسم و روح تاریخ را به خوبی درک می‌کند. چه فرقی می‌کند در واقع اسکندر در برابر تمدن ایران چه عکس‌العملی نشان داده؟ روایت هالیوودی این حقیقت برنده‌ی ماجراست. چون بهتر دروغ گفته. چون زیباتر و هنرمندانه‌تر دروغ گفته. حالا جمع شویم پتیشن بدهیم و خودمان را جر واجر کنیم... نویسنده‌ی بهتر، جهان را بهتر عوض می‌کند. او لیبیدوی حاکم بر جهان را تحریک می‌کند و جهت حرکتش را پس از این‌که حرکت کرد، فارغ از این‌که به کجا رفته، تغییر می‌دهد. همین وضعیت را می‌توانیم تعمیم به کل تاریخ بدهیم. اینجوری انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار دروغ‌گفتن و زیباتر دروغ‌گفتن‌اند! آقای راوی دچار یاس عمیق فلسفی شده. نشسته روی مبل و زنش را تماشا می‌کند که با عجله چای می‌گذارد تا به دروغ‌های نخ‌نما و مزخرف سریال مورد علاقه‌اش برسد! او صدای درون زنش را می‌شنود که می‌خواهد دروغ بشنود، با حالتی شهوانی و ملتمسانه، دروغ خوشگل بشنود. او صدای جهان را می‌شنود. به من دروغ بگو... خوشگل دروغ بگو... خواهش می‌کنم... تمام سعی‌ات را بکن ... آنقدر که بی‌هوش شوم... مسخ شوم... سوسک شوم... یالا... دروغ بگو... دروغ بگو شهرزاد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای خودم: خوب بود و بهتر هم می‌شود. خیلی پیچیده‌تر از چیزی که فکر می‌کردم. تیغ اول، برید. عنایت رام نمی‌شود. تنبل شده‌ام. حرکت با چراغ خاموش. پول خرد زیاد صدا می‌کند. از اول معلوم بود رفیق... باور کن! جیغشان را درآورده... دمش گرم.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:30  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

آن‌ها به نویسنده شلیک نمی‌کنند

جوری حرف می‌زنیم که اگر فارسی زبانی از آنطرف دنیا بیاید و بی‌خبر از اوضاع ایران باشد، خیال می‌کند، روی میزهای ممیزی ارشاد، ده‌ها شاه‌کار ادبی از صفحه‌ی جهان نویسنده‌گی خط می‌خورند و نویسنده‌گان ما از حق مسلم خود یعنی جوایز بوکر و نوبل و غیره بی نسیب می‌مانند. مثلن مگر جایزه‌ی قلم زرین نبود؟ چهارصد و هفتاد داستان، آنلاین وجود دارد و می‌توانید سر بزنید و بخوانید. بدون سانسور و بدون نگاه دولتی. بعد از اینهمه سال برای اولین بار هر کسی می‌توانست هر چه دلش می‌خواهد و شاهکارهای غیر قابل چاپش را در قالب داستان کوتاه بفرستد. چند تا از کارها اروتیک بود. چندتاش ضد دولتی بود؟ چندتاش که واقعن ارزش چاپ کردن داشتند غیر قابل چاپ بودند؟ می‌شود شاهکارهای دوره‌ی اختناق را نشانم دهید؟

ما همینیم دوست من. ما همینی هستیم که می‌بینی. یاس و تاسف و اشک و آه. وقتی در جایزه‌ی مهرگان، میکروفون را به صدای لرزان درویشیان، در ردیف آخر سالن رساندند، شروع که کرد، چشمانم پر اشک شد. پیرمرد ضجه می‌زد. همه کف می‌زدند. تایید می‌کردند. آبکنار و خورشیدفر و قیصری رفتند بالا،‌ کربلایی‌لو چند متری من نشسته بود. صداش زدند. نرفت. بعد مصاحبه‌اش را خواندم. فکر کردم ایشان و دوستانش، ادبیات ما را دارند عوض می‌کنند؟! تشنج و حاشیه، پدرمان را درآورده.

