تبليغاتX
تیله باز
بر ما چه گذشت؟

سالی که گذشت در یک نگاه و از زاویه‌ی دید یک داستان‌نویس، اخبار تلخ بسیاری شنیدم و البته اندکی هم دل‌خوشی. وقتی به این عناوین که یک‌سال به مرور توجه‌ام را جلب کرد،‌ یک‌جا و دست‌چین شده نگاهی انداختم فقط یک کلمه ناخودآگاه به زبانم سُرید... "تشنج". تفسیر و تحلیل اخبار هم کار من نیست. اما دو چیز را خوب می‌دانم: اول این‌که هیچ چیز صریح‌تر و روشن‌تر از نگاهی به این تیترها، حافظه‌ی جمعی‌مان را سازمان نمی‌دهد. دوم این‌که، مردمی که گذشته‌شان را فراموش می‌کنند، محکوم به تکرار آن هستند.

توضیح: همه‌ی لینک‌ها از طریق هفتان هستند.

فروردین

 

«گابریل»؛ به ایران نمی‌آید!

 

جایزه‌ی ۲۰ میلیون تومانی به بهترین فیلمنامه‌ی جنگی در سال ۸۶

 

دولت‌آبادی: مدعی‌ جدی‌ نوبل‌ ادبیات‌ هستم‌

 

مخالفت انجمن جهانی ناشران با دوپاره شدن نمایشگاه کتاب تهران

 

در باب حاشیه‌نشینان ادبیات ایران، یا کورها تا حاشیه جاده آمده‌اند!

 

حداقل ۵۰۰ ناشر در نمایشگاه ثبت‌نام نکرده‌اند

 

نویسنده‌ی «شوهر آهوخانم» هم‌چنان منتظر مجوز نشر هفت کتاب!

 

و سرانجام «اولیس» جیمز جویس در ایران منتشر مى‌شود

 

«سنتوری» رکورد «اخراجی‌ها» را می‌شکند

 

سرانجام اعلام شد: نمایشگاه کتاب تهران، یکپارچه در مصلا

 

«ده‌نمکی» در دانشگاه تهران: می‌گویم ولی تکذیب می‌کنم!

 

برندگان جایزه‌ی پولیتزر 2007 معرفی شدند

 

وزارت ارشاد فرزانه طاهری را ارشاد کرد

 

یک ایرانی در جمع پذیرفته‌شدگانِ «کن»

 

رمان‌های نخستین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی روزی‌روزگاری

 

یعقوب یادعلی، به دلیل داستان‌هایش در زندان است

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اردیبهشت

 

«لبه‌ی پرتگاه» بهرام بیضایی ساخته نمی‌شود

 

جایزه‌ی ۶۰ میلیونی کتاب سال شهرداری، سومین بار عقب افتاد

 

در ضیافتِ شام وزارت ارشاد، ناشران معترض آشتی کردند!

 

یعقوب یادعلی آزاد شد

 

«آینده نو» در مصاف با مشکلات مالی بسته شد

 

کیهان مرحوم «کاوه گلستان» را خائن می‌داند

 

نمایشگاه‌ کتاب تهران را آب برد!

 

کرباسچی و محمد قوچانی در روزنامه‌ی «هم‌میهن»

 

بیانیه‌ی کانون نویسندگان ایران

 

کیاییان: ناشران در ارشاد شامی نخوردند

 

همه‌مان یک ذره بوی گند گرفته‌ایم!

 

«محسن پرویز» مواضع خود را تغییر داد

 

برکناری سردبیران کتاب‌ماه «ادبیات و فلسفه» و «کودک و نوجوان»، به دلیل مصاحبه

 

آب در خوابگه مورچگان

 

جشنواره‌ی «روزی روزگاری» به برگزیدگان خود جایزه داد

 

آقای وزیر ارشاد! این رسم‌اش نبود

 

خبر فوری و وبلاگی درباره‌ی علی‌اشرف درویشیان

 

ناشران عربی هم تهدید به کناره‌گیری کردند

 

نمایشگاه سوت و کور کتاب

 

وزیر ارشاد: به‌طور کلی فروغ فرخزاد را ممنوع نکرده‌ایم!

 

وزیر ارشاد: به امید ساخت نمایشگاه کتاب توسط شهرداری هستیم

 

ماجرای همیشگی سرقت ادبی

 

«هیأتی‌» ترین نمایشگاه کتاب ایران

 

کتاب‌هایم را به جای دادن به «ارشاد»، بالای سرم نگه می‌دارم!

 

نامه‌‌ی اعتراض آمیز«نیکی کریمی» به وزارت ارشاد

 

کسی برای کتاب‌های معطل‌مانده گریه نمی‌کند!

 

چشم‌انداز نشر کتاب در سال 86

 

گزارشِ ممنوع‌شده‌های نمایشگاه کتاب

 

او مترجمی‌ست که دیگر ترجمه نخواهد کرد

 

همکار صفار هرندی در «کیهان»، معاون تازه‌ی مطبوعاتی ارشاد

 

وزیر فرهنگ و ارشاد: این‌ها قهوه‌خانه‌نشینان وراج‌اند

 

پایانی ناخوش برای نمایشگاه بین‌الملل کتاب

 

«شرق» منتشر شد

 

اعتراض وزارت ارشاد به اکران فیلمی از «مرجان ساتراپی» در جشنواره‌ی کن

 

رابطه‌ی ممیزی و کتابسازی

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خرداد

 

افخمی: نقشه‌ی نابود کردن سینمای ملی به نتیجه رسیده است

 

مردها زیر قسط بدبخت می‌شوند و زنان قله‌های فرهنگ را فتح می‌کنند

 

تهدید روزنامه‌ی کیهان به بازخوانی پرونده‌ی خانه‌ی هنرمندان

 

مشکل رمان‌نویسان ایرانی در جیب‌شان است، نه اندیشه‌شان

 

جهانگیر رزمی، تنها برنده‌ی ناشناس تمام دوران پولیتزر، جایزه‌اش را گرفت

 

داریوش مهرجویی: با کامپیوتر صدای بهرام را به صدای چاووشی نزدیک کردیم

 

گفت‌وگو با دو مشایخی درباره یک دعوا

 

«سنتوری» مهرجویی پروانه‌ی نمایش گرفت

 

ایرانیان در کن

 

حق «بادبادک‌بازی» مهدی غبرایی سلب شد!

 

عکس‌های مرجانه ساتراپی پس از دریافت جایزه‌ی ویژه‌ی جشنواره‌ی کن

 

برای گرفتن خانه‌ی هنرمندان، لطفاً حرف‌های خنده‌دار نزنید!

 

بیتا فرهی، آگهی درگذشت‌اش را چاپ کرد!

 

تبدیل خط فارسی به خط لاتین تهدید نیست، ضرورت است

 

سنتوری از سوم مرداد اکران می‌شود

 

فیلمِ 300 از دیدگاه «اسلاوی ژیژک»

 

جنجال‌های بیست و پنجمین جشنواره‌ی فیلم فجر ادامه دارد

 

نگاهی کوتاه به کارنامه‌ی هنرهای تجسمی در سال گذشته

 

گفت‌وگویی مفصل با «فریدون فریاد»

 

پس از سال‌ها؛ گفت‌و‌گو با رضا فرخفال

 

گلشیری نان مکتبش را می‌خورد

 

شاید دولت آبادی نیز متوجه شده برای دست‌یابی به نوبل ادبیات باید کمی سیاسی شود

 

شاملو هم می‌گفت که باید برویم سراغ یک شغل آبرومند!

 

روایتِ حسین معززی‌نیا از درگیری ده‌نمکی با او در جلسه‌ی نقد فیلم

 

من تجاوزم؛ تجانس نیستم!

 

نقد داریوش آشوری بر حافظ به روایت کیارستمی

 

نخستین جایزه‌ی ادبی «جلال آل‌احمد»

 

داستان‌­نویس الزاماً نباید باسواد باشد

 

عذرخواهی وزارت ارشاد از اکران فیلم «نقاب» + عذرخواهی از عذرخواهی!

 

کیهان: خانه‌ی‌ هنرمندان خانه‌ی امنی برای احیای مردگانِ «هنر سیاه»!

