1
تبیین یک تیوری
برنامه نویسهای شبکه و مهندسین کامپیوتر خوب میدانند که در الگوریتمهای مربوط به شبکه و سیستمهای مرتبط، اینترنت را به شکل ابر نمایش میدهند. استفاده از شکل ابر برای نمایش اینترنت، به خصوص در مباحث ابتدایی شبکه (Networking Essentials – Microsoft press) دلایل فنی بسیاری دارد. ساختمان شبکهای اینترنت را به تعبیری میتوان شبکهی بینظمی از هزاران کاربر دانست که وارد تار وپودهای اینترنت (Session) میشوند و از آن خارج میشوند. مجموعهی این ورود و خروجها در نهایت جمعیتی سیال را شکل میدهد که به برپایی عظیمترین شبکهی بینظم (Mesh) جهان یعنی همان World Wide Web آشنای خودمان میانجامد. حجم سیال اطلاعاتی که در این پدیدهی فوق العاده جابجا میشود، ساختمان جهان و نظام فکری روزگار ما را بیش از بسیاری از حوادث تکان دهندهی بشری از جنگ و انقلاب و کشف و اختراعهای بزرگ گرفته تا نظامهای فکری و فلسفی و خردورزیهای ورایی و ماورایی، تحت تاثیر قرار داده است .
ابر گونهگی اینترنت، بیشک در تعامل مستقیم با اندیشههای نسبیسنجی و مرگ قطعیت و قاطعیت در محاسبات و برداشتهای اندیشه و دانش بشر است. ابر اینترنت، نه تنها جهان اطلاعات ما را مهآلود کرده و به مرور همه چیز را در پوششی از فرکانسها و بسامدهای الکترونی، نسبی و پا در هوا میکند بلکه در تعاملی ساختیافته با جهان ما، به دیجیتایز کردن و سیلان محض انسان امروز خواهد انجامید.
فنآوری HTML در ابتدا ایدهای جاهطلبانه به نظر میرسید ولی به مرور توانست ساختمان خطی متن را به هم بریزد. ساختمان خطی متن به این معناست که به طور طبیعی برای مطالعهی متن، روند ترتیبی و صفحهای از پس صفحه وجود دارد. این دستیابی ترتیبی تا پیش از پیاده سازی ابرمتن Hyper Text توسط تکنولوژی HTML و البته در فضای ابرگون اینترنت، به قوت خود باقی بود. دستیابی ترتیبی به نویسنده این امکان را میداد که بتواند ساختار شکلگیری نتایج متن، در ذهن مخاطب را کنترل کند. نویسنده میتوانست با خیال راحت و قدم به قدم، خواننده را با اندیشهی خود همراه کند تا در نهایت به بازسازی منسجمتری از ماهیت ذهنی خویش در تصاویر ذهنی مخاطب کمک کند.
پرسشی که در ذهن نجوا میکند اینکه: پس از نزول این ابر اساطیری، آیا مهگرفتگی حاصل از این سیال بخارگرفتهی فراگیر، دیکتاتوری نوشتار؛ عرصهی بی چون و چرای بند و قاعدهمندی ذهن مخاطب، به روزگار افول خود نزدیک میشود؟ آیا زیگزاگهای متراکم اینترنتی (wwwww…!) همان ابراهایی نیستند که آخرین طبقات برج بابل و در نتیجه، سرنوشت بلندپروازانهترین ایدهی بشر را، در ابهام و سردرگمی فروبردهاند؟ آیا درمان بلبلهای زبانی نوع بشر پس از خروج از برج بابل و تنوعزبانی و تنهایی فلسفی بشر، راهی جز غرق شدن در ابری بیمانند دارد که از ازدهام ارتباطات و پس و پیش شدن خطوط و تصاویر و صداها، محدودیتهای چاره ناپذیر و ازلی ملتها را تمام میکند یا دستکم به پاسخی نسبی و قابل اعتماد میرساند؟آیا اینترنت با بلوای اتصال و بینظمی رو به افزایش خود، روزی نظم نهایی و یکپارچهگی آرمانی ملتها را (البته به طور نسبی) به ارمغان خواهد آورد؟
یک نکته: در مجموع اینترنت به هر حال نقاطی مستحکم در سراسر جهان دارد که به عنوان ساختمان اصلی آن همیشه فعال و در دسترس باقی میمانند. این کامپیوترهای عظیم که مقادیر بسیاری از اطلاعات را میزبانی میکنند به هر حال ستون فقرات (Backbone) این حجم سیال هستند.
