تبليغاتX
تیله باز
پیدا کنید پرتقال فروش را

ادبیات به تعبیری دو گونه‌ی اصلی و اساسی دارد. تولید کننده‌های ادبی در سراسر جهان بر این مهم واقفند و فروشنده‌ها و منتقدها و دلال‌ها و بسته بندها و سینه‌زن‌ها و خلاصه انواع فعالان در انشعابات جنبی هنر، وقتی در مورد اثری حرف می‌زنند اول تکلیف خود را با این مقوله روشن می‌کنند.

نوشته در تعامل با جامعه یا چالش‌خیز است یا نیست.  

نوشته‌ی چالش‌خیز، پیکره‌ی جامعه را هدف می‌گیرد. نقد قدرت می‌کند بدون این‌که تشنج ایجاد کند.‌ اگر هم اغتشاشی در تعادل جامعه بر اثر نوشته‌‌ی چالش‌خیز رخ دهد، از توابع خرد جمعی است نه از تهییج ادبی. برخی مواقع مانیفست صادر می‌کند یا پرسشی را وسط می‌کشد. در مواردی شعار می‌دهد یا ابراز تنفر می‌کند. آرام نیست. درد دارد. این دردناکی‌اش هم در بسیاری موارد سیاسی نیست. به عبارت دقیق‌تر حوزه‌ی سیاست یکی از عرصه‌هایی است که داستان نویس ممکن است درگیرش شود. روی کلمه‌ی سیاسی مکث کردم، به این دلیل که دریغ و هزار افسوس که در ادبیات داستانی سی سال آخر دوره‌ی شاهنشاهی، دغدغه و چالش مساوی با مرگ‌باد و زنده‌باد گرفته می‌شد و ما هم از پس لرزه‌های شوم آن در امان نیستیم. امثال من که متولد دوره‌ی گذر از شاهنشاهی به جمهوری اسلامی هستند، با چشمانی خیره و بهت زده، خیلی‌ها را دیدند که هم در آن‌طرف خط جیغ می‌کشیدند و زنده باد،‌ مرده باد می‌زدند و پس از تلاش‌های بسیار در براندازی آن رژیم، این‌ور خط هم پریشان احوالند و دل‌پیچه دارند.

ادبیات چالش‌خیز به ریشه‌ها فکر می‌کند. تولیدش هم "جنایت و مکافات" یا "مرگ قسطی" و "محاکمه" و "سال‌های سگی" و از این دست کتاب‌هاست. حالا چی بشود که "دن آرام" هم با تسامح بیرون بدهد. این نکته را هم یادمان نمی‌رود که ادبیات فاخر، لزومن قرار نیست درد اجتماعی داشته باشد، ولی وقتی "مادام بواری" را وسط می‌گذارد، از نقد پیکره‌ی بورژوازی غافل نمی‌ماند. در خصوصی‌ترین شرایط فراموش نمی‌کند که شخصیت داستان، قطعه‌ای از ماشین عظیم اجتماع است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جایزه‌های ادبی چه خوشمان بیاید چه بدمان بیاید، در فضای رخوت‌ناک ادبیات ایران امروز، تنها نشانه‌های بالینی از بیماری‌های پیکره‌ی نوشتار این جامعه است. امسال در مراسم اختتامیه‌ی سه جایزه‌ی ادبی خصوصی که شرکت کردم، بیانیه‌ها، یکسر آه و فغان بود از عملکرد دولت در حوزه‌ی ادبیات به طور خاص و فرهنگ و هنر به شکل عام.

حرکات دولتی و نیمه دولتی هم شکل گرفت. نامزد‌های جایزه‌ی کتاب سال به عنوان یکی از اصلی‌ترین جوایز دولتی، نشان‌دهنده‌ی روی‌کردی متفاوت از جوایز خصوصی نیست. باز هم نام‌های آشنا را همه جا می‌بینیم. متن‌های ایزوله‌ی آشنا. فضاهای زیر سقف و فرار از خیابان و شهر و فقر و چراغ‌گردان و دعوا و مذهب، فرار از جنگی که زخم‌ها و دمل‌هاش همه جا به چشم می‌خورد، در دست‌خط نویسنده‌گان خوش‌بخت برنده‌ی این جوایز‌، به وضوح مشاهده می‌شود. با این بی‌برنامه‌‌گی و نبود سیاستی روشن در عملکرد رسانه‌ها و نهادهای دولتی، همچنان کفه‌ی ترازوی اعتماد جمعی، به نفع خصوصی‌ها تعادل می‌بازد.