 

«اسطوره‌ی تهران» از زبان جلال ستاری

 

وضعیت نقد ادبی ایران در نیمه‌ی نخست دهه‌ی هشتاد

 

اقدام عجیبِ بنگاه ادبی ترکیه: سعدی و صادق هدایت در فهرست نویسندگان عرب

 

چرا همه باید رمان‌نویس شوند

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تیر

 

گفت‌وگوی اختصاصی روزنامه‌ی هم‌میهن با دکتر رضا براهنی

 

ادعاهای کیهان علیه منتقدان سینما، مجله‌ی فیلم و...

 

پروژه‌ی بحران‌سازی برای خانه‌ی هنرمندان ایران تکرار یک اشتباه است

 

اعتصاب کارکنان روزنامه کارگزاران

 

سوگنامه‌ی گروه ادب و هنر «آینده‌ی نو»

 

تلاش «الیور استون» برای ساخت مستندی از «احمدی نژاد»

 

یادداشت ناصر زراعتی بر صحبت‌های رضا قاسمی

 

ارکستر سمفونیک بى رهبر شد؟

 

«هم‌میهن» توقیف شد

 

منیرالدین بیروتی: بایکوت شده‌ام

 

چرا تهران به عنوان «پایتخت جهانی کتاب» انتخاب نمی‌شود؟

 

در واقع، این چهار مجله را محترمانه توقیف کرده‌اند

 

زخمه‌ی لطفی بر ساز

 

کار مشترک اکبر رادی و هادی مرزبان

 

بهروز غریب‌پور استعفا داد

 

پگاه آهنگرانی دچار حادثه شد

 

رضاداد: اختلافی نداشته و ندارم، ولی استعفا می‌دهم!

 

اختلاف نظر احمدی نژاد و صفارهرندی بر سر عملکرد وزارت ارشاد

 

انتقاد صریح مشکاتیان از کنسرت نیاورانِ لطفی

 

مدیر نشر نی از فروش صد و چهل میلیون تومان کتاب به ارشاد جلوگیری کرد

 

جدال تازه‌ی ناشران و ارشاد

 

دامنه‌ی «پرشین‌بلاگ» هک شد

 

ارشاد به دو مستند کامران شیردل اجازه‌ی نمایش نداد

 

ادبیات و توحش

 

«یک شب» نیکی کریمی به خاطر ممیزی بسیار، اکران نشد

 

ویژه‌نامه‌ی «داستان شرقی»

 

«تسویه حساب» تهمینه میلانی هم توقیف می‌شود؟!

 

مقایسه جوایز ادبی ایران و آلمان

 

ممیزی ارشاد، احمد آرام را از چاپ کتابش منصرف کرد

 

هجوم علاقه‌مندان «هری پاتر» به کتاب‌فروشی‌ها

 

گفت‌وگو با «امیرحسین افراسیابی»؛ شاعر و مترجم

 

جایزه‌ی شعر کارنامه امسال هم برپا نمی‌شود

 

ابایی از اعلام حذف برخی نشریات از فهرست خرید کتابخانه‌ها نداریم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مرداد

 

گفت‌وگو با بهروز غریب‌پور درباره‌ی نمایش «مکبث» و دو استعفایش

 

اعتراض اتحادیه‌ی تهیه‌کنندگان و توزیع کنندگان به اکران نشدن «سنتوری»

 

بر روی خانم دانشور تعصب داریم و اجازه‌ی این سوء استفاده‌ها را نمی‌دهیم

 

تأخیر اکران «سنتوری» به دلایل امنیتی!

 

مشاور هنری رئیس جمهور: رسانه‌ها از ابزارهای کودتای رنگین!

 

دومین مسابقه سراسری داستان کوتاه دفاع مقدس برگزار می‌شود

 

کیهان: هری‌پاتر؛ پروژه‌ی صهیونیستی

 

جایزه‌ی «صادق هدایت» به کمک کسی نیاز ندارد

 

شایعه‌ی مهاجرت «دولت‌آبادی» تکذیب شد

 

علل توقیف غیررسمی «سنتوری» به روایت کیهان

 

«شرق» توقیف شد

 

سعید ابوطالب: وزیر ارشاد حق جلوگیری از اکران «سنتوری» را ندارد

 

«میان حفره‌های خالی» یک داستان شگفت و فانتزی است

 

منوچهر بدیعی: به هیچ وجه «اولیس» را منتشر نمی‌کنم

 

محسن نامجو؛ پَر!

 

«ابراهیم گلستان»؛ شیر سینمای ایران

 

کنسرت حسین علیزاده لغو شد

 

ما روشنفکر نیستیم!

 

قرار محاکمه‌ی یعقوب یادعلی در دادگاه یاسوج، به دلیل داستان‌هایش

 

شعر امین‌پور به دور از خط‌کش‌های اصلاح‌طلبی یا اصول‌گرایی

 

مجوز نشر ترجمه‌ی هری پاتر ۷، سه روزه ارائه شده است!

 

در خیانتِ روشنفکران

 

پیامدِ خطرناکِ محاکمه‌ی یک داستان‌نویس

 

وقتی همه می‌خواهند داستان‌نویس شوند!

 

ترجمه‌ی تجدیدنظرشده‌ی «آئورا» در بازار

 

پرونده‌ی یعقوب یادعلی، فرزانه طاهری را هم به دادگاه کشاند!

 

با حضور سردار رادان، سنتوری نمایش داده شد

 

پیگرد قضایی برخی تهیه‌کنندگان سینما

 

گفت‌وگو با فرزانه طاهری، درباره‌ی جزییات بازپرسی

 

«مجید جوزانی» مدیرعامل خانه‌ی هنرمندان شد

 

نقدی بر روند گنگِ فراخوان و برگزاری نخستین جایزه‌ی گام اول

 

رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، پس ازچند دهه، بالأخره پوست می‌اندازد!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شهریور

 

درباره‌ی ادبیات و نشر اکاذیب

 

یادداشت خواندنی اکبر رادی در ردِ جایزه‌هایی که به نامش می‌دهند

 

زبانِ ضدادبی نجف دریابندری

 

مترجم نسخه‌ی تقلبی هری پاتر در ایران: داستان من شیرین‌تر است

 

اکران «بمانی» به جای «سنتوری» در آمریکا

 

نامه‌ی گروهی از نویسندگان و مترجمان در اعتراض به محاکمه‌ی «یعقوب یادعلی»

 

زنده‌یاد پرویز ناتل خانلری هم منتظر مجوز ارشاد است!

 

نقدی بر فیلم‌نامه‌ی «عافیت‌گاه» اثر غلامحسین ساعدی

 

حمله‌ی کیهان به محمد صالح علا

 

نیویورک تایمز: محسن نامجو، باب دیلن ایران (En)

 

معاون ارشاد: نویسنده‌ی حرفه‌ای در کشور نداریم

 

نامجو: می‌خواهم موسیقی ایرانی را نجات دهم

 

حضور پررنگ جوایز دولتی، در رقابت با جوایز ادبی غیردولتی

 

عدم اکران «سنتوری» اقتدار وزارت ارشاد را نشان داد

 

«ترنج» محسن نامجو، با مجوز رسمی منتشر شد

 

تاریک‌خانه‌ی هدایت؛ سرنوشت نویسنده‌ی ایرانی تا به امروز

 

گفت‌وگوى مفصل حیات نو با شهریار مندنی‌پور

 

پیش‌شرط‌های تازه برای الیور استون

 

پاواروتی درگذشت (En)

 

گزارش کامل همایش «دبستان لندن»

 

«حمیدزاده» از ارشاد می‌رود؛ کی می‌آید؟

 

برتولوچی جایزه‌ی‌ جشنواره ونیز را از دستان کیارستمی‌ گرفت

 

نامزدهای جایزه‌ی «من بوکر» اعلام شدند

 

چهل داستان نامزد دریافت قلم زرین زمانه

 

استعفای گروهی در روزنامه کارگزاران

 

فقط سه نویسنده‌ی خوب زنده وجود دارد

 

مینی‌مال ایرانی‌ترین ژانر ادبی ماست

 

کوندرایی که خواننده‌ی فارسی زبان می‌شناسد، کوندرای واقعی نیست

 

برج ۱۵ طبقه برای حمایت از ادبیات داستانی

 

روزنامه‌ی «کارگزاران» تعطیل شد

 

بهمن قبادی؛ داور جشنواره‌ی سن سباستین، در کنار پل آستر

 

«سمفونی مردگان» وام‌دار «سفر شب»

 

وزیر ارشاد: مطبوعات هیچ گونه محدودیتی ندارند

 

نظرهای قابل تامل «داوود غفارزادگان» درباره‌ی ادبیات جنگ

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مهر

 

گفت‌وگوی سعید کمالی دهقان با «پل آستر»

 

چهار داستان راه یافته به مرحله نهایی گام اول

 

نبردِ مهدی غبرائی با دیگر مترجمان!