1-2
دافعه و جاذبهی نت
اطلاعات بر روی کامپیوتر یعنی
چه؟ ناملموس بودن این مفهوم، همچنین نوعی پا درهوایی و مجازی بودن همه چیز، ذهنیت
نویسندگان بسیاری را از پرداختن و جدی گرفتن وب دور میکند. اما پس پردهی همهی این دلایل که روز به روز هم
تعدادشان کاسته میشود و ساختمان وب را به محیطی امن و
قابل اعتمادتر نزدیک میکند، همان دیکتاتوری طبع و کاغذ و متن مکتوب است. اینها به کنار غیر قابل استناد بودن و ابهام در ماندگاری اثر
هم افزون بر این علل است. مجموع این عوامل در شرایط نابسامان انتشار و محدودیت شدید
جریانهای کنترل کنندهی درگاههای انتشار، که لحظه به لحظه نویسنده را به درغلتیدن در حجم محو این ابر میکشاند شرایط ضد و نقیضی را پیش میکشد که هر کس به فراخور راه حلی برای آن پیدا میکند. نیاز نویسنده به ارایهی سابقهی نشر و البته غیر رسمی بودن انتشار الکترونیکی هم دلیل قدرتمند دیگری است که
عموم نویسندهها به طور جدی به اینترنت نظر خوشی
نداشته باشند، یا از آن به عنوان تریبون دوم یا چندم بهره بگیرند.
از طرفی حضور حجم جدی ادبیات
مهاجرت در برآیند جریانهای ادبیات فارسی زبان و خیل کثیری از نخبگان فرامرز، آنسوی دیوار درگیریهای سیاسی و تضاد آرا، از جمله عوامل تقویت ایدهی نوشتار مجازی است. نوشتاری آزاد و قابل انتقال به ضرب یک
کلیک که با جریان سیلآسای اندیشههای متفاوت، در شکلگیری تودهی خرد جمعی، نقشی قابل توجه دارد.
2-2
تثبیت جایگاه نشر اینترنتی
وقتی براتیگان کتاب
متفاوت خود به نام "لطفن این کتاب را
بکارید" را منتشر کرد، نوعی دموکراسی، نوعی آنیت و مخاطب محوری را
به دست خواننده میداد. میتوانستی بذرهای درون این کتاب را کشت نکنی یا بکاری و
مراقبت نکنی. به هر حال دست بالا حاصل کتاب، چند بتهی گیاه بود و پاکتهای خالی که روی آنها نوشتههایی به قلم براتیگان بودند. بتههم پس از چندی از بین میرفت. اما تاثیر لحظهای و مستقل و خلاق اثر، به حدی باقی میماند که حالا معدود جلدهای باقی ماندهی آن دست به دست بگردد و قیمتهای باورنکردنی پای چند بسته بذر گیاه بپردازند(البته اگر چنین هم نمیشد فرقی نمیکرد). رزومه فدای خلاقیت. تمامیتطلبی متن محور، فدای دریافت کامل و بی معطلی ادراک هنرمند اگرچه به شمارگان صد
نسخه. شاعرها یا نقاشهایی که اثر هنری خود را در معابر عرضه میکنند و موزیک یا آواز خود را در خارج از محیط معمول اجرا میکنند و مجسمه سازهایی که از مادهی برف و یخ یا شن استفاده میکنند. پذیرفتن اضمحلال و فناپذیری اثر از اندیشهای عمیق در نگاه هنرمند نشات گرفته که برای جهانی رو به ویرانی
و تباهی سخن میگوید. هنرمند حنجرهی پیکرهی اجتماع است و پیکر رو به زوال، جز آه و هفهای که نیست و نابود میشود چیزی خلق نخواهد کرد.
به نظر میرسد به مرور در فضای اینترنت با مقالات، داستانها یا نوشتههایی روبرو میشویم که اگر نیم نسل پیش نوشته میشدند، نویسنده بیتردید به سوی ناشری میشتافت و به هر قیمتی که بود، به چاپش میرساند. اثر مطبوع خود را دست میگرفت و دور میگرداند. اما نویسنده به وبلاگ شخصیاش یا وبسایتی پناه میبرد که تا حدود زیادی با مجموع آرای آن موافق باشد و یا به
هر حال سایت مورد علاقهاش باشد. اطمینان هم دارد که اثرش خوانده خواهد شد و مخاطب به راحتی میتواند نظراتش را ارایه دهد و ارتباطی سریع، بیواسطه و گسترده بین متن و مخاطب برقرار گردد. چند رمان که
برای اولین بار بر روی اینترنت منشر شدند یا مجموعه شعرها و ترجمههایی که نشر اول آنها اینترنتی بود همه و همه اعلان شکلگیری جریانی بالنده و رو به رشد است.
