تحلیل ایدهی روایت در آتش سبز
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط امیر حسین یزدانبد
|
مرثیهای برای یک پاراگراف

انیس: عصری که از رو خاکش بر میگشتم، پاهام یه زُقّ و زُقّی میکرد که نگو. یه خورده لثّه لا دنده گرفتم، میخوام واست دیزی بار کنم. این ملافه چه بوی صابونی میده! حالا فردا برم سد آقا فخری. صوبی یه پرده آفتاب رو این خرمالو افتاد؛ اما امشب. خدای محمد کنه این دفه یه دوایی بده. میرم پنجرهٔ فولادشو میگیرم. شاید بخت اینم پاشه. خبر نمیکنه که. (به کندی بلند میشود.) تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟ / تانگوی تخم مرغ داغ/ اکبر رادی.-تهران:ویستار،1381.-صفحهی 57.
یعنی من که با رادی آبگوشت بزباش نخوردهام. راستش هرگز هم فرصتی دست نداد که حتا از نزدیک ببینمش. فقط یکی از دوستان نزدیکش، دوست نزدیک من هم بود و هر از گاهی به لفظ اکبر، چیزی، یادی، خاطرهای تعریف میکرد از او. روزی هم که خبر مرگش را دادند، صبح پیش همان دوست بودم و چشمهاش ورقلمبیده بود و از شدت غم و غصه و البته به خاطر کهولت سن، سر و ته جملات را فراموش میکرد. فقط گفت زن اکبر زنگ زد و خبر را داد. چند روز بعد هم مصاحبه و نامه و یادداشت از دوستانش همه جا پخش شد و حالا باز، آرام آرام نام رادی همان میشود که بود. همانقدر کمیاب و سطحی که از عادتهای روزانهاش بگویند و چند جملهی تکان دهنده و یادی از اجراهاش و تاریخ و تاریخچهاش که پدرش فلان بود و مدرسهاش بهمان و از این حرفها. وقتی "تانگوی تخم مرغ داغ" را ورق میزدم، به همین دایالوگ بالا که رسیدم نیمخیز شدم و گفتم سلام اکبر آقا! خیلی مخلصیم...
این پاراگراف پنج خطی، یکی از دایالوگهای بسیاری است که در نمایشنامههای رادی پیدا میشود. یعنی به نظر چیز سادهای میآید، ولی نیست. یعنی فقط یک پاراگراف ساده نیست.
ماجرای تانگو، روایت فروپاشی خانوادهای سنتی است که مورد حجوم دنیای امروز(و نمیگویم مدرن) واقع شده و در حال فروپاشی است و افراد خانواده سعی میکنند هر یک به فراخور، در حفظ میراث آیینی(و نمیگویم دینی) نقشی را بر عهده گیرند که این خود به تسریع این روند کمک میکند. پدر و مادر خانواده، نمونهی بارز مرد خشک مقدس(موسی) و زن مطیعِ تمام عیار مادر(انیس)، چهار فرزند دارند که فرزند بزرگشان، سرکردهی خانهی بدنامی در الاهیه بوده و در درگیری بر سر همین ماجراها کشته شده. دو پسر به ترتیب، حسین که اهل خداست و نماز و کار میکند و مهمترین تکیهگاه مالی خانواده است و محسن که کوچکتر از اوست، جوان فکل کراواتی افسردهای است که در دانشگاه درس میخواند و مشروب میخورد و شکوه، دختر خانواده که طی ماجراهایی سر از آوازهخوانی در رادیو در میآورد. اینرا هم بگویم که نه میخواهم و نه میتوانم داستان را خلاصه کنم. آنچه که گفتم مواد اولیهی بررسی پاراگراف مورد نظرم بود.
در نگاه اول این تک دایالوگ، بیشتر شبیه واگویههای ذهنی مشوش و به هم ریخته است. اما مرور داستان، به خوبی نشان میدهد که انیس (مادر خانواده) زنی است با حواس جمع، حاضر جواب و سردماغ که بیشتر تمارض میکند برای پسر نازدانهاش و کل گفتگو نوعی ظرافت زنانه را به رخ میکشد. مخاطب این گفتگو حسین، پسر معتمد و پاکیزهخوی خانواده است. مادر از راه رسیده و حسین روی تخت دراز کشیده. جملهی اول بیشتر شبیه موومان اول یک سمفونی، داستان را، حسین را و تماشاچی را آماده میکند تا پرسشی اساسی مطرح کند. آخرین جملهی دایالوگ، هدف نهایی مادر است. "تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟". اما او باید برای رسیدن به این جمله، از مینیاتور کلام زنانه، که هنوز گاهی میشود نمونهاش را دور و اطرافمان پیدا کنیم، شالودهای بسازد. به ما و البته حسین نشان دهد که این مادر چگونه مادری است که هنوز بر سر قبر پسر ناخلف و بدکار خودش میرود در حالی که درد زانو او را از پا انداخته. تمارض و اشارهی گاه به گاه انیس در طول دایالوگهایش به خصوص با حسین، نشان دهندهی رفتار زنانهی مخصوص مادری است که پسرش را حامی قلدرتر و قابل اعتمادتری از همسرش میداند. در طول نمایش انیس با هیچ کس دیگری با این لحن از ضعف و ناتوانیاش حرف نمیزند و مجموعن زنی محاجم و توانمند است. ظرافت لحن همین جملهی اول دیالوگ را با دقت تماشا کنید: "عصری که از رو خاکش بر میگشتم، پاهام یه زق و زقی میکرد که نگو." پسر در آستانهی چرت زدن است و مادر ناگهان وارد اتاق شده و باید سر حرف را باز کند. اما باید ذهن ما و حسین را از ابزاری بودن این جمله و ناگهان رسیدن به جملهی آخر دور کند. بهترین راه، استفاده از استتار جملهای چون " یه خورده لثّه لا دنده گرفتم، میخوام واست دیزی بار کنم." است. یعنی که من اگر چه جوانم مرده و داغدارم، با این حال در راه برگشت به فکر تو هم بودم. بقیه هم اهمیت چندانی برایم ندارند. چون دیزی را "واست" و فقط برای تو بار میکنم.