 

با داوران مسابقه‌ی قلم زرین زمانه

 

«هفته‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی» در «آکادمی فانتزی»

 

شبکه‌ی دیسکاوری، با برنامه‌ی «ایران؛ خطرناک‌ترین ملت»، برنده‌ی اسکار تلویزیونی

 

تشییع پیکر «حسین ابراهیمی» به روایت تصویر

 

گریمو: افکار عمومی فرانسه تحت تأثیر هنر ایرانی است

 

آمریکا «پرسپولیس» را نامزد جایزه‌ی جهانی هالیوود کرد!

 

برگزاری جایزه‌ی «روزی روزگاری» نامعلوم است

 

کاشیگر: ادبیات زنانه نداریم

 

انصراف حسین سناپور از عضویت در هیات امنای بنیاد گلشیری

 

تکذیب خبر کیهان درباره‌ی شب فریدون مشیری

 

مقررات جدیدِ جایزه‌ی هوشنگ گلشیری برای پرهیز از حاشیه‌های همیشگی

 

نامه‌ی ابراهیم گلستان به سیمین دانشور

 

هشت نامزد راه‌یافته به دور دوم جایزه‌ی گنکور معرفی شدند

 

علی عبدالرضایی: نیما و شاملو شاعر نبوده‌اند!

 

نویسندگان ایرانی در افسردگی ادبی (En)

 

تاریخ طنز ایران نوشته شد

 

یک داستان‌نویس بزرگ در راه است

 

محسن مخملباف به روایتِ محمد قوچانی

 

محکومیت یعقوب یادعلی به حبس و نوشتن ۴ مقاله!

 

انتشار پرونده‌ی فرار «لویی فردینان سلین» به دانمارک، پس از ۶۰ سال

 

ترجمه‌ی اولیس به زبان فارسی ـ یادداشتی از عطاءالله مهاجرانی

 

نوبل ادبیات ۲۰۰۷ به «دوریس لسینگ» رسید

 

چکش حراج «کریستی» بر آثار هنری ایران

 

رمان فارسی درجا می‌زند

 

اومبرتو اکو راوی «زشتی»

 

مصائب یادعلی از دیدگاه اهالی قلم

 

شاید «آریا» به جای «شرق»

 

مصاحبه‌ی خواندنی گاردین با پدر رمان نو «آلن رب گرى یه»

 

امیرحسین خورشیدفر؛ برنده‌ی جایزه‌ی ادبی گام اول

 

ناامیدی مطلق از انتشار ترجمه فارسی «اولیس»

 

افشاگری‌های محمد آصف سلطان‌زاده علیه ناشران

 

کاهش کتاب، مشکل بزرگ جوایز ادبی در سال ۱۳۸۶

 

پرونده‌ی «شهروند امروز» برای جایزه‌ی «گلشیری»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آبان

 

استعفای ناگهانی مدیرعامل خانه‌ی کتاب

 

دولت می‌خواهد ترجمه را ساماندهی کند!

 

یادداشت رئیس هیات مدیره‌ی ناشران درباره‌ی پلمب نشر ثالث

 

این آثار را از دست رفته حساب کنید

 

پیش از داستان‌نویسی؛ «مار شدن» را بیاموزید

 

آغاز فصل جوایز ادبی فرانسه

 

نویسندگان دولتی، نویسندگان جاسوس!

 

خبرهای ادبی این هفته‌ی رسانه‌های جهان

 

تهدید عملی شد، شش کتاب‌فروشی پلمب شدند

 

خورشیدفریسم یا زندگی مطابق خواسته‌ی خورشیدفر پیش می‌رود

 

مشکل کتاب است یا کافه؟

 

قیصر شعر فارسی رفت

 

اعتراض شدید یک مرجع تقلید به برگزاری کنگره‌ی مولوی

 

اعتراض ترک‌ها به برگزاری کنگره مولانا در تهران

 

کتا‌بفروشی ثالث باز شد

 

«ملکوت»‌ بهرام صادقی، سرانجام تجدید چاپ شد

 

اعتراض ۲۲۲ روزنامه‌نگار به اخراجِ روزنامه‌نگاران

 

کتاب‌فروشی ویستار تخریب شد

 

حمله‌ی کیهان به خانه‌ی سینما به بهانه‌ی «سلطان قلب‌ها»

 

توقیف «مدرسه»؛ ارگان روشنفکران دینی

 

نامزدهای دریافت جایزه‌ی‌ بهترین کتاب سال دفاع مقدس

 

برندگان مهم‌ترین جوایز ادبی فرانسه اعلام شدند

 

رویارویی وزارت ارشاد با حوزه‌ی هنری، پای مأموران انتظامی را هم به میان کشید

 

و این هم رمان ضد دفاع مقدس!

 

« خاطره‌ی دلبرکان غمگین من» مارکز توقیف شد

 

معاون فرهنگی ارشاد: از تعطیلی کافه‌کتاب‌ها بی‌خبر بودیم!

 

گفت‌وگو با شوالیه پس از دریافت نشان مولانا

 

نامزدهای جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات

 

جنجال؛ بر سر داوری جایزه‌ی سال کتاب دفاع مقدس

 

بودجه‌ی وزارت ارشاد روی هوا

 

گزارش «گاردین» از توقیف کتاب جدید مارکز در ایران

 

مسابقه‌ی‌ زیباترین جمله‌ی آغازین

 

توپ، تانک، مسلسل؛ یا عقرب؟!

 

دولت از کثرت جوایز ادبی خرسند نیست!

 

وزارت ارشاد از کتاب سال رسمی خود هم حمایت نمی‌کند

 

کاستی‌های سانسور ادبیات در ایران!

 

جایزه‌ی خانه‌ی کتاب به چهارده منتقدِ کتاب

 

اعتراض «کیهان» به وزیر ارشاد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آذر

 

مهاجرانی: رمان مارکز، با سانسور جدی و کاملاً چشمگیر منتشر شده بود!

 

کتاب‌هایی که چاپ‌شان در دوره‌ی صفار هرندی ممنوع شد

 

امیرحسین افراسیابى در ایران

 

مدیا کاشیگر: اکثر اعتراضات به جوایز ادبی، از سر حسادت است

 

«پرسپولیس»؛ نامزد جایزه‌ی گلدن گلوب

 

بازداشتِ رضا ولی‌زاده

 

انتقاد رضا سید حسینی از عدم انتشار آثارش

 

برندگان مشترک جایزه‌ی ادبی مهرگان + گزارش تصویری

 

تئاتری‌ها موفق شدند؛ ورودی مترو جابه‌جا شد

 

اولین موضع‌گیری وزیر ارشاد درباره‌ی جایزه‌ی ادبی جلال

 

روی پله‌های جوایز ادبی سال

 

کربلایی‌لو: حق به حق‌دار رسید

 

درخواست از بنیاد گلشیری و پاسخ فرزانه طاهری

 

آذردخت بهرامی و حسن بنی‌عامری برندگان جایزه‌ی منتقدان مطبوعات

 

پیام یزدان‌جو به ترجمه‌های خود پایان داد

 

گفت‌وگوی اختصاصی «شهروند امروز» با «ماریو بارگاس یوسا»

 

چاپ آثار بهمن شعله‌ور در ایران

 

شکایت وزارت ارشاد از نشریه‌ی «شهروند امروز»

 

برگزیدگان هفتمین دوره جایزه‌ی گلشیری

 

اکبر رادی درگذشت

 

دهل‌زنی تیم‌های ادبی در اتاق در بسته

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دی

 

شباهتِ دل‌آزار برگزیدگان جوایز ادبی امسال

 

اسامی برگزیدگان جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی

 

ببخشید خانم فرزانه طاهری

 

اسامی نامزدهای مرحله‌ی دوم جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب

 

نقد محمدحسن شهسواری بر جوایز ادبی امسال

 

امیرحسین فطانت، مترجم سال ۲۰۰۷

 

خورشیدفر: من داستان‌نویسِ شکم‌سیرها هستم

 

گفت‌وگو با بهمن شعله‌ور؛ بازیابی زمان گمشده

 

وزارت ارشاد هیچ نقشی در بازسازی سینما «آزادی» نداشته است

 

مرثیه‌ای برای جایزه‌ی ادبی اصفهان

 