3
متن ابر متن
ابر متن و ادبیات ابر
متن، پاسخ به پرسشی دیرینه است. چه میشد اگر سیستم خطی نوشتار سنتی (Linear) به هم میریخت؟ طبیعتن هر جملهای، جملهی پیشیندارد که زمینه ساز نوشته شدن جملهاست و جملهای پسین که در ادامهی جمله میآید(جز جملات اول و آخر). این وضعیت
آنچنان که پیشتر اشاره شد، مسیر کوبیده و حصار بستهای است که امکان تخطی از خطوط آن مگر به یاری حافظه و تکرار
خوانش وجود ندارد. ابر متن به مخاطب امکان تغییر و تعیین مسیر میدهد. او را در لابیرنت نوشتار آزاد میگذارد تا هر کجا که ساختمان متن ابر متن (Hyper text
document)
به تعیین نویسنده، اجازه میدهد کنکاش و رفت و آمد کند. پایان و روند ماجرا برای هر مخاطب منحصر به فرد یا
دست کم متنوع باشد. ابر متن، در برابر مخاطب، متنی پویا و منعطف است و قابلیت درج
صدا و تصویر میتواند فضا و امکانات بیپایانی را در اختیار نویسنده قرار دهد. وقتی داستانی با تکنیک
ابر متن خلق میشود، نویسنده در جایگاه کارگردانی قرارمیگیرد که با خلق شبکهای از روابط بینا متنی، نوشتاری چند وجهی و سیستمی ابر گون را پدید آورده و
مخاطب در حرکت بین پیوندهای آن آزاد است.
اینکه چنین نوشتاری چقدر ادبیات داستانی است، چقدر محصول چند
رسانهای و یا سیدی بازی، صرفن به ساختمان روایی اثر بر میگردد. اینجا مرز ادبیات و سایر محصولات تکنولوژیک به حدی باریک میشود که اطلاق واژهی داستان به داستان ابر متن
(Hyper
text fiction) نیاز به دقت و مکث نقادانه دارد. پرسشهای بسیاری هم نیاز به تحلیل و بررسی دارند. تکلیف طرح در اینگونه آثار چه میشود؟ آیا خواننده با چنین متونی میتواند به دید مثلن یک رمان نگاه کند یا بیشتر خودش را با سایتی سرگرمکننده یا سیدی بازی روبرو میبیند؟ چطور درونمایههایی قابلیت طرح در چنین قالبی دارند
و آیا هر نوع داستانی قابلیت اجرای ابر متنی هم دارد؟ آیا اصولن ابر متن، نوشتار
را به محصولی گروهی تبدیل میکند و این تولید گروهی(Team work) چه محدودیتها یا امکاناتی را در اختیار ما قرار میدهد؟ آیا این نوع نوشتار در گذر زمان خواهد پایید و به ژانری
جدید تبدیل خواهد شد؟
به هر حال و با توجه به
همهی این قوت و ضعفها و ابهامات، اینترنت به سرعت به سمت این نوع روایت پیش میرود. در جایی مثل نمونهای که فرهاد گوران ارائه داده،
داستان شکل میگیرد(اگر چه خالی از ابهام و ضعف نیست)
و در وبسایت دن براون (نویسندهی رمز داوینچی) به بازی پیچیدهای تبدیل میشود که با رمزگشاییهای متعدد سرانجام شما را به مفهومی اکتشافی و درخور، رهنمون میشود. همین ابزار در دست دیوید لینچ، به سازهای سهمگین از تصاویر و پیچیدهگیهای مفهومی بدل میشود که میتواند ساعتها مخاطب را گیج و سردرگم کند (که زمانی دیدن آن در سایتش آزاد بود ولی به نظر حالا باید عضو شد). آنچه در انتهای این جستار ناتمام برایم جالبتوجه است اینکه، کدام پدیدهای به سرعت و قدرت اینترنت توانسته جامعهی بشری را در تمام ارکان و وجوه آن، با چنین تحولات چشمگیر و حیرتآوری مواجه کند؟
و...
زنده باد اینترنت...
مرتبط: مقالات فرهاد گوران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو خبر:
- وحید پاکطینت هم وبلاگ نویس شد و با داستانی منتشر نشده از
موراکامی به روز است.

هفتهنامهی وزین شهروند امروز برای جماعتی که
به افت و خیزها فکر میکنند، پیش از اینکه نشان دهندهی گروهی کارآمد در جمعآوری
آرا و چهرههایی شاخص باشد، نشان دهندهی اختلال جدی در عرصهی مطبوعات و تریبونهای
اندیشناک است. اختلالی که پزشکان به آن آکرومگالی یا رشد نامتانسب میگویند.
چند هفتهای است که این مجله به عنوان پر و
پیمانترین نشریهی داخلی به لحاظ حضور نامهای مطرح و شاخص، بر سر زبانها افتاده
و رفته رفته به همان سیاق روزنامهی شرق در اواخر حیات خود، فاصلهی چشمگیری گرفته
از سایر نشریاتی که تیتر خبری-تحلیلی را یدک میکشند.