یک‌جوری حرف می‌زنیم که اگر کسی نداند، فکر می‌کند امشب بخوابیم و فردا ارشاد نباشد، ناگهان حادثه‌ای تکان دهنده جهان ادبیات ایران را زیر و رو خواهدکرد. همه چیز عوض می‌شود و هتروتوپیای موعود ایرانی، در فرهنگ و ادب این سرزمین گل و بلبل به ظهور می‌رسد. منتقدین‌مان دیگر چه در تایید و چه در رد آثار، مزخرف نمی‌بافند. خالد درست می‌گوید. ما نمی‌نویسیم. ما نمی‌نویسیم چون نمی‌فهمیم چه بلایی دارند سرمان می‌آورند. ما نمی‌نویسیم چون حرف تازه‌ای نداریم. ما نمی‌نویسیم چون خسته و دل‌خور شده‌ایم. از هم، از دنیا، از مردم. فروش نرفتن کتاب‌هایمان هم به خاطر ممیزی است؟ من که دارم می‌بینم دوست عزیز و در همین شهر زندگی می‌کنم و درست وسط این ماجراها هستم باور کن. در خیلی از این ماجراها هم هستم و تو نیستی. به مردم هم،‌ دولت می‌گوید کتاب نخوانید و فیلم چرند ببینید و تئاتر نروید؟ این رکود و سکون همان چیزی است که ‌آن‌ها می‌خواهند. آن‌ها به نویسنده شلیک نمی‌کنند. نویسنده را به ضجه می‌کشانند. نویسنده را مستاصل می‌کنند. شما را به خدا به این سکون و برهوت، جو ندهید، دامن نزنید. کار شاخصی چاپ نمی‌شود، چون کار شاخصی نداریم. چون حرف شاخصی نداریم. نگاه شاخصی نداریم. شما را به خدا تعارف را بگذارید کنار. جوری حرف نزنید که انگار ممیزی جلوی بارور شدن استعدادها و خلق شاهکارها را گرفته. نود درصد از خانه‌های این مملکت، سی چهل جلد کتاب برای دکور می‌خواهند که به راحتی با حافظ و قرآن و مثنوی و مفاتیح و کتاب‌های کنکور و مردان مریخی پر می‌شود. باید دلیلی داشته باشیم که کنار این سی‌چهل جلد قرار بگیریم. به موسیقی و شعر نگاه کن. دارند به فضاهایی نو، متفاوت و شاخص نزدیک می‌شوند. مردم هم می‌بینند و پی‌می‌گیرند. برای من تعریف متن قدرتمند این است: نوشته‌ای که جان سالم به در می‌برد. مثل بوف کور...

چندتا مثال دوست داری برایت بیاورم که خودت هم قبول داری شاه‌کار است و در اوج اختناق نوشته شده؟ تازه این اوج اختناق نیست. اصلن کار ما همین است. به خدا من فکر می‌کنم کار ما همین است. همین الآن هم می‌دانم و خوب می‌دانم که دارند کار می‌کنند. هستند و کم نیستند کسانی که می‌نویسند و به فضاها و شیوه‌های نو فکر می‌کنند. چاپ هم خواهند کرد و ارشاد را هم مجاب خواهند کرد و خواهند فروخت. ایده‌هایی بنیادین و تئوری‌هایی نو را به خدمت می‌گیرند تا درون‌مایه‌هایی بدیع و ناگفته را بنویسند و مخاطب را به چالش بکشند. مشکل ما در میان ما و در خود ماست. هیچ قدرتی، نتوانسته،‌ حلقوم ملتی را کنترل کند. قدرت، فقط شلیک خواهد کرد و خون، زهر پیکره‌ی قدرت است و "این" قدرت، "این" زهر را خوب می‌شناسد. تازه آن‌وقت موضوع عوض می‌شود. آن‌وقت خیلی چیزها عوض می‌شوند.

من خودم را به جشن بی‌کران متن دعوت می‌کنم. بگذار بقیه هر کاری که می‌کنند بکنند. من می‌نویسم. من می‌نویسم چون هستم. من می‌نویسم پس هستم. من می‌نویسم چون کار دیگری بلد نیستم.

مرتبط:

جامعه کهنه - متن کامل بیانیه‌ی هیات داوران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای خودم: یادداشت بخش دوم از فصل دوم تمام شد. به گردنه‌ی کشنده‌ی "هور" نزدیک می‌شوم... با روایت زمان حال مشکل دارم. گیتی تهرانی را دیدم. ورامینی بود و عصبی. نزدیک بود ببازم... فرج و رضا هم بودند. یکی می‌گفت و دیگری تایید می‌کرد. دایی انگلیس نمی‌رود. بی‌قرارم.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:11  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

سه اثر از دو سالانه‌ی مجسمه
امین بلاغی اینانلو (روی تصاویر کلیک کنید)

   

بهداد لاهوتی

    

‌محمد رضا خلجی

    
2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:36  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