اما هنوز برای ورود به پرسش هدف زود است. " این ملافه چه بوی صابونی میده!". مکثی فوق العاده به جا و پرشی دقیق برای اینکه پرسش نهایی هرچه گذریتر و بیاهمیتتر جلوه کند تا پاسخی نزدیک به واقعیت دستگیر شود. یا شاید، هوش حسی انیس، به او فهمانده که پرداختن به این پرسش چقدر حساس، خطرناک و مهم است. رسیدن به این پرسش، آغاز فروپاشی است. توجه دارید که این جملات، که پرت و پلا به نظر میرسند، بدون قطع و پشت سر هم گفته میشوند. آشفتهگی ذهن این زن، آشفتهگی سنگ صبور، و محور ناپیدای خانواده است و اتمسفر داستان را میلیمتر به میلیمتر به کولپس نهایی داستان و فروپاشی روابط منطقی افراد، نزدیک میکند. " حالا فردا برم سد آقا فخری." امامزادهای که به باور انیس، " خدای محمد کنه این دفه یه دوایی بده." اما در میان ریتم این دو جمله هم انقطاعی دیگر کار گذاشته شده، تا اکسپرسیون تکههای این دیالوگ به اوج هنری خود نزدیک شود. "صوبی یه پرده آفتاب رو این خرمالو افتاد؛ اما امشب.". قطعهی آخر، اما امشب... چنان تعلیقِ وهم گونهای، به نگاه پیچیدهی این پیرزن عامی میدهد، که نمیتوان هنرمندی محض در شخصیت پردازی تمام قد انیس را در همین یک دایالوگ، ندیده گرفت. انیس از میان همین چند جمله از یک پاراگراف، چون تندیسی مستحکم، ظریف و در عین حال پر چین و شکن، قد میکشد و سربر میآورد. در این بذل و بخشش احساسات مادرانه اما، شکوه، دختر خانواده هم بینسیب نمیماند. "میرم پنجرهٔ فولادشو میگیرم. شاید بخت اینم پاشه. خبر نمیکنه که." اوج نگرانیهای پیرزن و هفت قلم آرایش این پاراگراف به نهایت زیرکی، طرح میخورد و جان میگیرد. و سر انجام... سر انجام... "(به کندی بلند میشود.) تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟".
حتا بعد از این راه پرپیچ و خم و چینش تنیده در هم و ریز نقش این جملات، ظرافتی عملی در حرکت شخصیت را نادیده نمیگیرد. شخصیت، که لابد در طول صحبتش کاسهی زانو را میمالیده با بیتابی و بیمیلی توامان، به کندی بلند میشود و پرسش محوری داستان را مطرح میکند. تعادل و کمپوزیسیون طرح چنان منسجم و ساختیافته است که حتا به لحاظ وزنی هم این پرسش درست در وسط داستان قرار میگیرد و چون شاهین ترازو، کفهی انهدام را به زیر سوق میدهد.(این پاراگراف در صفحهی 57 قرار گرفته و کل نمایشنامه 114 صفحه بدون احتساب مقدمه که در واقع نامهی رادی است به خانم حاجیزاده، مدیر ویستار!)
ایمان بیاوریم به توان بیبدیل گفتگو در داستان. تماشا کنیم که چطور میشود از توان کلمه به کلمهی نوشتار، برای نزدیک شدن به هدف بهره گرفت و چنین طرحی درانداخت که حذف حتا یک کلمه از اثر، جای خالی مشهودی را به رخمان بکشد.
دلم میخواست بگویم مرثیهای برای رادیِ غول، برای هیولای گفتگو نویسی. غول و هیولا که آدم را یاد دیو و دیوان میاندازد و رادی نبود... اکتفا میکنم به همان "رادی بزرگ"، "رادی خیلی بزرگ"... و سرانجام حیفام آمد اینچند خط را از همان مقدمه که نامه است در واقع، اینجا ننویسم که ختم است و خاتمه است بر مرثیهام:
هنگامی که این عصارهی عذاب (تانگو...) را در مشت میفشردم، شاهد جنبش یک عقرب، یکی از طغیانیترین حالات نفسانی خود نیز بودهام، که سر به شورش گذاشته، در سایه روشن صحنه میخزید و بر عفاف حسهای آبیِ «تانگو...»ی من شعله میکشید.
و نیم خیز میشوم و میگویم: سلام اکبر آقا! خیلی مخلصیم...
2
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:56  توسط امیر حسین یزدانبد
|
در حاشیهی چیزی به نام "غیر منتظره" و چیزهای دیگر
برای خودم: وبلاگ که قرار نیست همیشه حرفهای قلمبه بزند! خودنگاری است. گاهی هم دلنوشتههایی است که آدم برای خودش مینویسد. دیگران را هم در حرف دلش شریک میکند.