در شمارهی اخیر، عکس دختر پاکستان در حال
کلنجار رفتن با حجاب را که ورق بزنید، یادداشت سردبیر به قلم محمد قوچانی با
عنوان قصهی شاه و وزیر را خواهید دید. سرمقالهای که با پرسشی کاملن حساس و در
مقطع زمانی حاضر هدفمند، آغاز شده:
چرا امیر کبیر بیسمارک نشد؟ روند این سه صفحه
چنان طراحی شده که مخاطب را وادار میکند به چهرهی لبخند به لب قوچانی با نگاهی
معنا دار فکر کند که میگوید: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. و البته خلاصهی
این حدیث مفصل در پاراگراف پایانی یادداشت به روشنی و طعنهوار بیان شده:
«امیرکبیر چندان خردمند بود که در روز تبعیدش از
تهران به کاشان، با افسر همراهش "جلیل خان جلیلوند" چنین زمزمه کند:
من اشتباه کردم که تصور میکردم مملکت وزیر عاقل
میخواهد! خیر مملکت پادشاه عاقل میخواهد!(مکی، زندگانی امیر کبیر، ص 500)
و درست در همین لحظه بود که بر میراث امیرکبیر،
سایه رضا خان افتاد: اصلاحطلبی اقتدارگرایانه به دیکتاتوری مدرن و وزیر به شاه
تبدیل شد و قصه شاه و وزیر ادامه یافت...» صفحهی 6
بعد از این یادداشت، به سرعت و متراکم صدای دهها
نام و چهرهی آشنا، با طراحی مخصوص صفحات و استفاده از عکسهای کاملن هوشمندانه،
ریتم تندی از سیلاب آرا و افکار که عمومن هم به زمینهایی دیوار به دیوار آب میریزند،
آغاز میشود.
آقا نهاوندیان – بهرام رادان – عمادالدین باقی –
آنجلینا جولی – دانیل اورتگا – احمد پورنجاتی – عباس عبدی – ماریو بارگاس یوسا –
عبدالکریم سروش – حاتم قادری – احمد زیدآبادی – حسین سخنور – محمد علی لبطحی –
دکتر عباس صدیق – هادی خسروشاهین – دکتر داوود فیرحی – دکتر حسین دهشیار – دکتر حسین
سلیمی – دکتر رحمن قهرمانپور – مهرزاد بروجردی – رضا طهماسبی – سعید لیلاز – نسرین
مقانلو – کمند امیر سلیمانی – نورالدین پیر مؤذن- سعید حجاریان – دکتر محمد علی
همایون کاتوزیان – دکتر احمد نقیب زاده – غلامحسین کرباسچی – شهلا میلانی – دکتر امیر
اشرف آریانپور – دکتر محمد رضا چراغعلی- پرویز مشکاتیان- بهزاد فراهانی- قطب الدین
صادقی – محمد یعقوبی – اصغر همت- میکائیل شهرستانی- ریدلی اسکات – ابراهیم گلستان-
احمد رضا احمدی- آیدین آغداشلو- عطاء الله مهاجرانی و مسعود بهنود. (در ترتیب نامها
از صفحهبندی مجله پیروی کردهام!)
اینها فقط برخی از نامهایی است که ضمن تورقی
سر سری در 130 صفحهی متراکم با فونت بسیار ریز که گاهی خواندن را خسته کننده و
دشوار میکند به چشمتان خواهد خورد. ویترینی پر از انواع سالاد فصل مغز با سس ویژهی
گلستان و مخلفات، برای مصرف یک هفته.
فراموش نکنیم که این تراکم، اثر گذاری اندیشهی
جاری در متن را که به خودی خود در مطبوعات بسیار کم است، کمتر و بی صداتر میکند و
ایدهی اصلی متن فرصت رسوب کردن و شکل گرفتن در ذهن مخاطب را نخواهد داشت.
به گمانم اینهمه ملاط برای سرپا کردن صفحهی
فرهنگ و ادب پنج روزنامهی پوست و استخوان شدهی جناحی کافی باشد. کافی باشد تا
رقابت آرا شکل بگیرد. کافی باشد تا قشر فرهیختهی موثر در روندهای اجتماعی، بخوانند
و به جای اینکه یک نشریه، یک نحله و جریان فکری، در برهوت مطبوعات قد بکشد و با آکرومگالی
شهروند امروز برخورد کنیم، یا شاید بهتر باشد بگوییم با نانیسم اغلب مطبوعات، با
جنگلی که نه، استپی نسبی در سطح پیشخان روبرو باشیم.