تئاتر، مجسمه، داستان و همه چیز

یک‌بار دیگر رفتم هنرهای معاصر، دو سالانه‌ی مجسمه سازی. سه تا کار فوق العاده ذهنم را درگیر کرده بودند. حتا به خودشان زحمت نداده‌اند یک بروشور نصفه نیمه منتشر کنند که آدم بفهمند کدام کار مال کیست! دست زدن، عکاسی و فیلم‌برداری هم ممنوع. فکرش را بکنید. میان اینهمه هنر فقط مجسمه‌سازی و هم‌خانواده‌هایش با حس لامسه و بویایی،‌ حتا چشایی ارتباط مستقیم برقرار می‌کنند. بعد شما حق ندارید به یک حجم برنزی دست بزنید و احساسش کنید. سرمایش را، سطحش را... مستقیم رفتم سالن شش ببینم کارهایی که این‌قدر عمیق در ذهنم اثر گذاشته‌اند را چه کسانی کار کرده‌اند و یک‌بار دیگر ببینمشان. از شما چه پنهان عکاسی هم کردم قایمکی. البته با این مبایل فکسنی. ولی آنقدر این سه تا کار زیبا بودند که دلم نیامد اثری ازشان در وبلاگ نگذارم. اعتراضی به نشانه‌ی بی نشان بودنشان. اثر فوق‌العاده‌ای از بهداد لاهوتی به نام صلح برای همسایه، توپ بزرگی که از قالب‌های گچی اعضای بدن افراد مختلف و آویخته با نخ‌های نامرئی چشم آدم را خیره می‌کند. کره‌ی بزرگی که از اعضای بدن شکل گرفته. کانسپت قوی و کارآمدی بود برای موضوع نمایشگاه. ‌محمد رضا خلجی هم پیکره‌ای گچی کار کرده بود به نام شاعر. رئال و خیال انگیز. کار سوم هم که در مطلب قبل بهش لینک داده‌ام مربوط است به امین بلاغی اینالو(عکس‌ها را به زودی در پستی جداگانه می‌گذارم شاید کسی دلش به حال هنر مجسمه سوخت و لینک داد،‌ این مزخرفات من را مجبور نباشند بخوانند) جالب این‌که یکی از کارها با اتیکت اشتباه معرفی شده بود و یک حجم برنزی هم دفعه‌ی پیش که رفتم نبود و این دفعه اضافه شده بود. به خودشان زحمت نداده بودند علامت‌هایی را که روی همین کار، با ماژیک زده بودند پاک کنند که من زحمتش را کشیدم!(کنار در کافه/برنز و طلایی/ اسم کوچکش هم با من یکی بود). یادآوری می‌کنم این مهمترین اتفاق در هنر مجسمه در ایران است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این اوضاع کسادی تئاتر در تهران بزرگ،‌ که شبی دو سه تا اجرا بیشتر روی صحنه نیست، در تالار مولوی نمایش "طهران" اجرا دارد. نویسنده،‌ طراح و کارگردانش هم احمد کچه‌چیان است. کاری متوسط رو به افتضاح و از همان جیغ جیغ‌های انتقاد آمیز و سیاه‌نگار معمول. بیشتر ایده‌ای خوب برای بخشی از یک پرده بود که شصت دقیقه طولش داده بودند و بازیگر بد بخت را با صحنه‌ای بی‌جان و نورپردازی معمولی، مجبور کردده بودند در دوازده متر مربع جا وسط پنجاه‌تا لیوان مشتعل، از سر رفتن حوصله‌ی حضار جلوگیری کند! هر از گاه دیالو‌گ‌هایی طنز پرداز و ظریف، یک بازی خوب از محسن نوری و اجرای زنده‌ی ویولون سل توسط آنکیدو دارش و... و دیگر این‌که هر دم از این باغ بری می‌رسد.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مجموعه داستان "دارند در می‌زنند" نوشته‌ی منیرالدین بیروتی، ‌نشر ققنوس را تازه خریدم که فکر کنم تازه درآمده. این نویسنده دارد خوب کار می‌کند انصافن. دور از حاشیه و خط و ربط. سه تا داستانش را یک‌نفس، حین نوشیدن چای در کافه خواندم. خوب بود. داستان دومش "آره یا نه"،‌ خلاق و وهم‌آلود و بسیار تصویری بود. شاید در موردش چیزکی بنویسم. حسین جاوید عزیز هم مصاحبه‌ی خوبی ازش گرفته که خواندنی است و این‌که چرا دست از این طراحی جلدهای مزخرف بر نمی‌دارند؟ دست چشمه درد نکند که بالاخره روی جلد قلعه‌های پرتغالی را یک‌جور دیگری کار کرده. تا یادم نرفته بگویم خانم دالاوی، شاخص‌ترین کار ویرجینیا وولف با ترجمه‌ی خجسته کیهان چاپ شده. کاش  یکی از با سوادهای ترجمه در مورد سانسور و حجم آن در این ترجمه حرفی بزند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم به ویدئو آرت فکر می‌کنم. در موردش حرف خواهم زد. این‌را نوشتم که یادم نرود.   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جانم برای (آرش غ.) عزیز بگوید: دوستی داشتم که باور داشت "سنجش خرد ناب" اثر دیوانه کننده‌ی کانت، زیباترین متن جهان است. اگر نخوانده‌ایش، و فلسفه‌چی نیستی، یک‌بار از صفحه‌ای اتفاقی بازش کن و یک پاراگراف بخوان، بعد کتاب را ببند بگذار سر جایش، دست‌هات را بکن در جیب شلوارت و سوت بزن و بعد برو!