نماینده‌ی «گاردین» از تهران اخراج شد [EN]

 

لغو مراسم گلدن گلوب امسال به خاطر اعتصاب نویسندگان

 

گفت‌و‌گوی مفصل با بهرام بیضایی درباره‌ی «افرا»

 

جهانی‌نشدن ادبیات ما از نگاه منیرو روانی‌پور

 

استراتژی رمان

 

مدیر نشر اختران: ارشاد فقط می‌گوید هنوز در حال بررسی ست

 

«جای خالی سلوچ» در آمازون خریدار نداشته است؟

 

گزارشی درباره‌ی تیراژ کتاب‌های عامه پسند در ایران

 

مروری بر کتاب «مرگ قسطی»؛ نوشته‌ی لویی فردینان سلین

 

کتاب یک عکاس و محقق ارمنی در آستانه‌ی خمیرشدن!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بهمن

 

«هستی و زمان»، مهم‌ترین اثر هایدگر به فارسی برگردانده شد

 

لغو پروانه‌ی روزنامه‌ی «آریا»؛ یک هفته قبل از انتشار

 

عرب‌ها از ما بسیار جلوترند

 

مفهوم عشق و جنگ، نامزدهای نهایی اسکار ۲۰۰۸

 

شرطِ حمایتِ وزیر ارشاد از پاتوق‌های فرهنگی و ادبی

 

شش نامزد برتر جایزه‌ی «واو»

 

نویسندگان برگزیده‌ی مرحله‌ی نهایی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب

 

۲۸ ناشر هم‌زمان یک کتاب را منتشر می‌کنند!

 

اعتراض ۴۵ سینماگر ایرانی به سیاست‌های فرهنگی

 

مجوز ماهنامه‌ی «زنان» لغو شد

 

اولین فیلم پس از ۱۰ سال در سینما آزادی اکران شد

 

پاسخ روابط عمومی کانون نویسندگان به سرمقاله‌‌ی محمد قوچانی

 

پنج ترجمه از یک رمان در یک سال

 

احمد بورقانی، فردا به خاک سپرده می‌شود

 

چرا این قدر عصبانی آقای شورجه؟!

 

نگاهی به رمان«اپرای شناور» نوشته‌ی جان بارت

 

گفت‌و‌گوی معکوس با محمدحسن شهسواری

 

داستان‌های راه‌یافته به مرحله‌ی بعدی جایزه‌ی هدایت

 

فرمان‌آرا: حاضر به همکاری با فرهنگ دولتی نیستم

 

امتیاز «عصر پنجشنبه» لغو شد

 

پیشنهادِ مشاور فرهنگی رئیس جمهور برای ممیزی کتاب

 

چند و چون جایزه‌ی کتاب سال دولت در حوزه‌ی ادبیات

 

نامه به یک «جمال شورجه»

 

برگزیدگان کتاب سال رسمی، در غیابِ ادبیات داستانی

 

نقد منفی منیرو روانی‌پور بر کتاب «بازی آخر بانو»

 

ژازه طباطبایی درگذشت

 

رازهای نویسنده‌ای ریزبین

 

اولین اکسپوى عکس در ایران

 

مراسم اعطای جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب

 

برندگان سیمرغ‌های جشنواره‌ی بیست و ششم فیلم فجر

 

فهرست برندگان جایزه‌ی گرمی ۲۰۰۸

 

رتبه ایران در وب‌نگاری اول، در آزادی آخر

 

جدال قلمی محمد قوچانی و کانون نویسندگان ایران

 

داریوش مهرجویی: سی دی «سنتوری» را نخرید، مال دزدی ست

 

تقدیم به مرگ تئاتر در ایران!

 

گفت‌وگوی لیلی گلستان با احمد محمود

 

مروری بر جشنواره‌ی بیست و ششم فجر و فیلم‌هایش

 

تندیس «صادق هدایت» به هیچ نویسنده‌ای نرسید

 

بایا منتشر شد، ولی ویستار باز نشد

 

درباره‌ی ترجمه‌ای تازه از هزار ‌و یک ‌شب

 

پول بلیتِ سنتوری را به این حساب واریز کنید

 

برگردان تازه‌ی فارسی «هزار و یک شب» پس از ۱۶۰ سال

 

خوانِ تازه‌ای برای مجوز کتاب

 

جزئیات تازه از ایجاد رشته‌ی کارشناسی ارشدِ ادبیات مقاومت

 

آلن رب‌گری‌یه درگذشت

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اسفند

 

اهدای جایزه‌ی «واو» با یک ماه تاخیر

 

واپسین گفت‌وگو با فدریکو گارسیا لورکا

 

«عیش مدام»، کلاس آموزش برای نویسندگان جوان

 

بعد از جایزه‌ی کن، «پرسپولیس» جایزه‌ی سزار را هم برد

 

تشدیدِ‌ محکومیت یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، به یک سال حبس

 

تهران ۱۳۸۶؛ مدینه‌ی فاضله‌ی مجید مجیدی

 

وزیر ارشاد عوامل فیلم «سنتوری» را متهم و تهدید کرد

 

ویژ‌ه‌نامه‌ی اعتماد ملی برای اسکار ۲۰۰۸

 

برگزیدگان ِ اسکار ِ ۲۰۰۸

 

یعقوب یادعلی: گناه من، فقط عشق به ادبیات و داستان است

 

درخواست «محمود دولت‌آبادی» از قوه‌ی قضاییه

 

پرونده‌ی ویژه‌ی انجمن جهانی قلم برای یعقوب یادعلی

 

ویرجینیا وولف سوار بر «موج‌ها» و سه کتاب دیگر

 

قاضی پرونده: صرف داشتن مجوز وزارت ارشاد دلیل چاپ یک کتاب نمی‌شود

 

ایران نمایشگاه کتاب پاریس را تحریم کرد

 

«میشل باتای» درگذشت

 

من هم شریک جرم یعقوب یادعلی هستم

 

مجید مجیدی: سروش به حکم مُرادش مولوی، کافر است

 

«ژاک قضا و قدری و اربابش»

 

‍پاسخ عبدالکریم سروش به سخنان آیت‌الله سبحانی [pdf]

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:48  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

تحلیل ایده‌ی روایت در آتش سبز
جشنواره‌ی بیست و ششم، برای کسانی که فیلم را به مثابه‌ی گونه‌ای داستانی می‌بینند، اتفاق خارق العاده‌ای را رقم زد. "آتش سبز" به گمان من این اتفاق بود و البته فقط یک بار دیدن فیلمی این‌چنین، حرف زدن در موردش را به چالشی غیر ممکن تبدیل می‌کند. در یادداشت‌هایی که در طول دیدن فیلم با عجله می‌نوشتم، دست‌کم پانزده محور بحث وجود دارند که هر کدام جداگانه و با دقت، قابل بررسی است. سه محور اصلی که از نوآوری‌ها و یا اجراهای خلاقانه در 115 دقیقه زمان فیلم به نظرم رسید، در حوزه‌ی روایت جا می‌گرفتند. اشاره‌ای به سایر محورهای قابل بحث می‌کنم و به سرعت می‌گذرم تا شاید مجالی دیگر چیزی در موردشان بنویسم. در حوزه‌ی زبان(که ذاتن ادبیاتی است) و ترجمه‌ی دراماتیک آن در سینما، زبان مکتوبات فیلم( متن هفت داستان کتاب) تدوین فیلم و دایالوگ‌نویسی است. زاویه‌ی دید که معادل سینمایی آن فیلم‌برداری و میزانسن خواهد بود. فضا سازی که هم‌سنگ، موسیقی، طراحی صحنه، صدابرداری و نور پردازی مطرح است و شخصیت پردازی که در طراحی لباس و چهره‌پردازی و البته بازی‌گری متجلی می‌شود و سرانجام کارگردانی. این‌ها موضوعاتی بود که به نظر من رسید و به خصوص در مورد این معادل‌سازی‌های مفاهیم داستانی-سینمایی، پرونده مفتوح است و پیشنهاد بحث می‌کنم. این یادداشت تلاشی است در راه‌یابی به ایده‌ی بنیادین "اصلانی" در تقطیع و شکست ساختاری و معنایی روایت فیلم "آتش سبز".
از قضایای مطرح و ابتدایی مکانیک در فیزیک نیوتونی، نسبت‌ها و معادلات مکان-زمان هستند. معروف‌ترین این برابری‌ها، معادله‌ی محاسبه‌ی سرعت متوسط (velocity) است. این معادله نشان می‌دهد سرعت متوسط برابر است با تغییرات مکان ذره تقسیم بر تغییرات زمان در طول حرکت ذره.
معادله‌ی سرعت متوسط