چنین میشود که وقتی دستگاههای نظارتی انگشتشان را در یکی از سوراخهای بسیار این سد، شل بگیرند، از یک نشریه، اینهمه سر و صدا بیرون میریزد و مباد آن روزی که عاقبت پطرس فداکار، قهرمانی نباشد. آنوقت جریانی که بر بستر تخت فلات سرریز کند، مهارکردنی نیست و چنین حادثهای فارغ از عقیده و دیدگاه، برای هیچ شهروند آزاده و دلسوزی مطلوب نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپاس و درخواست: از دوستان روزنامهنگار که لطف دارند به مطالب این وبلاگ صمیمانه سپاسگزارم و خواهش میکنم به هیچ وجه از مطالب این وبلاگ در مطبوعات کاغذی استفاده نکنند. تا اطلاع ثانوی ترجیح میدهم در فضای مجازی به نوشتن ادامه دهم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش کامنتها را غیر فعال کردم تا خوانندگان مطالبم، با ادبیات لمپنی و مخصوص برخی از سینهچاکان و خوانندگان نشریات روشنفکری برخورد نکنند. بهتر است فرض کنیم آدمهای روی پیشخان و پشت پیشخان، در عالم مجازی هم محترم و متمدن هستند. ایمیلم رو به همه باز است. اینجا هم جای شلوغ بازی و رفع و رجوع عقدههای شغلی و جناحی برخی معلومالحال نیست.

41- و اندر آن دهمین صد
سال که هزارهی تو به سر خواهد رسید، ای سپیتامان زرتشت! همهی مردم آزپرست و
ناسزا دین باشند.
42- و ابر کامکار و باد تند رو، به هنگام و زمان
خویش باران نشایند کرد.
43- ابر سهمگین همهی آسمان را چون شب تار کند.
44- باد گرم و باد سرد بیاید و بر و تخمهی دانهها
را ببرد.
45- باران نیز به هنگام خویش نبارد و بیشتر
جانوران زیانکار و اهریمنی ببارد تا آب.
46- و آب رودخانه و جویباران بکاهد و آنرا
افزایش نباشد.
47- و ستور و گاو و گوسپند کوچکتر زایند و بی
هنر تر زایند وبار کم ستانند و موی کمتر و پوست تنگتر (باشد) و شیر (ایشان) نیافزاید و چربی کم دارند.
48- و گاو ورزا را نیرو کم و اسب تندرو را هنر
کم و تکاوری کمتر باشد.
49- و به آن هنگام سخت، ای سپیتامان زرتشت!
مردمی که کُستی(کمربند) به میان دارند، از بدخواهی فرمانروایی بیدادانه و بسیاری
فتوا دهندگان ناحق، به تنگ آمده، زندگی ایشان بایسته نبوده و مرگ آرزو کنند.
50- و جوانان و خردسالان بیمناک باشند و ایشان
را هوای بازی و رامش از دل برنیاید.
51- و جشن و رسم پیشینیان جای جای کنند و آن نیز
که کنند، بدان بی گمان و باور ندارند.
52- و پاداش از روی داد ندهند و بخشش نکنند و
صدقه ندهند و آن نیز که دهند، باز بخشند.
53- و آن مردم نیک دین نیز که این دین بهیِ
مزدیسنان (مزدا پرستان) بستایند، به راه و روش و به جامهی ایشان(دشمنان) فراز
روند، ایشان به آن دین خویش نگروند.
54- و آزادگان و بزرگان و دهگانان نیک، از ده و
جای خویش از این جای و دودمان خویش به دربهدری شوند و از خردان و ناچیزان، چیز به
نیاز خواهند و به دریوزگی و آوارگی رسند.
55- از ده نفر، نه نفر این مردم به سوی باختر
تباه شوند.
56- در خداوندی(پادشاهی) بد ایشان، همه چیز به
نیستی و آوارگی و سبکی و آلودگی رسد.
57- سپندارمذ زمین دهان بگشاید، و هر گوهر و فلز
پیدا شود، چون زر و سیم و قلع و سرب.
58- و خداوندی و پادشاهی به بندگان غیر ایرانی
رسد، چون خیونان ترک، اتور و توپیذ و چون اودرک و کوهیاران و چینیان و کابلیان و
سغدیان و رومیان و خیونان سپدِ سرخپوش به دههای ایران من فرمانروا باشند. فرمان و
آرزوی ایشان به جهان روا باشد.
در
چهارم – بهمن یشت - ترجمهی صادق هدایت
ادبیات به تعبیری دو
گونهی اصلی و اساسی دارد. تولید کنندههای ادبی در سراسر جهان بر این مهم واقفند
و فروشندهها و منتقدها و دلالها و بسته بندها و سینهزنها و خلاصه انواع فعالان
در انشعابات جنبی هنر، وقتی در مورد اثری حرف میزنند اول تکلیف خود را با این
مقوله روشن میکنند.