برخی از آثار با مهارت تمام در پرده پوشی موتیف‌های اروتیک، و عبور از آستانه‌ی تحمل اجتماعی، بحث رو و سطحی از روابط ضربدری و ارتباط با محارم و انواع و اقسام ناهنجاری‌های رفتاری به خصوص در زمینه‌ی اروتیسم، به طرز مرموزی به سرعت مجوز می‌گیرند و چاپ می‌شوند و سری توی سرها در می‌آورند. خود من هم داستان‌هایی اینچنین دارم. ولی آیا واقعن همه چیز همین است؟ روشن است که اروتیسم هم موضوعی است از موضوعات پیش روی داستان‌نویس. اما کدام شاه‌کار را می‌شناسید که در این موضوع بیش از حد تمرکز کند یا سطح اثرش را به حد فیلم‌ها و رسانه‌های تحریک کننده‌ی پورنو پایین بیاورد؟ این‌ لذت رد شدن از سوراخ‌های فیلتر ارشاد،‌ که گاهی سوزن را قیچی می‌کند و گاهی قدر در دروازه چهارتاق است، ما را به کجا می‌برد؟

یادمان هست که ممیزی با رفتار خود، قانونی نانوشته و ناخوانده را تفهیم کرده که سیاست و سکس، ممنوع. از این دو سیب ممنوعه، به دلایلی کاملن روشن، همه‌ی دندان‌ها برای دومی گز گز می‌کند. آیا واقعن نوشته‌ی چالش خیز باید حول این یک محور وول بخورد و زور بزند و انرژی تلف کند؟ آیا واقعن همه‌ی گرفتاری آدم ایرانی امروز در ارتباط با جنس مخالف است؟ با آماری سر دستی،‌ دست‌کم هشتاد درصد داستان‌ها این‌گونه نوشته می‌شوند (به گفته‌ی داوران مسابقه‌ی شهر کتاب و مشهد). در حالیکه هزاران موضوع و درون‌مایه‌ی فراموش شده دور و برمان ریخته که وقتی از قلم غیر ایرانی می‌خوانیم، مرغ همسایه می‌شوند و به به و چه چه‌مان به هوا می‌رود.  

 در حالی که همه می‌گویند افت شدید در عرصه‌ی نشر کتاب، ملاک‌های داوری را به زیر خط فقر ادبی تنزل داده، حرکت‌هایی نیمه دولتی حرف از "موج نو داستان" می‌زنند. تو بگو از سر دل‌سوزی به این پیکره‌ی کهنه‌ی در آستانه‌ی مرگ می‌گویند،‌ تو می‌توانی... ادامه بده... آهان،‌ دیدی؟ دیدی می‌توانی نفس بکشی؟ دیدی؟ دیدی در جشنواره‌ی فلان هزار و فلان‌قدر داستان فرستادند... دیدی؟ کمیت که بیاید،‌ کیفیت هم روی شاخ‌اش است. دارند می‌نویسند. دیگر چه مرگتان است؟ راست می‌گویند. میل به نوشتن، شوری برای گفتن و ماندن، فریادی خفه در گلو، موج می‌زند میان ما. موج نو این است. فریادی که آوایش را خودمان هم نمی‌شناسیم هنوز.

برای خودم و رفقای کتاب‌دار و بی‌کتاب و قلم به دست... بیماری در پیکری است که من ناخن کوچکش هستم و شما دست و دهانش. در مسابقه‌ی بی سرانجامی دست و پا می‌زنیم که دو سر باخت است. مخاطب ایرانی، مرغی است که اگر از بام ادبیات پرید،‌ دیگر پرید. حالا حالا ها باید بدویم تا ثابت کنیم که بی خط و خط‌کش می‌نویسیم. حالا حالاها باید بدویم تا به آدم‌هایی که در خیابان‌ها، گیج و گول راه می‌روند بگوییم، جادوی اندیشه و قصه، شما را به خود می‌خواند. تا بگوییم،‌ من فرق دارم. بخوان می‌فهمی. به خدا این از آن‌هاش نیست. اگر هم بگویی چه اهمیتی دارد که کسی نوشته‌های من را بخواند، باز هم فقط همان لبخند معنا دار همیشه‌گی را تحویلت خواهم داد.