برای کسی که با متن فلسفی نشست و برخاست دارد، چنین اثر بغرنجی، لذتی بی‌پایان در سینه دارد. طبیعی است که من و تویی که فکر و ذکرمان این است، از خوانش ادبیات لذتی دیگرگونه ببریم. اما فراموش نکن. مرجع مطلوبیت اثر در بحث‌های من، مخاطب میانه است. البته در همین زمینه هم می‌شود بحث راه انداخت. اما فعلن این نظر من است. مرجع مطلوبیت اثر، مخاطب میانه است. منظورم از میانه، افراد بدون دغدغه‌ی جدی هنری یا ادبی و در حد معلومات دانشجویان سال‌های اول رشته‌های علوم انسانی است.(این مطلب آخر از حرف‌های محمد محمد‌علی بود و نقل به مضمون)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این‌جا در بخش نظرات بحث جالبی در مورد شب هول در گرفته. کسی دلش خواست بیاید و ادامه‌اش بدهد. حتا می‌توانیم به بحث و بررسی بگذاریم‌اش. جا دارد. خیلی هم جا دارد. علی‌الحساب به خانم بریرانی عزیز بگویم که از نظر من، شب هول تکنیکی‌ترین  رمان فارسی است که تا کنون خوانده‌ام. بهترش را سراغ دارید لطفن معرفی کنید بخوانیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف آخر هم این‌که:

 تنهایی...

آی استیصال لذت بخش...

2 نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:49  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

توصیف، انحنای روایت

آقای راوی جز بر هم زدن توالی اکت‌های داستان چه کار دیگری می‌تواند بکند؟ تعداد اکت‌های واقعی را افزایش دهد و جزئیات بیشتری را اضافه کند. توصیف، راه بعدی است. توصیف باعث افزایش محور زمان-مکان در روایت می‌شود. کشیده‌گی روند توالی اکت‌ها، زمان را کند می‌کند و زمان فکر کردن مخاطب به جزئیات ماجرا را افزایش می‌دهد. این شیوه‌ای کلاسیک است. شیوه‌ای است که بالزاک را وادار می‌کند در توصیف یک اتاق دوازده صفحه بنویسد. در نوشتار مدرن هم نمونه‌های بسیاری از بکار گیری این تکنیک وجود دارد. فرانی و زویی سلینجر که سال‌ها پیش به تحلیل آن پرداخته بودم صحنه‌ی معروفی دارد که در آن محتویات گنجه‌ی حمام چندین پاراگراف توصیف می‌شود و بسیاری نمونه‌های دیگر. اجرای این روش بسیار دم دستی و ذوقی است. هر کسی جای آقای راوی باشد می‌تواند روایت‌های متفاوتی را ارائه دهد. اما هدف روایت تغییر چندانی نمی‌کند. در نهایت ما هنوز در دایره‌ی رئالیسم و واقع نمایی پیش می‌رویم. در هر حال و به حرفه‌ای ترین شیوه‌های توصیف و نثر توصیفی هم که مسلح باشیم، باز هم نمی‌توانیم از سه اجرای اغتشاش توالی که در مطلب پیش به آن اشاره کردم فراتر برویم و اطلاعات اصولی بیشتری به مخاطب بدهیم. رفتارشناسی هنری مخاطب معاصر نشان می دهد که این شیوه دیگر چندان مطلوب نیست.

 مهمترین بخشی که سینما در ادبیات آن‌را هدف گرفت بی‌نیاز کردن مخاطب از زحمت خواندن سطرهای طولانی و گاه آزاردهنده‌ای است که به توصیف صحنه پرداخته. به عبارت دقیق‌تر اگر بیشتر دقت کنید بسیاری از فیلم‌هایی که در تیتراژ انتهایی آن از عبارت معروف based on a novel ستفاده شده متن اصلی با توصیف‌های قوی بر ماجرا استوار بوده. توصیف در نهایت به خلق تصاویری قدرتمند‌تر و واضح‌تر در ذهن خواننده منجر می‌شود. این در حالی است که با کسب تصاویر واضح چیز دیگری را از دست می‌دهید. زمان. هر چه تصاویر با دانه‌بندی و وضوح بیشتری تولید کنید، زمان بیشتر و در نتیجه انرژی خوانش مخاطب را بیشتر حدر داده‌اید. بگذریم که ممکن است کسانی بگویند که توصیف‌های شاهکار رومن رولان در رمان جاودانه‌ی ژان کریستف هرگز کسی را خسته نمی‌کند اما این واقعیت را بپذیرید که همسر آقای راوی در عمرش جز یکی دو تا کتاب آن‌هم برای کم نیاوردن در مقابل دوستانش نخوانده! بیش از نود درصد مردم کتاب نمی‌خوانند. برای حفظ چنین ذهن‌های تنبل و بی‌حوصله‌ای، و در برابر رقیب قدرتمند و ساخت‌یافته‌ای مثل سینما ادبیات چه راه حلی برای حفظ مرزها و تعاریف بنیادین خود دارد؟ در انتخاب میان رمان دو جلدی دن کیشوت، و فیلم زیبای (Don Kikhot-1957) ساخته‌ی گریگوری کوزینتسف، نتیجه تا حدود زیادی معلوم است. نبرد نابرابری که اگر چه به ضرر ادبیات تمام می‌شود اما چیزی از ارزش‌های آن نیز نمی‌کاهد. گزینش‌های جمعی از منطقی درونی تبعیت می‌کنند که هنرمند باید فرمول‌های آن‌را کشف کند.