نوشته در تعامل با
جامعه یا چالشخیز است یا نیست.
نوشتهی چالشخیز،
پیکرهی جامعه را هدف میگیرد. نقد قدرت میکند بدون اینکه تشنج ایجاد کند. اگر
هم اغتشاشی در تعادل جامعه بر اثر نوشتهی چالشخیز رخ دهد، از توابع خرد جمعی
است نه از تهییج ادبی. برخی مواقع مانیفست صادر میکند یا پرسشی را وسط میکشد. در
مواردی شعار میدهد یا ابراز تنفر میکند. آرام نیست. درد دارد. این دردناکیاش هم
در بسیاری موارد سیاسی نیست. به عبارت دقیقتر حوزهی سیاست یکی از عرصههایی است
که داستان نویس ممکن است درگیرش شود. روی کلمهی سیاسی مکث کردم، به این دلیل که
دریغ و هزار افسوس که در ادبیات داستانی سی سال آخر دورهی شاهنشاهی، دغدغه و چالش
مساوی با مرگباد و زندهباد گرفته میشد و ما هم از پس لرزههای شوم آن در امان
نیستیم. امثال من که متولد دورهی گذر از شاهنشاهی به جمهوری اسلامی هستند، با
چشمانی خیره و بهت زده، خیلیها را دیدند که هم در آنطرف خط جیغ میکشیدند و زنده
باد، مرده باد میزدند و پس از تلاشهای بسیار در براندازی آن رژیم، اینور خط هم
پریشان احوالند و دلپیچه دارند.
ادبیات چالشخیز به
ریشهها فکر میکند. تولیدش هم "جنایت و مکافات" یا "مرگ
قسطی" و "محاکمه" و "سالهای سگی" و از این دست کتابهاست.
حالا چی بشود که "دن آرام" هم با تسامح بیرون بدهد. این نکته را هم
یادمان نمیرود که ادبیات فاخر، لزومن قرار نیست درد اجتماعی داشته باشد، ولی وقتی
"مادام بواری" را وسط میگذارد، از نقد پیکرهی بورژوازی غافل نمیماند.
در خصوصیترین شرایط فراموش نمیکند که شخصیت داستان، قطعهای از ماشین عظیم اجتماع
است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جایزههای ادبی چه
خوشمان بیاید چه بدمان بیاید، در فضای رخوتناک ادبیات ایران امروز، تنها نشانههای
بالینی از بیماریهای پیکرهی نوشتار این جامعه است. امسال در مراسم اختتامیهی سه
جایزهی ادبی خصوصی که شرکت کردم، بیانیهها، یکسر آه و فغان بود از عملکرد دولت
در حوزهی ادبیات به طور خاص و فرهنگ و هنر به شکل عام.
حرکات دولتی و نیمه
دولتی هم شکل گرفت. نامزدهای جایزهی کتاب سال به عنوان یکی از اصلیترین جوایز
دولتی، نشاندهندهی رویکردی متفاوت از جوایز خصوصی نیست. باز هم نامهای آشنا را
همه جا میبینیم. متنهای ایزولهی آشنا. فضاهای زیر سقف و فرار از خیابان و شهر و
فقر و چراغگردان و دعوا و مذهب، فرار از جنگی که زخمها و دملهاش همه جا به چشم
میخورد، در دستخط نویسندهگان خوشبخت برندهی این جوایز، به وضوح مشاهده میشود.
با این بیبرنامهگی و نبود سیاستی روشن در عملکرد رسانهها و نهادهای دولتی،
همچنان کفهی ترازوی اعتماد جمعی، به نفع خصوصیها تعادل میبازد.
برخی از آثار با
مهارت تمام در پرده پوشی موتیفهای اروتیک، و عبور از آستانهی تحمل اجتماعی، بحث
رو و سطحی از روابط ضربدری و ارتباط با محارم و انواع و اقسام ناهنجاریهای رفتاری
به خصوص در زمینهی اروتیسم، به طرز مرموزی به سرعت مجوز میگیرند و چاپ میشوند و
سری توی سرها در میآورند. خود من هم داستانهایی اینچنین دارم. ولی آیا واقعن همه
چیز همین است؟ روشن است که اروتیسم هم موضوعی است از موضوعات پیش روی داستاننویس.
اما کدام شاهکار را میشناسید که در این موضوع بیش از حد تمرکز کند یا سطح اثرش
را به حد فیلمها و رسانههای تحریک کنندهی پورنو پایین بیاورد؟ این لذت رد شدن
از سوراخهای فیلتر ارشاد، که گاهی سوزن را قیچی میکند و گاهی قدر در دروازه
چهارتاق است، ما را به کجا میبرد؟
یادمان هست که ممیزی
با رفتار خود، قانونی نانوشته و ناخوانده را تفهیم کرده که سیاست و سکس، ممنوع. از
این دو سیب ممنوعه، به دلایلی کاملن روشن، همهی دندانها برای دومی گز گز میکند.