فکرش را
بکنید... عصر جمعهی یک هفته پیش باشد و سه چهار تا از رفقایت بگویند تورا به خدا برایمان کلاس
نگذار و بیا برویم با ما فقیر فقرا یک فیلم ایرانی ببین. اسمش "غیر
منتظره" است. شما هم دلتنگ و دلگیر و دودل بگویی میآیم. تا سینما عصر
جدید پشت فرمان چشم بگردانی روی تبیلیغات آزار دهندهای که نیم مثقال سلیقه توش
به کار نرفته تا کسی رغبت کند پشت چراغ قرمز وقتی تصویر شهیدی را که دارد در آغوش
همرزمش جان میدهد میبیند، فقط برای سی ثانیه مکث کند و فکر کند این تصویر چه
پیامی دارد؟ بعد ناغافل لاستیکت بیافتد توی سوراخی پانزده سانتی و چشم بگردانی
ببینی دارند پنج متر آنطرفتر، تونل میزنند در اتوبان و لابد سه تا بیل آسفالت
پیدا میشود بریزند این تو. بعد دست بیاندازی و آدامسی را برداری که سق بزنی پودر
شود توی دهانت و یادت بیافتد روزنامهفروش پنجاه تومن خرده نداشت و این آدامس ایرانی
را بهت جای پول داد و دستمالی بکشی و خرده آدامس را که مزهی آرد میدهد تف کنی و
سیگاری بگیرانی. فکرش را بکنید... برسی دم سینما و بخواهی پارک کنی و راهنما بزنی
و دنده عقب بگیری، ببینی دختری هفت قلم آرایش ایستاده میگوید جا گرفتم آقا. بعد
بروی یک کیلومتر آنطرفتر پارک کنی و سلانه سلانه برگردی ببینی دخترک همانجا دارد
در موبایلش هوار میکشد پس کجایین؟ شروع شد ها... پنجاه متر جلوتر هم ماشین گشت را
ببینی که زن و مرد جوانی تا کمر خم شدهاند توش و فقط بشنوی که مرد ملتمسانه میگوید
به خدا زنمه ... زنمه جناب سرکار...
بعد بروی و حال
و احوالپرسیهای ملالآور و نتوانی روی سنگهای سرد سینما عصر جدید که نشیمنهای
انتظارند مثلن، همان چند دقیقه را دوام بیاوری و ترجیح بدهی توی سالن قدم بزنی و
فکر کنی چرا برای همهی نامهای فیلمها، ترجمهی انگلیسی نوشتهاند و یکی از رفقا بگوید
کلاس داره داداش... و ببینی برای "عاشق" نوشتهاند The one in love
و روشان نشده اصل کلمه را بنویسند که همخوابهای چیزی معنا ندهد. بعد بروی روی
صندلی بنشینی و چراغها خاموش شوند. و یک ربع گوش تیز کنی تا با آن صدا برداری
افتضاح چیزی به نام "غیر منتظره"، بفهمی شخصیتها چه میگویند به هم.
بعد ببینی دیالوگها آبکی و فیلمبرداری و میزانسن در حد تمرینهای کارگاهی دانشجویان
سینما هم نیست و داستان به حدی میلنگد که سه چهار جا در صحنههایی که جماعت باید
تحت تاثیر قرار بگیرند، پقی بزنند زیر خنده. مثل صحنهی خودکشی بیژن که با ماژیک
به طرز ضایعی خطی روی مچشاش انداختهاند و بعد از چند ساعت خون رفتن از بدن
شخصیت، وقتی زنش بر بالینش میآید با حفظ میمیک نیمرخ، با صدایی واضح و سرحال
بگوید دیگه تحمل نداشتم یا یک همچو چیزی. آنقدر ماجرا مسخره باشد که از نیمه به
بعد مردم دسته دسته بلند شوند بروند و تو نزدیک است که چنگ بزنی به صورتت و بشنوی
ردیف عقب دختر شانزده هفده سالهای به دوست پسرش میگوید گفتم که فیلم ایرانی
آشغاله. باید میومدی خونمون. مامان هم تا شب نمیاومد لااقل یک فیلم میدیدیم و
پسر بگوید نه بابا تا همینجاشم کم سوتی ندادیم...
برای موسیقی هم
جز چند قطعهی بیربط از موزیک متن فیلمی دیگر کش رفتهباشند(که به گمانم کاری بود
از فیلیپ گلاس). فکرش را بکنید... بعد آدم فکر کند که خوب مگر تفنگ روی پیشانیت
تکیه داده بودند... نمیآمدی... ولی بعدش فکر کنی که وقتی اینطوری کسی به شعورت
توهین میکند و الفبای داستان نویسی را نمیفهمد و فیلم میسازد، آنهم فیلمی که
علاوه بر داستان و دیالوگ و شخصیتپردازی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر، که در حد
سواد من نیست باید داشته باشد، شنیده میشود فیلمنامهنویس محترم دست به کار
نوشتن رمان هم هست، تکلیف فرهنگ این سرزمین چه خواهد شد؟ فکرش را بکنید... بعد
بگویی خوب همه که قرار نیست کار آنچنانی تحویل بدهند. برخی هم برای گیشه میسازند.
بعد به خودت بگویی مگر قبل از انقلاب و همین بعد از انقلاب به طرز بسیار مزخرفتری
چنین فیلمهایی تولید نمیشوند؟ به خودت بگویی، فیلم گیشه با تلاشی برای فیلمساختن
که سه چهار تا ایراد منطقی حتا در طرح داستان دارد، خیلی فرق میکند. درست است که
فیلم گیشهای است ولی به هر حال فیلم است و باید دستکم داستان منطقی و موجهی
داشته باشد.