با این حساب آقای راوی (به فرض این‌که نگاهی پوزیتیویستی به ماجرا داشته باشد و از دایره‌ی واقعیت خارج نشود) مجبور است با جزئیات بیشتری ماجرا را به خاطر بیاورد و کل ماجرا را که شاید حداکثر یک دقیقه طول کشیده یک ربع کش بدهد. از واژه‌های زیبا و انتخاب‌های درست در ترتیب جملات استفاده کند. از اصطلاحات تاخیری استفاده کند و کشش و تعلیق ایجاد کند. بعدش نمی‌دونی چی‌شد.... آقا مارو می‌گی!.... خیلی تعجب کرده بودم... باورت نمی‌شه...اصلن نمی‌دونم چطوری بگم... این همان شیوه‌ی اعصاب خورد کنی است که مدام شما را وادار می‌کند بگویید، خب چی‌شد؟ ...بابا جونمو بالا آوردی... چی شد؟ استفاده از این تکنیک در بلند مدت باعث می‌شود اجساد مردگانتان در قبر به لرزه بیافتند!

در این نگاه کلی به توصیف، از صحنه‌های نادر و توصیفات نادر چشم‌پوشی می‌کنم. ادبیات بارها نشان داده که در مواردی قادر است تصاویری در ذهن مخاطب تولید کند که در تخیل کارگردان‌ها نیز نمی‌گنجد. در این حال نیز، بار داستانی اثر را، به نفع شعر و درام از دست خواهیم داد. یک نکته‌ی مهم دیگر هم وجود دارد. توصیفات ماکرو(بزرگ‌نما) برای خلق حداقل‌های فرم و فضای مورد نیاز برای اتمسفر داستان یک موضوع است و توصیفات میکرو(ریز نما) بحث دیگری است که در این نوشته منظورم بیشتر این‌گونه توصیفات بودند.

در نهایت توصیف به محور زمان- مکان انحنا می‌دهد. فرض کنید هواپیمایی در حال گذر از روی تپه‌ای است. هواپیما مسیری مستقیم و مسافتی مشخص را می‌پیماید در حالیکه هم‌زمان سایه‌ی هواپیما روی تپه مسیری منحنی و مسافتی طولانی‌تر را طی می‌کند. انتخاب این شیوه برای خلق اثر یعنی تکیه بر توصیف به عنوان یکی از ارکان روایت انتخاب بسیاری از نویسندگان ریز و درشت جهان است اما شیوه‌های دیگری هم وجود دارد. روایت سیال، ارجاع پذیر و شیوه‌های استفاده از خرده روایت بحث‌های بعدی هستند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجمین نمایشگاه دوسالانه‌ی مجسمه در موزه‌‌ی هنرهای معاصر برقرار است. جز چندتا کار قوی خبر چندانی نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه سرزمینم.... آه سرزمینم....
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:10  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

نمایش‌گاه آثار هانیبال الخاص

برای نویسنده جماعت بعد از تئاتر و سینما، موسیقی و نقاشی حکم عناصر چهارگانه‌ی حیاتی را دارند. کارهای هانیبال الخاص را دنبال می‌کنم. او به همراه ممیز و آغداشلو و  علی‌اکبر صادقی، نقاشان ایرانی مورد علاقه‌ام هستند. جالب این‌که او داستان نویس هم هست و در سایتشان شش داستان کوتاه هم می‌توانید به قلمشان بخوانید. نمایشگاه تا دو روز دیگر هم (تا هشتم آذر) در گالری باران برقرار است.