بسیاری از فرمول‌های مطرح مکانیک تحلیلی در مراحل پیشرفته، از بسط و تحلیل همین معادله‌ی ساده نشات می‌گیرند. مفهوم متغیرهای موجود در این معادله چنین است. دلتا ایکس، تغییرات مکان ذره و دلتا تی، تغییرات زمان ذره را نشان می‌دهند که حاصل تقسیم‌ آ‌ن‌ها ساده‌ترین شکل بیان سرعت ذره را به دست می‌دهند. اگر دوچرخه‌سواری، پنجاه متر، در طول پنج ثانیه طی کند، سرعت آن پنجاه تقسیم بر پنج، ده متر بر ثانیه خواهد بود. در وضعیتی پیچیده‌تر می‌توان فرض کرد دوچرخه‌سوار مذکور در ثانیه‌های مختلف حرکت، سرعت‌های متفاوتی هم داشته ولی این معادله متوسط (معدل) سرعت دوچرخه را به ما نشان می‌دهد. بدیهی است که دوچرخه سوار در ثانیه‌ی نخست، از سرعت صفر شروع به حرکت کرده و برای رسیدن به انتهای پنجاه متر در لحظات مختلف حرکت، سرعت‌های متفاوتی در لحظات مختلف داشته. تندی حرکت دوچرخه در هر لحظه، معادل سرعت متوسط آن دوچرخه تقسیم بر مدت حرکت آن است که شتاب(acceleration) نامیده می‌شود. به نوعی بازتاب میزان و شدت تغییرات سرعت ذره، در شتاب معنا می‌یابد.



به همین دلیل و با محاسباتی ساده معلوم می‌شود که چرا واحد محاسبات سرعت و شتاب است.
از این مقدمه در تبیین دو مفهوم استفاده خواهم کرد:

1- فرض بدیهی فیزیک این است که زمان روندی ثابت و لایتغیر دارد. ثانیه‌ها با فواصلی دقیق و ابدی پیش می‌روند. کسی حق دست زدن به ماهیت ثانیه‌ها را ندارد. دوچرخه‌ی مثال ما، در میان این‌همه ثانیه‌ی مشابه و تکرار شونده، فقط پنج‌تای آن‌ها را انتخاب کرده و در مدت به سر رسیدنشان حرکت خود را آغاز می‌کند و به انجام می‌رساند. بنابراین، در بانک مفاهیم بدیهی ذهن ما، زمان، همیشه هست و خواهد بود و همیشه دارد تیک تاک می‌کند و مکان و تغییرات آن در بستر این جریان مدام، شکل می‌گیرد و اتفاق می‌افتد. زمان معنایی اصیل‌تر از مکان به نظر می‌رسد. همین‌گونه است در مورد داستان. زمان داستان پیش می‌رود و عنصر باورپذیری در داستان به تعبیری، به معنای احترام گذاردن به اصالت زمان است. به عنوان نویسنده نمی‌توانید کسی را بکشید و ده صفحه‌ی بعد دایالوگی در حال حاضر از او نقل کنید. ثانیه‌های باورپذیری گفتگو، برای آن شخصیت به سر آمده و سخن گفتنش بی مفهوم و باورناپذیر خواهد بود. حداکثر کاری که در روایت برای حمله به ساحت مقدس زمان می‌توان انجام داد، تقسیم و تقطیع فواصل زمانی است. می‌توانید از وضعیت مکان، در زمان‌های مختلف و به شکلی به هم ریخته حرف بزنید (سیال ذهن) اما باز هم ثانیه، ثانیه است. در ثانیه‌ی پس از مرگ شخصیت، دایالوگ حال حاضر، بی‌معنا و باور ناپذیر است. وقتی داستان را در نهایت، از قید تکنیک‌های روایت رها کنید، شاخ و برگ‌ها را بزنید، تنه‌ی داستان، بر تقدس ثانیه‌ها سجده می‌برد و وفادار می‌ماند. غیر ممکن به نظر می‌رسد که داستان یک انسان را (که آدمی معمولی است و عمر نوح هم ندارد) در بازه‌ی زمانی هزارساله مطرح کرد، بدون این‌که تمهیدی برای زنده ماندن و چگونه زنده‌ماندن شخصیت در طول هزار سال فراهم کرد.

2- متر بر مجذور ثانیه یعنی چه؟ اهالی فیزیک و ریاضی، اگرچه بر روی کاغذ، و در میان معادلات پیچیده‌ی دینامیک و مکانیک تحلیلی، از t(مخفف Time) به توان دو بهره می‌گیرند، پاسخ مشخصی برای معنای پدیدارشناسانه‌ی این ایده ندارند. مجذور ثانیه یعنی، ضرب ثانیه‌ در خود همان ثانیه. یعنی دوبار زیستن یک بازه‌ی زمانی بدون کم‌ترین تغییری در ماهیت زمان و به طور هم‌زمان!. یعنی انحنای روند حرکت و تکوین ذره. یعنی کش‌سانی محور زمان در برابر تغییرات تندی ذره. یعنی وقتی، ذره(شخصیت) قادر باشد با نیرویی درونی، ترتیب و توالی حرکت معقول و بدیهی خویش را بر هم زند(ما این قرآن را در یک شب بر او نازل فرمودیم...) قادر خواهد بود بر فراز زمان مطلق و اصیل ازلی، کوس رهایی بزند که من مشتاق، من ناردانه‌ی هفت‌واد، بر گستره‌ی زمان، چنان پهن و یله‌ام که همه‌جا حاضرم و می‌زیم و آنچه اندر وهم ناید، آن‌ شوم. این میسر نمی‌شود مگر به تندی، به سر دویدن و درهم شکستن ترتیب و توالی هرچه منطق و ثانیه و بدیهیات است.
عجب کار دشواری است. سخن گفتن، بی‌هیجان و شور و خروش، از تندیس تنومندی که "اصلانی" در این فیلم تنیده، و چاره‌ای نیست جز این‌گونه غامض سخن گفتن از روایت پیچیده‌ی این فیلم که این ازدهام مفاهیم در خود روایت ریشه دارد. ختم کلام این‌که یکی از محور‌هایی که در روایت "آتش سبز" به قدرت پیاده شده، در هم شکستن زمان و تقطیع روند روایت، به گونه‌ای نو، به شکلی فراتر از روایت سیال و فلش‌بک و فوروارد و خلق پازل روایی است. روان‌گسیخته‌گی روایت و ایرانیت محضی که پاسخ بسیاری از پرسش‌های مرا داد. داستان ایرانی یعنی چه؟ روایت به گونه‌ی پرشین، به سبک پارسی، آن‌چه ازآن من باشد و لاغیر، چیست؟ آن‌چه، سهروردی در "عقل سرخ"(به نوعی) و "في حقیقة العشق" بنیان می‌گذارد. آن‌چه مولانا در لایه‌های رمزآلود درون روایت، به آن دست یافته و "هزار و یک شب"، صندوق‌چه‌ی اسرار نامکشوف ادبیات شرق و منطق‌الطیر عطار.

پی‌نوشت اول: امیدی به جایزه بردن این فیلم نداشتم. بدیهی است که چنین فیلمی، خارج از ملاک و عیارهای(معمولن ناموجود و فرضی) داوران جشنواره‌ای قرار بگیرد که پیام‌های افتتاحش بیشتر شبیه متن بیانیه‌های آغاز عملیات‌های دوران جنگ بود. خدا را شکر هنوز سینمای ایران، فاهمه‌ی نخبه‌گرا، -در همین حد هم- دارد. "آتش سبز" در بخش جایزه ویژه سینمای ایران به نگاه ملی، بهترین موسیقی متن و بهترین چهره‌پردازی نامزد شد و سیمرغ بهترین صدا، بهترین طراحی صحنه و لباس و لوح سپاس و پلاک طلایی سیمرغ از نگاه ملی را به دست آورد و طبیعتن بدون حضور "اصلانی"... انتظار از جشنواره‌ای که جایزه‌ی بهترین فیلم را به داستانی اگر چه تمیز و سرراست اما نخ‌نما و هزاربار اجرا شده‌ی "به همین ساده‌گی" می‌دهد(که داستان‌نویس‌های آماتور هم دست و دلشان نمی‌آید به موضوعش نزدیک شوند) و برای اندیشه‌ی فرسوده و الگوی تکراری تمارض در سینمای مجید مجیدی کف می‌زند، بیش از این نبود و نیست.