بعد وقتی حرکات
بیمفهوم زن مثلن منفی فیلم و دست به یقه شدن دکتر با محمود و خلاصه یکی یکی صحنه
ها را ببینی و هوس کنی بلند شوی داد بزنی من احمق نیستم. ما احمق نیستیم آقا... به
خدا زنمه... ما الاغ نیستیم آقا... صدات را بالاتر ببری... میآمدی خونمون فیلم میدیدیم
و هوار بکشی پس کجایین؟ شروع شدها... و فکر کنی به آن تصویر جنازهی شهید در آغوش
همرزمش و فریاد بزنی من احمق نیستم آقا... من الاغ نیستم آقا... دو هزار تومن
نفری پول دادیم که به ما توهین بشود... که یکی بهت بگوید بیا الاغ عزیز... بیا که
پسر خوشگل داریم، دختر قشنگ داریم، شو لباس داریم... بیا احمق عزیزم... با ما کاری
ندارند...
فکرش را
بکنید... بعد در تمام مسیر بازگشت، ماشین مرتعش باشد و بفهمی که رینگ تایر ماشین
پس از افتادن در آن چالهی وسط خیابان، تاب برداشته و خلاصه برسی خانه و تلوزیون
(و قطعن ماهواره) را روشن کنی بلکه کمی مغزت آرام بگیرد، ببینی مجموعه کانالهای
مالتیویژن، با دو سه کانالش دارد فیلم 300 را نمایش میدهد. بعد یکهو متوجهشوی
تا ته فیلم را دیدهای و همانطور با لباس میخکوب شدهای و جمب نخوردهای! داستانی
چفت و بست دار، دیالوگهایی پینگ پونگی و پر طنین، تصاویر و جلوههای بصری حیرت
آور و خلاصه هزار تا چیز دیگر. بعد خاموش کنی و همانطور یله به گوشهای خیره
بمانی و فکر کنی که چرا حس ملیات جریحه دار نشد؟ چرا با اینکه به وضوح میدانی
حقیقت را تحریف کردهاند، ککات هم نگزید؟ بعد با خودت بگویی، تاریخ را روایتگران
قدرتمندتر پیش میبرند. از همهی روایات، آنها که قدرتمندتر باشند میمانند و
میشوند تاریخ. به خودت بگویی اگر اهل هر کجای دیگر دنیا بودی آیا پس از پایان
فیلم، از تمدن کهن ایران، کلمهای جز عقبماندهگی و توحش در ذهنت سر بر میآورد؟
فکرش را هم
نکنید... جمع شویم نامهی اعتراض بنویسیم و هزارتا امضا جمع کنیم علیه دشمنان
سرزمینمان... بالاخره کسی حرفمان را میشنود و به سنگهای حجاری شدهی دو هزار و
پانصد سالهی تخت جمشید چند دقیقهای نگاه میکند تا بفهمد بالا رفتیم ماست بود...
پایین اومدیم دوغ بود... اینور رفتیم کشک بود... اونور رفتیم زرشک بود... قصهی 300 دروغ بود! (در آخرین لحظات خبر رسید مجموعه کانالهای "سی سینما"
هم تبلیغات پخش فیلم 300 را شروع کرد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نتایج مرحلهی بعدی جایزهی هدایت هم از راه رسید و "جواد پویان"، که حالا با چهار تا کتاب در انتظار مجوز و از ناشرین معتبر، رکورد انتظار ورود به عالم کتابدارها را به نام خود ثبت کرده، نامش میان راه یافتهگان به مرحلهی بعد بود. من جای داوران بودم دست کم تندیس بلورین "صبر ایوب" را تقدیمش میکردم. "سپیده ابرآویز" هم بود. نگاه و قلم عجیبی دارد و افسوس که کم کار است و البته فرهاد گوران خودمان که باید ببینیم چه نتایجی در انتها اعلام خواهد شد. (من در این مسابقه شرکت نکردم و البته در مسابقهی شهر کتاب هم به مرحلهی نهایی نرسیدم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی "شهروند آکرومگال" را نوشتم سه چهار تا از آشنایان قدیم و جدید و با تجربه و سابقه در مطبوعات، ریختند سرم و هر لیچاری بلد بودند بارم کردند که تو را چه به نقد روشنفکریترین چیز مطبوعات مملکت و یک عالمه دو نقطه و سه نقطه در بخش کامنتها سینه چاک دادند. چیزی غیر عادی حس کرده بودم و مودبانه نوشتم و محافظهکارانه حرفم را زدم. تحویل بگیرند. ضمنن شهروند امروز در آخرین شمارهاش یادداشت سردبیر نداشت!؟ افسوس که اینهمه امکان برای خردورزی و مطالعه در برهوت مطبوعات، در ازدهام حاشیهی عدهای محو میشود و دریغ از کانون نویسندهگان که چنین لحنی را در انتقاد برگزیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتوانم بگویم اولین بار که خواندمش این مقاله را، بلعیدمش. بعد سهباره و چهارباره خواندمش تا بیشتر بفهمم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افسوس که در مورد "فرانی و زویی"، مکتوبات فارسی آنقدر کم هستند که ویکیپدیا، جز وبلاگ من جایی برای لینک کردن پیدا نمیکند. کاش کسانی هم بنویسند در مورد این کتاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مریم منصوری وبلاگ نویس شد. تبریک.
2
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:22  توسط امیر حسین یزدانبد
|
مرغابی وحشی بر شاخسار افرا
.jpg)
در واقع میان هنریک ایبسن و بهرام بیضایی هیچ رابطهی منطقی نمیتوان برقرار کرد جز اینکه هر دو نمایشنامهنویس هستند. اما اتفاق جالبی که رخ داده نمایش "افرا" از بیضایی و همزمان اجرای "مرغابی وحشی" از ایبسن به کارگردانی نادر برهانی مرند است. در این نوشته نهایت تمرکزم را به کارکردهای متنیت و متنوارهگی روایت داستانی دو نمایشنامه، معطوف خواهم کرد.