نمایشگاه یک‌دست نیست و معلوم است که مربوط به چند دوره از کارهای اوست. چیزی که نظرم را جلب کرد، استفاده‌ی او از طرح‌های کلاسیک، چهره‌های آشنا و نوشتار در نقاشی است. کار تازه‌ای نیست. اصلن کار جدیدی نیست. اما نوع نگاه هانیبال به این موضوع جالب است. جسارت این مرد همیشه برایم تحسین برانگیز بوده. بینامتنیت(اگر چه مفهومی اساسن ادبی است) در نقاشی‌های او موج می‌زند. بین طرح‌هایش و در میان رنگ‌های تند وشاد و کمپوزیسیون جسورانه‌ی آثاراش به راحتی از نقش‌های آشنایی مثل مونالیزا چهره‌ی شاملو یا شعر و نوشته استفاده می‌کند. در ریاضیات و فیزیک می‌گویند پیچیده‌ترین تئوری‌ها و فرمول‌ها، سرانجام به ساده‌ترین نتایج منجر می‌شوند. حجم دانش این مرد و نهایت آزادی و جسارتش در طرح، در نهایت به تابلوهایی شاد و ساده با مواد و اجرایی که گاهی ابتدایی به نظر می‌رسد، منجر می‌شود. اما چیزی که مهم است این‌که قادر است نگاهت را به راحتی برای دقایقی طولانی میخ‌کوب کند.


همان تابلو


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


همان تابلو

متن میان نقاشی:

  من با شما گفتگو دارم. دایالوگ برقرار می‌کنم. با خط‌های موازی و برابری. شما باید بدانید وزن و قرینه از عناصر زیبا شناختی‌اند همان استتیک بصری. مادها با خط گفتگو کرده‌اند. آشوری‌ها اولین کسانی‌بودند که خط را نماد دایالوگ قرار دادند. شاید نساجان یا قالی‌بافان کارگران هنرمند اولین مردمی بودند که به زیبایی خط‌های موازی عمودی و افقی پی بردند. این خط‌ها گفتگو از برابری و هم‌جواری‌ها دارند. می‌گویند: ای ملت‌ها، بزرگ و کوچک، بیاییم، برابری‌هایمان را کنار یکدیگر بگذاریم و با هم یک نقش زیبا بسازیم. چرا نمی‌دانید (و در این قسمت به خط عجیبی که در برخی کارهایش تکرار شده چیزهایی نوشته حدود چهار پنج کلمه – خطی شبیه عبری) why you do not understand که توازن چیست و برابری یعنی چه؟ من می‌گویم تنها کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند برابر نیستند چون من از راست‌گویانم. حرف و خط‌های راست را  گاهی ما دیر می‌فهمیم. آیا گاه آن نیامده است که بدانیم با شناخت خط‌های ساده می‌توانیم هم‌جواری و دوستی برقرار کنیم؟ بگذاریم باغ جهان ما به تنوع گل و میوه‌های خود بنازد. رنگ با رنگ – بو با بو- نقش با نقش. برگ‌های شاخه‌ها فرق می‌کنند و درخت درخت است.

هانیبال الخاص

توضیح: برای رعایت حقوق هنرمند، هیچ‌یک از عکس‌ها تصویر کامل تابلو نیست.

شماره تلفن نمایشگاه: 22411271

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلن دلم نمی‌خواهد چیزی را آموزش بدهم یا فقط حرف‌های قلمبه‌ی تخصصی بگویم. گاهی هم مثل این مطلب خارج از موضوع خواهم نوشت از دیده‌هایم، دغدغه‌هایم، دل‌تنگی‌هایم. تلاش می‌کنم این وبلاگ را درست مثل دنیای درونم شکل بدهم.

________________________________

این که همانی باشی که می‌نویسی هنری است مضاعف. یوسف علیخانی از این نوادر است و به خاطر مهرش از او سپاس‌گزارم.
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:9  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