آیا واقعن نوشتهی چالش خیز باید حول این یک محور وول بخورد و زور بزند و انرژی
تلف کند؟ آیا واقعن همهی گرفتاری آدم ایرانی امروز در ارتباط با جنس مخالف است؟ با
آماری سر دستی، دستکم هشتاد درصد داستانها اینگونه نوشته میشوند (به گفتهی
داوران مسابقهی شهر کتاب و مشهد). در حالیکه هزاران موضوع و درونمایهی فراموش
شده دور و برمان ریخته که وقتی از قلم غیر ایرانی میخوانیم، مرغ همسایه میشوند و
به به و چه چهمان به هوا میرود.
در حالی که همه میگویند افت شدید در عرصهی
نشر کتاب، ملاکهای داوری را به زیر خط فقر ادبی تنزل داده، حرکتهایی نیمه دولتی
حرف از "موج نو داستان" میزنند. تو بگو از سر دلسوزی به این پیکرهی
کهنهی در آستانهی مرگ میگویند، تو میتوانی... ادامه بده... آهان، دیدی؟ دیدی
میتوانی نفس بکشی؟ دیدی؟ دیدی در جشنوارهی فلان هزار و فلانقدر داستان فرستادند...
دیدی؟ کمیت که بیاید، کیفیت هم روی شاخاش است. دارند مینویسند. دیگر چه مرگتان
است؟ راست میگویند. میل به نوشتن، شوری برای گفتن و ماندن، فریادی خفه در گلو،
موج میزند میان ما. موج نو این است. فریادی که آوایش را خودمان هم نمیشناسیم
هنوز.
برای خودم و رفقای کتابدار
و بیکتاب و قلم به دست... بیماری در پیکری است که من ناخن کوچکش هستم و شما دست و
دهانش. در مسابقهی بی سرانجامی دست و پا میزنیم که دو سر باخت است. مخاطب
ایرانی، مرغی است که اگر از بام ادبیات پرید، دیگر پرید. حالا حالا ها باید بدویم
تا ثابت کنیم که بی خط و خطکش مینویسیم. حالا حالاها باید بدویم تا به آدمهایی
که در خیابانها، گیج و گول راه میروند بگوییم، جادوی اندیشه و قصه، شما را به
خود میخواند. تا بگوییم، من فرق دارم. بخوان میفهمی. به خدا این از آنهاش
نیست. اگر هم بگویی چه اهمیتی دارد که کسی نوشتههای من را بخواند، باز هم فقط
همان لبخند معنا دار همیشهگی را تحویلت خواهم داد.
فکر میکنم چه چیز،
داستانی را ایرانی میکند؟ چه چیزهایی داستانی را واجد تشخص ایرانی میکند؟ چه اندیشهای
حقیقتن ارزش نامیده شدن به نام موج نو را دارد؟ جز حجم و اشتیاق نوشتن میان
جوانان، که خیلی هم خوب است، چه ویژهگی شاخصی میشود در برآیند این آثار پیدا
کرد؟ چطور میشود ویژهگیهای جامعهی ایرانی را ندید و چیز نوشت؟ چطور میشود
باورهای انکار ناپذیر دینی مردم را ندید و اندیشه را به مردابهای جریانات مخالف
یا موافق سوق داد؟ چطور میشود فراموش کرد که این مردم چطور انقلاب کردند و در حملهی
عراق، همهی موازنههای سیاسی را با خط خون، به هم ریختند؟ چطور میشود نویسنده
بود و فکر نکرد چرا آمریکا دست دست میکند وقتی به نام ایران میرسد؟ پنج کشور
اینور و پنج کشور آنورمان را با جنگ یا بیخونریزی رسمن تصرف کردهاند و ما ماندهایم.
از هم خرده میگیریم و توی سر و کلهی خودمان میزنیم. داستانی سفارشی و نیمبند،
آنطرف چاپ میشود و نمایندهی اندیشه و ادبیات امروز ایران من و تو میشود؟ اینجا
چه خبر است؟
من فکر میکنم. من... فکر میکنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سلامتی جغد دوباره شروع کرد.