نکتهی جالب در بررسی موازی داستان این دو نمایشنامه، حضور شخصیت نویسنده در هر دو داستان است. در صحنهی شروع هر دو داستان، نویسندهای پشت میز تحریری نشسته است که به روایت ماجرا میپردازد و خود نویسنده هم در داستان نقش دارد و نمایش را تمام میکند. در همین مدت کوتاه بیضایی در چند مصاحبه از تاریخ نوشتار و دشواریهای اجرای افرا صحبت کرد و البته به یکی دو پرسش فنی هم پاسخهایی سرسری و بریده داد که مهمترینشان به گمان من، لزوم ورود شخصیت نویسنده در ابتدا و انتهای داستان بود. توضیحات بیضایی (صرفن) در مورد حضور نویسنده در داستان برای من قانع کننده نبود. برای اثبات این موضوع کافی است صحنهی نویسنده را از داستان حذف کنید. افرا پابرجا و چه بسا سرراستتر باقی میماند ولی مرغابی وحشی به کلی منهدم میشود. چرا و چگونه متن و خالق متن، به معنای نوشتهی روایی نه روایت صوتی یا نمایشی، در مرغابی وحشی نهادینه میشود و در افرا بیشتر شبیه ترجیح نویسنده است تا الزام داستان.
علت این تفاوت (باز هم به گمان من) در محوریت عملکرد نامه در مرغابی وحشی و جنبی بودن آن در افراست. مرغابی وحشی (آنچنان که در آخرین دیالوگهای "هدوینگ اکدال" به روشنی بیان میشود) عضو اساسی ساختمان روایت است. در افرا حضور متن (به معنای دقیق متن) با دیالوگی از برنا(پسر بچه) شروع میشود. "نامهای به پسر عموی خود که در شهرستان زندگی میکند بنویسید و از او بخواهید شما را که در وضعیت سخت و نامطلوبی قرار گرفتهاید کمک کند!" از اینجا موتیف نامهنگاری مثل عضوی جنبی در پیکرهی داستان شروع میشود و در کنار سایر عناصر داستان، به پیشبرد برخی از اهداف روایت کمک میکند. این نامهنگاری و متنیت پارههایی از روایت افرا در راستای عملکرد نویسنده قرار نمیگیرد. یعنی کل اثر از ابتدا تا انتها در حال نوشته شدن است و متنی دیگر هم به این متن و در درون این متن به شکل نامه شکل میگیرد.
اما همه به خاطر داریم که جهان داستانی افرا، ستونی یکه و تنومند به نام منولوگ دارد. بیش از دو سوم داستان را صدای ذهن آدمها، روایت صوتی-درونی افراد پیش میبرد. این ساختار چنان در رگ و پی روایت رخنه کرده که اگر بیضایی کل متونی که در افرا روخوانی میشود را به جای کاغذ مکتوب، بر عهدهی صدای ذهن شخصیتها میگذاشت، اتفاق تکان دهندهای رخ نمیداد. در برابر این وضعیت، مرغابی وحشی اساسن با نامه آغاز میشود و با متن تکمیل شدهی نمایشنامه (که از روی میز جمع میشود) خاتمه مییابد. مونولوگها جای خودشان را به وصیتنامههای پیش از خودکشی دادهاند. برای ورود به درون آدمها، دیالوگهای جاندار و شوخطبعی ایبسن کفایت میکند. در مرغابی وحشی، حتا تصور حذف نقش نویسنده و نوشتار، غیر ممکن به نظر میرسد. اثر خودش متن را ملزم به حضور نویسنده در روایت کرده و چنان این حضور بدیهی است که کسی فکر نمیکند با وارد کردن نوشتار و جلب توجه ما به اینکه نمایشی که میبینید، نویسندهای دارد، ایبسن سعی میکند بگوید آن نویسنده منم. حواستان باشد که شما با اثری از ایبسن روبرو هستید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصویر از سایت ایران تئاتر
2
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط امیر حسین یزدانبد
|
رمز گشایی از نویسندهی رمز داوینچی
دن براون را در ایران با اثری جنجال برانگیز به نام "رمز داوینچی" میشناسیم. دریغ که در همان زمان، به دلیل حساسیتهای نشر و بلوای ترجمهاش بسیاری از رموز موفقیت آن نادیده گرفته شد و همهی ماجرا مثل تندبادی به سرعت به دست فراموشی سپرده شد. وقتی از کافکا یا داستایووسکی یا فاوکنر حرف میزنیم، سخن از نوعی جهان بینی، نگاهی مخصوص و اندیشهای ویژه در برابر جهان است. اندیشه و جهانبینی ویژهای که علامت مشخصه و نشان معرفهی نویسندهاش است. وقتی این نویسندهی جوان پس از چاپ اثرش به گفتهی مجلهی تایمز به یکی از صد مرد پر نفوذ جهان تبدیل میشود، وقتی رمز داوینچی تنها کتابی ثبت میشود که رکورد فروش هری پاتر را درنوردیده و در حالیکه تا ماه مه 2006، شصت و نیم میلیون (یا به روایتی، شست و نیم میلیون!) جلد از آن چاپ شده و به 44 زبان ترجمه شده و هفدهمین اثر پرفروش تاریخ نوشتار بشر شناخته شده، چطور میشود پذیرفت که نویسندهاش فاقد نگاهی خاص و جهانبینی ویژه بوده است؟ مضمون این اثر، پیشتر توسط "اومبرتو اکو" (نویسندهی زبان شناس رمان نام گل سرخ) هم مورد توجه واقع شده بود، در رمانی به نام( Foucault's pendulum) ولی "اکو" با اینکه به نظر بسیاری از منتقدین، متفکر و نویسندهای قدرتر از دن براون است، هرگز نتوانست به موفقیتهای براون نزدیک شود. برای رسیدن به نگاه دن براون به جهان پیرامونش به جز خواندن "رمز داوینچی" پیشنهاد بهتری دارم.