تکنیک روایت و اعتشاش توالی
برگردیم به همان مثال آقای راوی و ماجرای تصادف کردنش با کبوتری سفید. آقای راوی وقتی به خانه رسید در چند جمله‌ی کوتاه، ماجرا را به ساده‌ترین شیوه‌ی ممکن برای همسرش تعریف کرد. برای این که بتوانیم در مورد دیگر شیوه‌های پیش روی آقای راوی برای تعریف کردن ماجرا، فکر کنیم لازم است تعریف نزدیک به واقعیتی از ماهیت "ماجرا" داشته باشیم. ماجرا چیست؟ چه بخش‌هایی دارد و آیا اصولن می‌شود ماجراها را دسته بندی کرد؟ من یک تعریف ساده را پیشنهاد می‌دهم(کلمه‌ی تعریف در این‌جا از مفهوم فلسفی جامعیت و مانعیت پیروی نمی‌کند، چرا که تمام این یادداشت‌ها را در بهترین شرایط می‌توان در قالب نظریه مطرح کرد). هرگونه اغتشاش در روند معمول کنش و واکنش‌های انسانی را ماجرا فرض می‌کنم. با این حساب سرماخورده‌گی سرفه یا عطسه هم ماجرا حساب می‌شوند. روند معمول تنفس، دم و بازدم است و سرفه یا عطسه اغتشاش. دقیقن منظورم همین است. اما پرداختن به این اغتشاش کار داستان نویس نیست. حلال این ماجرا پزشک است. پس هر ماجرایی (بر اساس این تعریف ویژه از کلمه‌ی ماجرا) داستانی نیست. حالا یک قید به کلمه‌ی ماجرا اضافه می‌کنم. ماجرای داستانی هرگونه اغتشاش در روند معمول کنش و واکنش‌های انسانی است که به کمک روایت بتوان به تحلیل یا رفع آن کمک کرد و چالشی خردورزانه را در ذهن مخاطب ایجاد کرد. پرونده‌ی این تعریف را باز می‌گذارم. شاید کسی حرف بهتری بزند یا منبعی را معرفی کند.
اما چیزی که مهم است این‌که ماجرای داستانی حداقل از دو بخش اساسی تشکیل شده. زمان و فعل. به عبارت دقیق‌تر فعل (اکت) و توالی. توجه کنید که در این بحث عکس العمل یا فعل متقابل (ری اکت) اگر چه در برابر فعل صورت می‌گیرد ولی به هر حال به طور مستقل خود نوعی فعل است. اغتشاش در روند منطقی هر کدام از این دو عامل منجر به روایت می‌شود. همینطور بر هم ریخته‌گی توالی یا انفعال‌های غیر قابل پیش‌بینی، موقعیت‌های داستانی را خلق می‌کنند. شکل‌های پیچیده‌تر روایت از اغتشاش در سطوح مختلف هر دو عنصر بهره می‌گیرند.
برای روشن شدن این حرف‌ها از ماجرای داستانی آقای راوی استفاده می‌‌کنم. برخورد پرنده با شیشه، فعلی اغتشاشی در مسیر مراجعت راوی به منزل بود. این نوعی اغتشاش تحمیلی است. آقای راوی عمدن با پرنده برخورد نکرد. اما راوی می‌تواند با ایجاد اغتشاش در نیمه‌ی دوم ماجرا یعنی توالی، بار داستانی ماجرا را افزایش دهد. ماجرا را ملتهب‌تر و جذاب‌تر و قابل توجه‌تر کند. بنا براین گاهی این اغتشاشات زاده‌ی تخیل راوی است تا اغتشاش تحمیلی ماجرا را جلوه‌ی بیشتری دهد (این هنر اصلی نویسنده است – برای همه اغتشاش در توالی و افعال معمول رخ می‌دهد و همه تمایل به بازنمایی یا ثبت این اغتشاش دارند اما همه نمی‌توانند هنرمندانه و ماندگار و تاثیرگذار روایت کنند). حالا بازنویسی روایت را با توجه به این بحث ببینید. ‌
روایت اول:
چیزی نشده. داشتم از اتوبان همت می‌اومدم، سرعتمم زیاد بود. یهو یه کبوتر خودشو کوبید به شیشه‌ی ماشینم . نزیدیک بود چپ کنم . ماشینو کنار کشیدم. داشتم زهره ترک می‌شدم. نمی‌فهمم چرا اینجوری شد.

بازنویسی روایت اول (اغتشاش در توالی):
نمی‌فهمم چرا اینجوری شد.نزیدیک بود چپ کنم . داشتم زهره ترک می‌شدم. چیزی نشده یهو یه کبوتر خودشو کوبید به شیشه‌ی ماشینم . داشتم از اتوبان همت می‌اومدم، سرعتمم زیاد بود.ماشینو کنار کشیدم

بازنویسی جسورانه‌تر روایت اول! (روایت معکوس)
نمی‌فهمم چرا اینجوری شد. داشتم زهره ترک می‌شدم. ماشینو کنار کشیدم . نزیدیک بود چپ کنم . یهو یه کبوتر خودشو کوبید به شیشه‌ی ماشینم . داشتم از اتوبان همت می‌اومدم، سرعتمم زیاد بود. چیزی نشده.