فکر می‌کنم چه چیز، داستانی را ایرانی می‌کند؟ چه چیزهایی داستانی را واجد تشخص ایرانی می‌کند؟ چه اندیشه‌ای حقیقتن ارزش نامیده شدن به نام موج نو را دارد؟ جز حجم و اشتیاق نوشتن میان جوانان، که خیلی هم خوب است، چه ویژه‌گی شاخصی می‌شود در برآیند این آثار پیدا کرد؟ چطور می‌شود ویژه‌گی‌های جامعه‌ی ایرانی را ندید و چیز نوشت؟ چطور می‌شود باورهای انکار ناپذیر دینی مردم را ندید و اندیشه را به مرداب‌های جریانات مخالف یا موافق سوق داد؟ چطور می‌شود فراموش کرد که این مردم چطور انقلاب کردند و در حمله‌ی عراق، همه‌ی موازنه‌های سیاسی را با خط خون،‌ به هم ریختند؟ چطور می‌شود نویسنده بود و فکر نکرد چرا آمریکا دست دست می‌کند وقتی به نام ایران می‌رسد؟ پنج کشور اینور و پنج کشور آنورمان را با جنگ یا بی‌خون‌ریزی رسمن تصرف کرده‌اند و ما مانده‌ایم. از هم خرده می‌گیریم و توی سر و کله‌ی خودمان می‌زنیم. داستانی سفارشی و نیم‌بند، آنطرف چاپ می‌شود و نماینده‌ی اندیشه و ادبیات امروز ایران من و تو می‌شود؟ این‌جا چه خبر است؟

من فکر می‌کنم. من... فکر می‌کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به سلامتی جغد دوباره شروع کرد.

2 نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:17  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

آن‌ها به نویسنده شلیک نمی‌کنند

جوری حرف می‌زنیم که اگر فارسی زبانی از آنطرف دنیا بیاید و بی‌خبر از اوضاع ایران باشد، خیال می‌کند، روی میزهای ممیزی ارشاد، ده‌ها شاه‌کار ادبی از صفحه‌ی جهان نویسنده‌گی خط می‌خورند و نویسنده‌گان ما از حق مسلم خود یعنی جوایز بوکر و نوبل و غیره بی نسیب می‌مانند. مثلن مگر جایزه‌ی قلم زرین نبود؟ چهارصد و هفتاد داستان، آنلاین وجود دارد و می‌توانید سر بزنید و بخوانید. بدون سانسور و بدون نگاه دولتی. بعد از اینهمه سال برای اولین بار هر کسی می‌توانست هر چه دلش می‌خواهد و شاهکارهای غیر قابل چاپش را در قالب داستان کوتاه بفرستد. چند تا از کارها اروتیک بود. چندتاش ضد دولتی بود؟ چندتاش که واقعن ارزش چاپ کردن داشتند غیر قابل چاپ بودند؟ می‌شود شاهکارهای دوره‌ی اختناق را نشانم دهید؟

ما همینیم دوست من. ما همینی هستیم که می‌بینی. یاس و تاسف و اشک و آه. وقتی در جایزه‌ی مهرگان، میکروفون را به صدای لرزان درویشیان، در ردیف آخر سالن رساندند، شروع که کرد، چشمانم پر اشک شد. پیرمرد ضجه می‌زد. همه کف می‌زدند. تایید می‌کردند. آبکنار و خورشیدفر و قیصری رفتند بالا،‌ کربلایی‌لو چند متری من نشسته بود. صداش زدند. نرفت. بعد مصاحبه‌اش را خواندم. فکر کردم ایشان و دوستانش، ادبیات ما را دارند عوض می‌کنند؟! تشنج و حاشیه، پدرمان را درآورده.