همانطور که در مطلب پیش وبلاگم اشاره کردم او توجه خاصی به استفاده از تکنولوژی فرامتن در آثار خود دارد. یکی از این نشانهها، معمای پیچیده و نفسگیری است که در وبسایت شخصی دن براون میتوانید پیدا کنید. این معما به طور حیرت انگیزی مخاطب را در پیچشهای ماجرایی مهیج وارد میکند و از ابزار و امکاناتی فوقالعاده ساده، لذت کشف و شهود را در مخاطب بیدار میکند. جهان بینی دن براون به گمانم در این "بازی-روایت اینترنتی" به روشنی و وضوح بیشتری قابل بررسی است. تلاش کردم تا شما را هم ترغیب به گذار از مراحل کشف این معما کنم. حل کردن مراحل این معما کار سخت و پیچیدهای است. چند سایت و وبلاگ در اینترنت هستند که پاسخنامهی معمای دن براون را تهیه کردهاند ولی هیچکدام توضیحی کامل و واضح به تمام مراحل کشف معما ندادهاند.
از روی این پاسخنامه که برایتان ترجمه و تالیف کردهام، به راحتی میتوانید مراحل بازی را طی کنید. ولی باز هم لذت کشف و شهود در این معما، تا حدود زیادی حفظ میشود. به جز لذت بردن از ماجرا، اطمینان دارم دوستان قلم به دستم، غرق در نگاه ویژه و دغدغههای مخصوص دن براون خواهند شد. توصیه میکنم حتمن مراحل مکاشفه را خودتان طی کنید تا به دقت و ظرافت طراحی پلات معما، که در مراحلی کاملن به یک ابر داستان Hyper fiction تبدیل میشود پی ببرید. برای شروع بازی به قسمت
Secrets - chalenges - chalenge #2 بروید و کلید Make the quest را بزنید. بازی شروع میشود.
پرسش اول:
دوست من، ورود شما را به این مکاشفه خوشآمد میگویم و برای سنجش تواناییهای شما یک پرسش بی دردسر برای شروع این بازی شگفتانگیز دارم. (با دقت) نام کوچک داوینچی را تایپ کن:
پاسخ: Leonardo
پرسش دوم:
چیزی که میبینید کاملن به هم ریخته است. ولی وقتی ماوس را روی هر یک از کلمات ببرید، با جهشهایی تغییر خواهند کرد و این جمله پدیدار خواهد شد:
به دنبال نام تابلویی معروف در میلان هستید (از گوگل استفاده کنید تا حقیقت به سرعت برایتان روشن شود)
پاسخ: بدون جستجو در گوگل هم به روشنی پیداست که دن براون وقتی بگوید تابلویی مهم در میلان منظورش "شام آخر" اثر جاودان داوینچی است. به این ترتیب پاسخThe last supper خواهد بود.
پس از پاسخ دادن به این پرسشهای به نظر ساده، وارد بخش نخست از پرسشهای رازآلود دن براون خواهید شد.
دروازهی اول:
در ابتدا با متن زیر مواجه خواهید شد:
به نظر حروفی به هم ریخته به زبان یونانی میآیند. همانطور که در اس ام اس از حروف انگلیسی برای نوشتار فارسی استفاده میکنیم، این متن هم در واقع جملاتی انگلیسی با حروف یونانی هستند. برای اینکه در خواندن آن با مشکل مواجه نشوید، کافی است کل متن را با ماوس انتخاب و کپی کرده و در برنامهی Notepad که در ویندوز موجود است، بچسبانید (paste).حروف ناگهان به طرز اعجاب انگیزی تغییر خواهند کرد و نوشتهی حاصل چنین معنا خواهد داد:
خیلی خوب بود دوست من. به نظر میآید قلب روشن بینی داری. حالا مجوز ورود به گرهی بعدی را پیدا کردی. اولین جایگاه امپراطوری مونالیزا، مکانی شناخته شده در پاریس که سه بال دارد. یکی سولی و دیگری ریشلیو، نام سومی را بگو (من فقط دو تا را نام بردم)
نگاهی به پلان لوور، موزهای که بعد از ایفل آنرا بزرگترین مشخصهی پاریس میدانند، نشان خواهد داد که ساختمان لوور از سه کریدور ساخته شده و هر کدام نامی از قهرمانهای اساطیر یونان دارند (حالا شاید دلیل متن یونانی پیش را بفهمید). به راحتی خواهید فهمید نام سومین بال لوور که هرم مرموز شیشهای معروف آن در وسط این بالها قرار دارد، Denon است. دروازهی دوم:
مواظب باشید، دروازهی دیگری در برابر شما قرار گرفته، رمزی معروف از کسی که" بروتوس" او را از بین برد. اگر 25 حرف را در جدول مکعب کامل قرار دهی، اگر توانش را داشته باشی خواهی دانست با چه کسی باید تماس بگیری.