پی‌نوشت دوم:‌ دست کم سه قطعه موسیقی درخشان در آتش سبز خواهید شنید که با صدای همایون شجریان و آهنگ‌سازی محمد‌رضا درویشی، اوج در هم تنیدن موسیقی و شعر روایت را نمایش می‌دهند. شعور اصلانی در نگارگری ایرانی و سمبل‌شناسی مینیاتور و تذهیب اسلامی هم موضوعی است که حیفم می‌آید دست‌کم اشاره‌ای به آن نکنم. ایمان دارم، این فیلم، بارها و بارها دیده خواهد شد و هزارتوی آن، دهلیز به دهلیز در طول سالیان، اندیشه‌های بسیاری را حیران خواهد کرد.

مرتبط: مصاحبه‌ای متفاوت با محمدرضا اصلانی. این‌جا.
غیر مرتبط: برگی درخشان از صفحه‌ی ادبیات اعتماد. این‌جا.
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

مرثیه‌ای برای یک پاراگراف



انیس: عصری که از رو خاکش بر می‌گشتم، پاهام یه زُقّ و زُقّی می‌کرد که نگو. یه خورده لثّه لا دنده گرفتم، می‌خوام واست دیزی بار کنم. این ملافه چه بوی صابونی می‌ده! حالا فردا برم سد آقا فخری. صوبی یه پرده آفتاب رو این خرمالو افتاد؛ اما امشب. خدای محمد کنه این دفه یه دوایی بده. می‌رم پنجرهٔ فولادشو می‌گیرم. شاید بخت اینم پاشه. خبر نمی‌کنه که. (به کندی بلند می‌شود.) تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟ / تانگوی تخم مرغ داغ/ اکبر رادی.-تهران:ویستار،1381.-صفحه‌ی 57.

یعنی من که با رادی آب‌گوشت بزباش نخورده‌ام. راستش هرگز هم فرصتی دست نداد که حتا از نزدیک ببینمش. فقط یکی از دوستان نزدیکش، دوست نزدیک من هم بود و هر از گاهی به لفظ اکبر، چیزی، یادی، خاطره‌ای تعریف می‌کرد از او. روزی هم که خبر مرگش را دادند، صبح پیش همان دوست بودم و چشم‌هاش ورقلمبیده بود و از شدت غم و غصه و البته به خاطر کهولت سن، سر و ته جملات را فراموش می‌کرد. فقط گفت زن اکبر زنگ زد و خبر را داد. چند روز بعد هم مصاحبه و نامه و یادداشت از دوستانش همه جا پخش شد و حالا باز، آرام آرام نام رادی همان می‌شود که بود. همان‌قدر کم‌یاب و سطحی که از عادت‌های روزانه‌اش بگویند و چند جمله‌ی تکان دهنده و یادی از اجراهاش و تاریخ و تاریخ‌چه‌اش که پدرش فلان بود و مدرسه‌اش بهمان و از این حرف‌ها. وقتی "تانگوی تخم مرغ داغ" را ورق می‌زدم، به همین دایالوگ بالا که رسیدم نیم‌خیز شدم و گفتم سلام اکبر آقا! خیلی مخلصیم...
این پاراگراف پنج خطی، یکی از دایالوگ‌های بسیاری است که در نمایش‌نامه‌های رادی پیدا می‌شود. یعنی به نظر چیز ساده‌ای می‌آید، ولی نیست. یعنی فقط یک پاراگراف ساده نیست.
ماجرای تانگو، روایت فروپاشی خانواده‌ای سنتی است که مورد حجوم دنیای امروز(و نمی‌گویم مدرن) واقع شده و در حال فروپاشی است و افراد خانواده سعی می‌کنند هر یک به فراخور، در حفظ میراث آیینی(و نمی‌گویم دینی) نقشی را بر عهده ‌گیرند که این خود به تسریع این روند کمک می‌کند. پدر و مادر خانواده، نمونه‌ی بارز مرد خشک مقدس(موسی) و زن مطیعِ تمام عیار مادر(انیس)، چهار فرزند دارند که فرزند بزرگ‌شان، سرکرده‌ی خانه‌ی بدنامی در الاهیه بوده و در درگیری‌ بر سر همین ماجراها کشته شده. دو پسر به ترتیب، حسین که اهل خداست و نماز و کار می‌کند و مهمترین تکیه‌گاه مالی خانواده است و محسن که کوچکتر از اوست، جوان فکل کراواتی افسرده‌ای است که در دانش‌گاه درس می‌خواند و مشروب می‌خورد و شکوه، دختر خانواده که طی ماجراهایی سر از آوازه‌خوانی در رادیو در می‌آورد. این‌را هم بگویم که نه می‌خواهم و نه می‌توانم داستان را خلاصه کنم. آن‌چه که گفتم مواد اولیه‌ی بررسی پاراگراف مورد نظرم بود.
در نگاه اول این تک دایالوگ، بیشتر شبیه واگویه‌های ذهنی مشوش و به هم ریخته است. اما مرور داستان، به خوبی نشان می‌دهد که انیس (مادر خانواده) زنی است با حواس جمع، حاضر جواب و سردماغ که بیشتر تمارض می‌کند برای پسر نازدانه‌اش و کل گفتگو نوعی ظرافت زنانه را به رخ می‌کشد. مخاطب این گفتگو حسین، پسر معتمد و پاکیزه‌خوی خانواده است. مادر از راه رسیده و حسین روی تخت دراز کشیده. جمله‌ی اول بیشتر شبیه موومان اول یک سمفونی، داستان را، حسین را و تماشاچی را آماده می‌کند تا پرسشی اساسی مطرح کند. آخرین جمله‌ی دایالوگ، هدف نهایی مادر است. "تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟". اما او باید برای رسیدن به این جمله، از مینیاتور کلام زنانه، که هنوز گاهی می‌شود نمونه‌اش را دور و اطرافمان پیدا کنیم، شالوده‌ای بسازد. به ما و البته حسین نشان ‌دهد که این مادر چگونه مادری است که هنوز بر سر قبر پسر ناخلف و بدکار خودش می‌رود در حالی که درد زانو او را از پا انداخته. تمارض و اشاره‌ی گاه به گاه انیس در طول دایالوگ‌هایش به خصوص با حسین، نشان دهنده‌ی رفتار زنانه‌ی مخصوص مادری است که پسرش را حامی قلدرتر و قابل اعتمادتری از همسرش می‌داند. در طول نمایش انیس با هیچ کس دیگری با این لحن از ضعف و ناتوانی‌اش حرف نمی‌زند و مجموعن زنی محاجم و توانمند است. ظرافت لحن همین جمله‌ی اول دیالوگ را با دقت تماشا کنید: "عصری که از رو خاکش بر می‌گشتم، پاهام یه زق و زقی می‌کرد که نگو." پسر در آستانه‌ی چرت زدن است و مادر ناگهان وارد اتاق شده و باید سر حرف را باز کند. اما باید ذهن ما و حسین را از ابزاری بودن این جمله و ناگهان رسیدن به جمله‌ی آخر دور کند. بهترین راه، استفاده از استتار جمله‌ای چون " یه خورده لثّه لا دنده گرفتم، می‌خوام واست دیزی بار کنم." است. یعنی که من اگر چه جوانم مرده و داغ‌دارم، با این حال در راه برگشت به فکر تو هم بودم. بقیه هم اهمیت چندانی برایم ندارند. چون دیزی را "واست" و فقط برای تو بار می‌کنم.
اما هنوز برای ورود به پرسش هدف زود است. " این ملافه چه بوی صابونی می‌ده!". مکثی فوق العاده به جا و پرشی دقیق برای این‌که پرسش نهایی هرچه گذری‌تر و بی‌اهمیت‌تر جلوه کند تا پاسخی نزدیک به واقعیت دستگیر شود. یا شاید،‌ هوش حسی انیس، به او فهمانده که پرداختن به این پرسش چقدر حساس، خطرناک و مهم است. رسیدن به این پرسش، آغاز فروپاشی است. توجه دارید که این جملات، که پرت و پلا به نظر می‌رسند، بدون قطع و پشت سر هم گفته می‌شوند. آشفته‌گی ذهن این زن، آشفته‌گی سنگ صبور، و محور ناپیدای خانواده است و اتمسفر داستان را میلیمتر به میلیمتر به کولپس نهایی داستان و فروپاشی روابط منطقی افراد، نزدیک می‌کند. " حالا فردا برم سد آقا فخری." امامزاده‌ای که به باور انیس، " خدای محمد کنه این دفه یه دوایی بده." اما در میان ریتم این دو جمله هم انقطاعی دیگر کار گذاشته شده، تا اکسپرسیون تکه‌های این دیالوگ به اوج هنری خود نزدیک شود. "صوبی یه پرده آفتاب رو این خرمالو افتاد؛ اما امشب.". قطعه‌ی آخر، اما امشب... چنان تعلیقِ وهم گونه‌ای، به نگاه پیچیده‌ی این پیرزن عامی می‌دهد، که نمی‌توان هنرمندی محض در شخصیت پردازی تمام قد انیس را در همین یک دایالوگ، ندیده گرفت. انیس از میان همین چند جمله از یک پاراگراف،‌ چون تندیسی مستحکم، ظریف و در عین حال پر چین و شکن، قد می‌کشد و سربر می‌آورد. در این بذل و بخشش احساسات مادرانه اما، شکوه، دختر خانواده هم بی‌نسیب نمی‌ماند. "می‌رم پنجرهٔ فولادشو می‌گیرم. شاید بخت اینم پاشه. خبر نمی‌کنه که." اوج نگرانی‌های پیرزن و هفت قلم آرایش این پاراگراف به نهایت زیرکی، طرح می‌خورد و جان می‌گیرد. و سر انجام... سر انجام... "(به کندی بلند می‌شود.) تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟".
حتا بعد از این راه پرپیچ و خم و چینش تنیده‌ در هم و ریز نقش این جملات، ظرافتی عملی در حرکت شخصیت را نادیده نمی‌گیرد. شخصیت، که لابد در طول صحبتش کاسه‌ی زانو را می‌مالیده با بی‌تابی و بی‌میلی توامان، به کندی بلند می‌شود و پرسش محوری داستان را مطرح می‌کند. تعادل و کمپوزیسیون طرح چنان منسجم و ساخت‌یافته است که حتا به لحاظ وزنی هم این پرسش درست در وسط داستان قرار می‌گیرد و چون شاهین ترازو، کفه‌ی انهدام را به زیر سوق می‌دهد.(این پاراگراف در صفحه‌ی 57 قرار گرفته و کل نمایش‌نامه 114 صفحه بدون احتساب مقدمه که در واقع نامه‌ی رادی است به خانم حاجی‌زاده، مدیر ویستار!)
ایمان بیاوریم به توان بی‌بدیل گفتگو در داستان. تماشا کنیم که چطور می‌شود از توان کلمه به کلمه‌ی نوشتار، برای نزدیک شدن به هدف بهره گرفت و چنین طرحی درانداخت که حذف حتا یک کلمه از اثر، جای خالی مشهودی را به رخ‌مان بکشد.
دلم می‌خواست بگویم مرثیه‌ای برای رادیِ غول، برای هیولای گفتگو نویسی. غول و هیولا که آدم را یاد دیو و دیوان می‌اندازد و رادی نبود... اکتفا می‌کنم به همان "رادی بزرگ"، "رادی خیلی بزرگ"... و سرانجام حیف‌ام آمد این‌چند خط را از همان مقدمه‌ که نامه است در واقع، این‌جا ننویسم که ختم است و خاتمه است بر مرثیه‌ام:
هنگامی که این عصاره‌ی عذاب (تانگو...) را در مشت می‌فشردم، شاهد جنبش یک عقرب، یکی از طغیانی‌ترین حالات نفسانی خود نیز بوده‌ام، که سر به شورش گذاشته، در سایه روشن صحنه می‌خزید و بر عفاف حس‌های آبیِ «تانگو...»‌ی من شعله می‌کشید.
و نیم خیز می‌شوم و می‌گویم: سلام اکبر آقا! خیلی مخلصیم...