تمامه برای خودم:
با شمیم بهار خداحافظی کردم. خیلی آموختم از این مرد. شهامت نوشتار
فونتیک را او به من آموخت. به درونم ذهنم غوص زدم. آنقدر که توانستم با صدای ذهنم
بنویسم. برای مارسیا... صدای ذهنم بود. کاملترین اجرای نتهای درون ذهنم، تا اینجای
نوشتنم. شمیم، قلمم را به اعماق تنهاییم کشاند. جایی که بازیهای سادهی کودکانهام
را در آن بازیافتم. باز ساختم. شاید برای خیلیها پرسشی باشد که ماجرای تیله و
تیلهبازی چیست. تیلههای کودکیام که در جوراب سفیدی، دور از چشم مادرم ریخته
بودم و سرش را گره زده بودم. این بدویترین تصویری است که از ماجرای یک حس عمیق در
ذهنم جا گرفته. تیله، اولین چیزی است که مثل یک المان، مثل یک سمبل، درست ته ذهنم
باقی مانده از خوابگردیهای کودکیام. شمیم راهی نو نشانم داد. زبانی که با او
تجربه کردم، نثرم را به عنوان قطعهای جدا نشدنی از داستانم پیشبرد. زبان به
مثابه رسانهای برای ماجرا کم رنگ شد. هارمونی محض و موسیقی درون ماجراهایم شد. گرافیکی
که در جملات کشف کردم باعث شد بتوانم با خود خود کلمه، نقاشی بکشم، فضا خلق کنم.
اطمینان دارم بعد از شمیم، فصلی نو در دوران نوشتنم گشوده شد. حالا با سه داستان،
به تمامه از آن زبان فاصله گرفتهام. اولین داستان که تلاشی نصفه نیمه بود (دادزن)
در حد تصویر نویسی باقی ماند. دومین داستانم، از حد تصویر فرا رفت و به حیطهی
تکنیک پا گذاشت. نامش "هنوز یوسف" بود. برای مسابقهی شهر کتاب
فرستادمش. تمرین سادهای در بینا متنیت که حالا بعد از یک ماه، میتوانم دو صفحه
نقد بر ضعفهایش بنویسم. و داستان سومم "ابو غریب" که هنوز نیاز به دو
سه بار بازنویسی دارد. با این سه داستان حالا بهتر میفهمم چه میخواهم. زبانی تخت
و تصویر پرداز. فیلمبرداری با نوشتن. نهایت تاکید بر متن به عنوان نوشته. نهایت
دقتم را در بهانهی روایت و متنوارهگی داستانم به کار میگیرم. این زبان مجال
بیشتری به اندیشناکی داستان میدهد. آهنگ و زیبایی را کاستم تا به جان داستان برسم.
این جادوی رئالیزم است که بعد از شمیم یافتمش تا در داستایووسکی اوجش را حیرت زده
تماشا کنم. خاطرهاش را در پروندهای در آرشیو
موضوعی همین وبلاگ زنده نگه میدارم.
با کارگاه داستان محمد محمدعلی خداحافظی کردم. دو سال و نیم ورز
آمدم. زدم و خوردم. محمد علی به من نگاه حرفهای و سیاست رفتار نوشتاری را آموخت و
بسیاری چیزهای دیگر. از او آموختم چه باشم و چه نباشم. چه هستم و چه نیستم. دوستان
زیادی را آنجا پیدا کردم. تلخ و شیرینهای بسیاری دیدم. بسیار. مهمترین یافتهام
از آن دوران این بود که: حادثه در تنهایی رخ میدهد و در سکوت و آن یکشنبههای
خاطره انگیز را با یکشنبههایی دیوانهوار تاخت زدم.
با جغد خداحافظی کردم. اطلاعات و جزئیات کار را برای صاحب بعدیاش
فرستادم. پرندهی پربستهام،شاید در هوایی دیگر، بال بگشاید و جور دیگری بپرد. دلتنگش
خواهم شد میدانم. اما لازم بود. مطمئنم لازم بود. با اندوه و امید منتظر به روز
شدنش خواهم ماند.
گردهی داستان بلندم شکست. "سونات ایرانی" از نیمه گذشت.
اما هنوز خیلی کار دارد. نگاه ایتالو کالوینو در بارون درخت نشیناش لذتی بی حد
داشت. به نگاه فاوکنر دوباره نگاه میکنم. از حسن انصاری، رمانی عجیب به نام
"پیشواز مرگ" را میخوانم که چاپ اول و لابد آخرش در پنجاه و دو درآمده.
ویکتور خارا و دریاچهی قوی چایکوفسکی، گوش میدهم و مثل همیشه اولد سانگ.
حالا خالیام از همهمه. نوشته بود وقتی گوشهایت را بگیری، صدای خودت
را بهتر میشنوی. حالا به صدای خودم، به خودم و به او، بیشتر فکر میکنم.
رهگذر هم نوشته بود: به مرور از مرور افتاده ای رفیق...بی مرور، بی مرور، بی تعلق به خودی خودت، که اصل است بر من بودن، بر بودن.