در اینجا به نظر میرسد کار تمام است. نه جایی خالی برای پر کردن، نه چیزی برای لینک کردن. اما به هر حال باید به آخرین متن راهنما توجه کنیم. جولیوس سزار توسط بروتوس کشته شد. سزار از جمله کسانی بود که به رمزگشایی و نامههایی که کد شده بودند علاقه داشت و روشهای بسیاری را ابداع نمود. دن براون در مورد این شیوهی کد گذاری در رمان معروف دیگر خود به نام قلعههای دیجیتالی(Digital Fortress)حرفهایی زده و آن را تا حدودی آموزش داده. روش کد گذاری مربع کامل یا مجذور کامل اینگونه است که حروفی که تعدادشان جذر یک عدد (مثل پنج) باشد را در مربعی به اضلاع مساوی مینویسند. حروف رمز شده توسط دن براون اینها هستند:
wtrgowrtdtwolocdbanooendm
بیست و پنج حرف هستند که میتوانید از سمت چپ، پنجتا پنجتا زیر هم بنویسیدشان:
w t r g o
w r t d t
w o l o c
d b a n o
o e n d m
از بالا به پایین و از چپ به راست مربع حاصله را بخوانید:
www dot robertlangdon dot com
یا
www.robertlangdon.com
آنچه در آخرین توضیحات پرسش به آن اشاره شده بود این بود که باید با کسی تماس بگیرید. پس از ورود به این سایت، کلید Contact را بزنید. وارد بخش سوم میشوید. در اینجا لازم به ذکر است که لنگدان نام فامیل "جان لنگدان" هنرمند مورد علاقهی دن براون است. که البته دلیل علاقهی براون به این طراح و گرافیست عجیب، داستان پیچیدهی دیگری دارد که با زیر و رو کردن سایتش میتوانید تا حدودی دلیلش را بفهمید. :
آفرین دوست من، میبینم راهش را پیدا کردی! نمیتوانم بگویم موضوع بعدی که گرفتارش خواهی شد چیست. پروفسور روبرت لنگدان میداند کار بعدی شما چیست و طی چند دقیقه پس از تماس شما، پاسخ خواهد داد.
در واقع این هم نوشتهی دن براون است که در سایت پروفسور لنگدان قرار گرفته و پایین همین پاراگراف آدرس ایمیلی قرار گرفته است. هر متنی برای ایمیل مورد نظر بفرستید پس از چند لحظه پاسخی برایتان ارسال خواهد شد که متن آن چنین است:
ممنون از نامهتان. از اینکه پاسخ شما اتوماتیک است عذرخواهی میکنم. من این روزها در فلورانس هستم و سعی میکنم تا کلید رمزگشایی متنی دستنویس و کهن به نام "پیشگویی" را پیدا کنم که احتمالن داوینچی آنرا نوشته است. پس از بازگشت با شما تماس خواهم گرفت.
ارادتمند
روبرت لنگدان
سپس بلافاصله نامهای به نظر بیربط برای فردی به نام جوناس (یونس – از پیامبرانی که در اسرار تاریکیها وضعیتی اسطورهای دارد) قرار گرفته است. متن آن چنین است:
جوناس
اگر خودت هستی، این نامه را پاک نکن. من فقط یکبار فرصت ارسال آنرا دارم. اتفاق وحشتناکی افتاده. بیرون هتل به من حمله کردند و دستنوشتههای خطی را دزدیدند. حدس میزنم دزدها، اسناد را در اینترنت حراج کنند. من اینجا دسترسی به اینترنت ندارم و احتیاج به کمک تو دارم. باید این حراجی را پیدا کنی و هر چه سریعتر اسناد را پس بگیری. این دو لینک، وبسایت حراجیهای معروف آثار هنری هستند:
http://www.relic-bay.com
یادت باشد وقتی جستجو میکنی باید دنبال "LSPDV " بگردی چون نام سند بسیار نادری است. خواهش میکنم هر طور که میتوانی اسناد را پیدا کن. من به کلید کشف رمز خیلی نزدیک شدهام.
روبرت
توجه کنید به تفاوت لحن دو نامه و نهایت هنرمندی طراح بازی در ترغیب شما! از میان این دو لینک، در لینک دوم وارد سایتی خواهید شد شبیه بسیاری از سایتهای فروش اینترنتی و در صورتی که کلمهی کلیدی LSPDV را که پروفسور با نهایت درماندهگی برایتان گفت، در قسمت Search بزنید دو خط نتیجهی جستجو را خواهید دید.
خانم مورد بحث "ماری دنارناد" است.
ایشان اسناد را در این بانک به امانت گذاشتهاند.
که اگر لینک بانک را تعقیب کنید از بانک زوریخ سر در خواهید آورد.
دروازهی چهارم:
در وبسایت بانک امانات زوریخ، آنچنانکه از طراحی سایت کاملن واضح است باید نام کاربری وارد کنید تا بفهمید اسناد خطی دزدیده شده کجا هستند. طبیعتن نام خانم Marie Denarnaud حدس اول بسیاری از شما خواهد بود. درست است و وبسایت، برای مرحلهی دوم رمز عبور میخواهد تا اطلاعات را نمایش بدهد. تا اینجای ماجرا با هیچ رمز عبوری مواجه نشدیم. زیر قسمت رمز عبور (طبق معمول اکثر سایتها) لینک دیگری هست که اگر رمز را فراموش کردهاید باید به آن مراجعه کنید. نوشته شده: یادآوری – ماری؛ پدرت همین اواخر، رمان "رمز داوینچی" را بهت هدیه داده چون میدانست به داوینچی علاقهمندی. رمز عبور را از اواسط فصل 44 پیدا کن.
در رمان رمز داوینچی و در اواسط همین فصل، به اعداد سری فیبوناچی (که در ریاضیات کاربردهای فراوانی دارد) اشاره شده است. این اعداد عبارتند از 1123581321
حالا پس از وارد کردن رمز عبور، باید سایت بانک زوریخ، طبق معمول بانکهای امانات، دوربین مدار بستهی داخل مخزن امانات و وضعیت اسناد شما را به طور زنده نشان دهد تا خیالتان راحت شود. ولی پس از چند لحظه، نامهای بر روی صفحه ظاهر میشود با سربرگ پلیس قضایی فرانسه به امضای "کاپیتان بزو فیچ" از پلیس ملی فرانسه که اعلام میکند: از آنجا که دزدی بودن این دست نوشته، معلوم شده، پلیس آنرا به صاحب اصلیاش پروفسور لنگدان بازپس خواهد داد و چون ایشان در دسترس نبودند، این اسناد را به ویراستار ایشان آقای "فاوکمن" در انتشارات "دابل نایت" تحویل دادهاند. در صورتی که نیاز به پیگیری دارید میتوانید با تلفن 9920-782-212 تماس بگیرید.