این روایت هزیانی در پیچش خود و عدول از عنصر توالی در روایت ماجرا در مرحله‌ی اول روند درک و دریافت مخاطب را کند می‌کند و در مرحله‌ی دوم به مخاطب فرصت بیشتری برای تصویر سازی می‌دهد. آزادی عملی دو چندان در خیال‌پردازی و در نهایت اثر بخشی درون‌مایه که حادثه‌ای شوم است. توجه کنید که در این بازنویسی‌ها حتا یک کلمه به روایت افزوده نشد. فقط با جابجایی و بر هم ریختن توالی منطقی اجزای ماجرا، گونه‌ای دیگر از ارائه‌ی داستانی ماجرا را ارائه می دهد.
در مورد رمان مارکز و جهت اطلاع آرش عزیز، سبک مارکز در روایت این اثر همانطور که پیداست سبک اغتشاش در توالی است. اما در همین تکنیک هم یکی از ساده‌ترین روش‌ها را برگزیده و به زیباترین شکل ممکن اجرا کرده. داستان در هر حالت یک نقطه‌ی مرکزی در روایت دارد. روایت از مرکزیت دخترک به قطعات ماجرا سرک می‌کشد و دوباره باز می‌گردد. سنترالایز بودن این روایت چنان با حالت پختگی و غرور مخصوص راوی هم‌خوانی دارد که به راحتی داستان را از گزند خاطره نویسی رها می‌کند. راوی بی‌که بگوید، خود را مرکز جهان اطرافش می‌داند. در عین حال آدمی است که به سبک و سیاق اخلاق آمریکای لاتین، از تفرعون اروپایی و معمول روشنفکری گریزان است و مدام اسلاف خود و به خصوص جوان‌ترها را به تیغ نقد می‌کشد. جمله‌ی کلیدی دیگری وجود دارد: "وقتی داشتم كتاب ایدوس د مارسو را می خواندم با جمله‌ای بدبینانه برخوردم كه نویسنده آن را به ژولیوس سزار نسبت داده بود: امكان ندارد كه آدمی عاقبت شبیه كسی نشود كه دیگران فكر می كنند او هست". او حتا به رزاکابارکاس که قوی‌ترین پرسناژ پوششی راوی است و بخش مهمی از شخصیت پردازی راوی در مراودات و دیالوگ این دو می‌گذرد در مورد جواهرات مادرش تردید می‌کند. به طور طبیعی نقطه‌ی کانونی داستان را هم طوری انتخاب می‌کند که صرفن خوانش خودش و نگاه خودش را بتواند در آن پیاده کند. یعنی کانون ارجاعات قطعات روایت را دختری تازه بالغ انتخاب می‌کند که بیشتر شبیه یک آدمک وارد داستان می‌شود و تا انتها بدون هیچ‌گونه عکس العمل قابل توجه یا حتا دیالوگ قابل ملاحظه‌ای فقط نقش پیکره‌ی خامی را بازی می‌کند که راوی توانایی و پخته‌گی و نگاه مخصوص خود را به جهان، در او می‌ریزد و نمایش می‌دهد. برای فهمیدن بیشتر این مطلب تعداد اطلاعاتی که از کنش‌های دخترک یا همان نازک‌اندام در طول داستان وجود دارد را بشمارید. راوی حتا به نام دخترک بی‌توجه است و خودش برای او نامی انتخاب می‌کند.
این بحث را با بررسی شیوه‌های دیگری از اجرای همین مدل ساده‌ی داستانی "آقای راوی و کبوتر" و تحلیل رمان خاطرات روسپیان سودازده‌ی من ادامه خواهم داد. این‌ها نظرات شخص من هستند و از مباحثه‌ی سازنده‌با جان و دل استقبال می‌کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از خیلی‌ها شنیده‌ام و خیلی جاها خوانده‌ام، تئوری و تئوری پردازی برای داستان نویسی خلاقه زهر است. من قبول ندارم. نه تنها قبول ندارم بلکه معتقدم، شطرنج‌بازی که بازی بزرگان را نمی‌تواند تحلیل کند و نگاهی ساختاری و تحلیلگر به بازی ندارد، به همین ساده‌گی مات خواهد شد. اندیشه‌ی خلاق، وقتی عرصه‌های شناخته شده و راه‌های رفته را بهتر بفهمد، تکرار نمی‌کند و در کشف الگوهای مشابه، مقایسه‌ی ساختارها و در نهایت ساختارشکنی، قدرتمند‌تر عمل خواهدکرد. مسخره‌است که قلم و رنگ بدهند و بوم بگویند به فرم و فضا و ماده و خواص رنگ و قلم‌مو و تکنیک فکر نکن. بکش... بکش... بکش...
هنری که فاقد چهارچوب و اسکلتی اندیش‌ناک و از آب و گل گذشته نباشد استفراغ صرف احساسات است و حبابی است که هر چه درخشان‌تر و بزرگ‌تر باشد زودتر می‌ترکد. خیاطی که الگو و مدل و ماده نمی‌شناسد کلاهش مثل ادبیات داستانی خودمان پس معرکه است و قائم به معدودی اثر تک‌خال. (برای آن‌هایی که نمی‌توانند این لینک آخر را به دلیل فیلتر ببینند، منظورم داستانی درخشان به نام "سان شاین" از کورش اسدی است).
تکمله:‌البته که نقد کار نویسنده نیست و پرداختن به آن برای نویسنده بسیار دشوار است و بالعکس هم برای منتقد، پرداختن به ادبیات خلاقه توان و تمرکز او را به خصوص در بخش حسی نوشتار کاهش می‌دهد، اما قدرت تحلیل و دانش تئوریک فقط بخشی از کار نقد است و اساسن با نقد متفاوت است. در وادی نقد در نغلتیدن، با تحلیل و ساختار شناختی و مهندسی داستان منافاتی ندارد. این آموزه‌ای کاملن غلط است که به عنوان پیش‌فرض بسیاری پذیرفته شده و تاثیرات مخرب بسیاری تا امروز داشته و طبیعتن خواهد داشت.

2 نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:17  توسط امیر حسین یزدان‌بد  |