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:56  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

در حاشیه‌ی چیزی به نام "غیر منتظره" و چیزهای دیگر

برای خودم: وبلاگ که قرار نیست همیشه حرف‌های قلمبه بزند! خودنگاری است. گاهی هم دل‌نوشته‌هایی است که آدم برای خودش می‌نویسد. دیگران را هم در حرف دلش شریک می‌کند.

فکرش را بکنید... عصر جمعه‌ی یک هفته پیش باشد و سه چهار تا از رفقایت بگویند تورا به خدا برایمان کلاس نگذار و بیا برویم با ما فقیر فقرا یک فیلم ایرانی ببین. اسمش "غیر منتظره" است. شما ‌هم دل‌تنگ و دل‌گیر و دودل بگویی می‌آیم. تا سینما عصر جدید پشت فرمان چشم بگردانی روی تبیلیغات آزار دهنده‌‌ای که نیم مثقال سلیقه توش به کار نرفته تا کسی رغبت کند پشت چراغ قرمز وقتی تصویر شهیدی را که دارد در آغوش هم‌رزمش جان می‌دهد می‌بیند، فقط برای سی ثانیه مکث کند و فکر کند این تصویر چه پیامی دارد؟ بعد ناغافل لاستیکت بیافتد توی سوراخی پانزده سانتی و چشم بگردانی ببینی دارند پنج متر آنطرف‌تر، تونل می‌زنند در اتوبان و لابد سه تا بیل آسفالت پیدا می‌شود بریزند این تو. بعد دست بیاندازی و آدامسی را برداری که سق بزنی پودر شود توی دهانت و یادت بیافتد روزنامه‌فروش پنجاه تومن خرده نداشت و این آدامس ایرانی را بهت جای پول داد و دستمالی بکشی و خرده آدامس را که مزه‌ی آرد می‌دهد تف کنی و سیگاری بگیرانی. فکرش را بکنید... برسی دم سینما و بخواهی پارک کنی و راهنما بزنی و دنده عقب بگیری، ببینی دختری هفت قلم آرایش ایستاده می‌گوید جا گرفتم آقا. بعد بروی یک کیلومتر آنطرف‌تر پارک کنی و سلانه سلانه برگردی ببینی دخترک همان‌جا دارد در موبایلش هوار می‌کشد پس کجایین؟ شروع شد ها... پنجاه متر جلوتر هم ماشین گشت را ببینی که زن و مرد جوانی تا کمر خم شده‌اند توش و فقط بشنوی که مرد ملتمسانه می‌گوید به خدا زنمه ... زنمه جناب سرکار...

بعد بروی و حال و احوال‌پرسی‌های ملال‌آور و نتوانی روی سنگ‌های سرد سینما عصر جدید که نشیمن‌های انتظارند مثلن، همان چند دقیقه را دوام بیاوری و ترجیح بدهی توی سالن قدم بزنی و فکر کنی چرا برای همه‌ی نام‌های فیلم‌ها، ترجمه‌ی انگلیسی نوشته‌اند و یکی از رفقا بگوید کلاس داره داداش... و ببینی برای "عاشق" نوشته‌اند The one in love و روشان نشده اصل کلمه را بنویسند که هم‌خوابه‌ای چیزی معنا ندهد. بعد بروی روی صندلی بنشینی و چراغ‌ها خاموش شوند. و یک ربع گوش تیز کنی تا با آن صدا برداری افتضاح چیزی به نام "غیر منتظره"، بفهمی شخصیت‌ها چه می‌گویند به هم. بعد ببینی دیالوگ‌ها آبکی و فیلم‌برداری و میزانسن در حد تمرین‌های کارگاهی دانش‌جویان سینما هم نیست و داستان به حدی می‌لنگد که سه چهار جا در صحنه‌هایی که جماعت باید تحت تاثیر قرار بگیرند، پقی بزنند زیر خنده. مثل صحنه‌ی خودکشی بیژن که با ماژیک به طرز ضایعی خطی روی مچش‌اش انداخته‌اند و بعد از چند ساعت خون رفتن از بدن شخصیت، وقتی زنش بر بالینش می‌آید با حفظ میمیک نیم‌رخ، با صدایی واضح و سرحال بگوید دیگه تحمل نداشتم یا یک همچو چیزی. آن‌قدر ماجرا مسخره باشد که از نیمه به بعد مردم دسته دسته بلند شوند بروند و تو نزدیک است که چنگ بزنی به صورتت و بشنوی ردیف عقب دختر شانزده هفده ساله‌ای به دوست پسرش می‌گوید گفتم که فیلم ایرانی آشغاله. باید میومدی خونمون. مامان هم تا شب نمی‌اومد لااقل یک فیلم می‌دیدیم و پسر بگوید نه بابا تا همین‌جاشم کم سوتی ندادیم...