بنا براین این نسخهی خطی تا به اینجا به انتشارات "دابل نایت" انتقال داده شده است. در صورتی که واقعن به این شماره در آمریکا زنگ بزنید، با تلفن گویای بیست و چهار ساعتهای مواجه خواهید شد که از شما درخواست میکند برای تماس با آقای فاوکمن به ایمیل ایشان و وبسایت انتشارات مراجعه کنید. ایمیل ایشان: jfaukman@doubleknightbooks.com
و وبسایت ناشر
www.doubleknightbooks.com
پس از زدن ایمیل به این آدرس پاسخی اتوماتیک برایتان ارسال خواهد شد که مضمون آن چنین است: من هماکنون در دفتر کارم نیستم و پس از بازگشت با شما تماس خواهم گرفت، در ادامه یادداشتی برای روبرت(منظور همان پروفسور لنگدان است) نوشته شده که اگر با من کار داری لطفن در وبسایت برایم پیغام بگذار. با نام من وارد شو. یعنی Jonas Faukner و رمز عبور را تغییر دادهام به چیزی که هر دو میدانیم – آخرین جایی که با هم عکس یادگاری انداختیم.
وقتی در قسمت رمز تایپ کنید Venice وارد تابلوی اعلانات سایت انتشارات خواهید شد که در آن پنج پیغام وجود دارد. پیغام چهارم به این مضمون است: من کلید کشف رمز را پیدا کردم. این کلید را در یکی از یادداشتهای داوینچی پیدا کردم. نتایج رمز گشاییام را برایت در یک صفحهی مخفی قرار دادهام و لینک این صفحه:
www.robertlangdon.com/secretpage.htm
دروازهی پنجم:
و از اینجا دوباره به سایت شخصی پروفسور لنگدان و آن صفحهی مخفی وارد میشویم. در این صفحه یادداشتی برای جوناس قرار داده شده که برای دیدن نتایج رمز گشایی نام علامت مورد علاقهام را -که در سایتم تکرار شده- تایپ کن. علامت مورد نظر آقای پروفسور این است:
اگر در قسمت فونتهای برنامه مایکروسافت وورد، به دنبال این علامت بگردید نامش را پیدا خواهید کرد.
در Microsoft word این مسیر را طی کنید:
Insert – symbols – more symbols
و در قسمت Character Codeبنویسید 2625 نام این کاراکتر که جزو حروف هیروگلیف است نوشته خواهد شد:
'ankh' دروازهی ششم:
پس از زدن رمز عبور وارد صفحهای میشوید که تصویر دست نویس رمزدار به خط داوینچی و کلید رمز گشایی را خواهید دید. برای نمونه شکل کد شدهی حروف H7 را برایتان علامت گذاری کردهام و در زیر آن اصل دست نوشتهی داوینچی که در مراحل بازی به آن خواهید رسید را قرار دادهام.
با کمی دقت در دست نوشتهی داوینچی متوجه خواهید شد که هر حرف رمز، شکل یکی از 9 مستطیل کلید بالاست و نقطهای که محل حرف را در داخل مستطیل نمایش میدهد. به راحتی و به سرعت رمز دست نوشته گشوده میشود:
The truth will be told in 2003
حقیقت در سال 2003 گفته خواهد شد!
این سال سال نشر کتاب رمز داوینچی است! اگر این جمله را در جای خالی پایین صفحه نوشته و ارسال کنید دوباره وارد سایت دن براون میشوید که پیغامی را برایتان نمایش میدهد.
شخص مهمی پیغام خصوصی ضبط شدهای برای شما گذاشته است. با شمارهی 1-212-782-9932 تماس بگیرید.
در صورتی که با این شماره تماس بگیرید سیستم پاسخگو با موزیک متنی که در کل بازی به گوش میرسید و صدای دن براون به شما خواهد گفت:
سلام؛ من دن براون هستم، نویسندهی رمز داوینچی. حالا که با این شماره تماس گرفتهاید خوشحالم که به اطلاعتان برسانم شما این معمای اینترنتی را حل کردهاید. کارتان خوب بود.
امیدوارم از حل این معما همانقدر لذت برده باشید که من از ترتیب دادن آن برایتان لذت بردم. امیدوارم اگر تا به حال رمز داوینچی را نخواندهاید، این کار را هرچه زودتر انجام دهید. در ضمن خوشحالم که به اطلاع برسانم، بر روی ماجرای بعدی پروفسور لنگدان به سختی کار میکنم. دوباره از شما سپاسگزاری میکنم و به خاطر حل کردن این معما تبریک میگویم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید روزی بپردازم به بررسی نگاه رومن پولانسکی، در فیلم دروازهی نهم، همچنین بخش اول از سه گانهی نیویورک نوشتهی پل آوستر و فیلم مرد در نقاب آهنی برگرفته از سه تفنگدار الکساندر دوما به کارگردانی رندال والاس و روابط پیدا و پنهان این آثار به نظر بی ارتباط با هم و رمز داوینچی. نگاهی اجمالی از فیلیپ کوپنز به همین موضوع را میتوانید در این مقاله بخوانید (انگلیسی است).
2
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط امیر حسین یزدانبد
|