یک‌جوری حرف می‌زنیم که اگر کسی نداند، فکر می‌کند امشب بخوابیم و فردا ارشاد نباشد، ناگهان حادثه‌ای تکان دهنده جهان ادبیات ایران را زیر و رو خواهدکرد. همه چیز عوض می‌شود و هتروتوپیای موعود ایرانی، در فرهنگ و ادب این سرزمین گل و بلبل به ظهور می‌رسد. منتقدین‌مان دیگر چه در تایید و چه در رد آثار، مزخرف نمی‌بافند. خالد درست می‌گوید. ما نمی‌نویسیم. ما نمی‌نویسیم چون نمی‌فهمیم چه بلایی دارند سرمان می‌آورند. ما نمی‌نویسیم چون حرف تازه‌ای نداریم. ما نمی‌نویسیم چون خسته و دل‌خور شده‌ایم. از هم، از دنیا، از مردم. فروش نرفتن کتاب‌هایمان هم به خاطر ممیزی است؟ من که دارم می‌بینم دوست عزیز و در همین شهر زندگی می‌کنم و درست وسط این ماجراها هستم باور کن. در خیلی از این ماجراها هم هستم و تو نیستی. به مردم هم،‌ دولت می‌گوید کتاب نخوانید و فیلم چرند ببینید و تئاتر نروید؟ این رکود و سکون همان چیزی است که ‌آن‌ها می‌خواهند. آن‌ها به نویسنده شلیک نمی‌کنند. نویسنده را به ضجه می‌کشانند. نویسنده را مستاصل می‌کنند. شما را به خدا به این سکون و برهوت، جو ندهید، دامن نزنید. کار شاخصی چاپ نمی‌شود، چون کار شاخصی نداریم. چون حرف شاخصی نداریم. نگاه شاخصی نداریم. شما را به خدا تعارف را بگذارید کنار. جوری حرف نزنید که انگار ممیزی جلوی بارور شدن استعدادها و خلق شاهکارها را گرفته. نود درصد از خانه‌های این مملکت، سی چهل جلد کتاب برای دکور می‌خواهند که به راحتی با حافظ و قرآن و مثنوی و مفاتیح و کتاب‌های کنکور و مردان مریخی پر می‌شود. باید دلیلی داشته باشیم که کنار این سی‌چهل جلد قرار بگیریم. به موسیقی و شعر نگاه کن. دارند به فضاهایی نو، متفاوت و شاخص نزدیک می‌شوند. مردم هم می‌بینند و پی‌می‌گیرند. برای من تعریف متن قدرتمند این است: نوشته‌ای که جان سالم به در می‌برد. مثل بوف کور...

چندتا مثال دوست داری برایت بیاورم که خودت هم قبول داری شاه‌کار است و در اوج اختناق نوشته شده؟ تازه این اوج اختناق نیست. اصلن کار ما همین است. به خدا من فکر می‌کنم کار ما همین است. همین الآن هم می‌دانم و خوب می‌دانم که دارند کار می‌کنند. هستند و کم نیستند کسانی که می‌نویسند و به فضاها و شیوه‌های نو فکر می‌کنند. چاپ هم خواهند کرد و ارشاد را هم مجاب خواهند کرد و خواهند فروخت. ایده‌هایی بنیادین و تئوری‌هایی نو را به خدمت می‌گیرند تا درون‌مایه‌هایی بدیع و ناگفته را بنویسند و مخاطب را به چالش بکشند. مشکل ما در میان ما و در خود ماست. هیچ قدرتی، نتوانسته،‌ حلقوم ملتی را کنترل کند. قدرت، فقط شلیک خواهد کرد و خون، زهر پیکره‌ی قدرت است و "این" قدرت، "این" زهر را خوب می‌شناسد. تازه آن‌وقت موضوع عوض می‌شود. آن‌وقت خیلی چیزها عوض می‌شوند.

من خودم را به جشن بی‌کران متن دعوت می‌کنم. بگذار بقیه هر کاری که می‌کنند بکنند. من می‌نویسم. من می‌نویسم چون هستم. من می‌نویسم پس هستم. من می‌نویسم چون کار دیگری بلد نیستم.

مرتبط:

جامعه کهنه - متن کامل بیانیه‌ی هیات داوران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای خودم: یادداشت بخش دوم از فصل دوم تمام شد. به گردنه‌ی کشنده‌ی "هور" نزدیک می‌شوم... با روایت زمان حال مشکل دارم. گیتی تهرانی را دیدم. ورامینی بود و عصبی. نزدیک بود ببازم... فرج و رضا هم بودند. یکی می‌گفت و دیگری تایید می‌کرد. دایی انگلیس نمی‌رود. بی‌قرارم.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:11  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

سه اثر از دو سالانه‌ی مجسمه
امین بلاغی اینانلو (روی تصاویر کلیک کنید)

   

بهداد لاهوتی

    

‌محمد رضا خلجی

    
2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:36  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

واگذاری کارگاه داستان جغد
دوستانی که مایل به اداره‌ی کارگاه داستان جغد هستند می‌توانند برای این مطلب کامنت بگذارند یا ایمیل بفرستند و مختصری از فعالیت‌های خود را در زمینه‌ی ادبیات داستانی، کارهای منتشر شده‌ی خود یا گروه کاریشان را ارائه دهند.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:20  توسط امیر حسین یزدان‌بد  |