برای موسیقی هم جز چند قطعه‌ی بی‌ربط از موزیک متن فیلمی دیگر کش رفته‌باشند(که به گمانم کاری بود از فیلیپ گلاس). فکرش را بکنید... بعد آدم فکر کند که خوب مگر تفنگ روی پیشانیت تکیه داده بودند... نمی‌آمدی... ولی بعدش فکر کنی که وقتی اینطوری کسی به شعورت توهین می‌کند و الفبای داستان نویسی را نمی‌فهمد و فیلم می‌سازد، آن‌هم فیلمی که علاوه بر داستان و دیالوگ و شخصیت‌پردازی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر، که در حد سواد من نیست باید داشته باشد، شنیده می‌شود فیلم‌نامه‌نویس محترم دست به کار نوشتن رمان هم هست، تکلیف فرهنگ این سرزمین چه خواهد شد؟ فکرش را بکنید... بعد بگویی خوب همه که قرار نیست کار آن‌چنانی تحویل بدهند. برخی هم برای گیشه می‌سازند. بعد به خودت بگویی مگر قبل از انقلاب و همین بعد از انقلاب به طرز بسیار مزخرف‌تری چنین فیلم‌هایی تولید نمی‌شوند؟ به خودت بگویی، فیلم گیشه با تلاشی برای فیلم‌ساختن که سه چهار تا ایراد منطقی حتا در طرح داستان دارد، خیلی فرق می‌کند. درست است که فیلم گیشه‌ای است ولی به هر حال فیلم است و باید دست‌کم داستان منطقی و موجهی داشته باشد.

بعد وقتی حرکات بی‌مفهوم زن مثلن منفی فیلم و دست به یقه شدن دکتر با محمود و خلاصه یکی یکی صحنه ها را ببینی و هوس کنی بلند شوی داد بزنی من احمق نیستم. ما احمق نیستیم آقا... به خدا زنمه... ما الاغ نیستیم آقا... صدات را بالاتر ببری... می‌آمدی خونمون فیلم می‌دیدیم و هوار بکشی پس کجایین؟ شروع شدها... و فکر کنی به آن تصویر جنازه‌ی شهید در آغوش هم‌رزمش و فریاد بزنی من احمق نیستم آقا... من الاغ نیستم آقا... دو هزار تومن نفری پول دادیم که به ما توهین بشود... که یکی بهت بگوید بیا الاغ عزیز... بیا که پسر خوشگل داریم، دختر قشنگ داریم، شو لباس داریم... بیا احمق عزیزم... با ما کاری ندارند...

فکرش را بکنید... بعد در تمام مسیر بازگشت، ماشین مرتعش باشد و بفهمی که رینگ تایر ماشین پس از افتادن در آن چاله‌ی وسط خیابان، تاب برداشته و خلاصه برسی خانه و تلوزیون (و قطعن ماهواره) را روشن کنی بلکه کمی مغزت آرام بگیرد، ببینی مجموعه کانال‌های مالتی‌ویژن، با دو سه کانالش دارد فیلم 300 را نمایش می‌دهد. بعد یک‌هو متوجه‌شوی تا ته فیلم را دیده‌ای و همانطور با لباس میخ‌کوب شده‌ای و جمب نخورده‌ای! داستانی چفت و بست دار، دیالوگ‌هایی پینگ پونگی و پر طنین، تصاویر و جلوه‌های بصری حیرت آور و خلاصه هزار تا چیز دیگر. بعد خاموش کنی و همان‌طور یله به گوشه‌ای خیره بمانی و فکر کنی که چرا حس ملی‌ات جریحه دار نشد؟ چرا با این‌که به وضوح می‌دانی حقیقت را تحریف کرده‌اند، کک‌ات هم نگزید؟ بعد با خودت بگویی، تاریخ را روایت‌گران قدرتمند‌تر پیش می‌برند. از همه‌ی روایات، آن‌ها که قدرتمند‌تر باشند می‌مانند و می‌شوند تاریخ. به خودت بگویی اگر اهل هر کجای دیگر دنیا بودی آیا پس از پایان فیلم، از تمدن کهن ایران، ‌کلمه‌ای جز عقب‌مانده‌گی و توحش در ذهنت سر بر می‌آورد؟

فکرش را هم نکنید... جمع شویم نامه‌ی اعتراض بنویسیم و هزارتا امضا جمع کنیم علیه دشمنان سرزمین‌مان... بالاخره کسی حرف‌مان را می‌شنود و به سنگ‌های حجاری شده‌ی دو هزار و پانصد ساله‌ی تخت جمشید چند دقیقه‌ای نگاه می‌کند تا بفهمد بالا رفتیم ماست بود... پایین اومدیم دوغ بود... این‌ور رفتیم کشک بود... اون‌ور رفتیم زرشک بود... قصه‌ی 300 دروغ بود! (در آخرین لحظات خبر رسید مجموعه کانال‌های "سی سینما" هم تبلیغات پخش فیلم 300 را شروع کرد)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتایج مرحله‌ی بعدی جایزه‌ی هدایت هم از راه رسید و "جواد پویان"، که حالا با چهار تا کتاب در انتظار مجوز و از ناشرین معتبر، رکورد انتظار ورود به عالم کتاب‌دارها را به نام خود ثبت کرده، نامش میان راه یافته‌گان به مرحله‌ی بعد بود. من جای داوران بودم دست کم تندیس بلورین "صبر ایوب" را تقدیمش می‌کردم. "سپیده ابرآویز" هم بود. نگاه و قلم عجیبی دارد و افسوس که کم کار است و البته فرهاد گوران خودمان که باید ببینیم چه نتایجی در انتها اعلام خواهد شد. (من در این مسابقه شرکت نکردم و البته در مسابقه‌ی شهر کتاب هم به مرحله‌ی نهایی نرسیدم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی "شهروند آکرومگال" را نوشتم سه چهار تا از آشنایان قدیم و جدید و با تجربه و سابقه در مطبوعات، ریختند سرم و هر لیچاری بلد بودند بارم کردند که تو را چه به نقد روشن‌فکری‌ترین چیز مطبوعات مملکت و یک عالمه دو نقطه و سه نقطه در بخش کامنت‌ها سینه چاک دادند. چیزی غیر عادی حس کرده بودم و مودبانه نوشتم و محافظه‌کارانه حرفم را زدم. تحویل بگیرند. ضمنن شهروند امروز در آخرین شماره‌اش یادداشت سردبیر نداشت!؟ افسوس که این‌همه امکان برای خردورزی و مطالعه در برهوت مطبوعات، در ازدهام حاشیه‌ی عده‌ای محو می‌شود و دریغ از کانون نویسنده‌گان که چنین لحنی را در انتقاد برگزیده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌توانم بگویم اولین بار که خواندمش این مقاله را، بلعیدمش. بعد سه‌باره و چهارباره خواندمش تا بیشتر بفهمم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افسوس که در مورد "فرانی و زویی"، مکتوبات فارسی آنقدر کم هستند که ویکی‌پدیا،‌ جز وب‌لاگ من جایی برای لینک کردن پیدا نمی‌کند. کاش کسانی هم بنویسند در مورد این کتاب.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مریم منصوری وب‌لاگ نویس شد. تبریک.

 

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:22  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

مرغابی وحشی بر شاخسار افرا

در واقع میان هنریک ایبسن و بهرام بیضایی هیچ رابطه‌ی منطقی نمی‌توان برقرار کرد جز این‌که هر دو نمایشنامه‌نویس هستند. اما اتفاق جالبی که رخ داده نمایش "افرا" از بیضایی و هم‌زمان اجرای "مرغابی وحشی" از ایبسن به کارگردانی نادر برهانی مرند است. در این نوشته نهایت تمرکزم را به کارکردهای متنیت و متن‌واره‌گی روایت داستانی دو نمایشنامه، معطوف خواهم کرد.
نکته‌ی جالب در بررسی موازی داستان این دو نمایشنامه، حضور شخصیت نویسنده در هر دو داستان است. در صحنه‌ی شروع هر دو داستان، نویسنده‌ای پشت میز تحریری نشسته است که به روایت ماجرا می‌پردازد و خود نویسنده هم در داستان نقش دارد و نمایش را تمام می‌کند. در همین مدت کوتاه بیضایی در چند مصاحبه از تاریخ نوشتار و دشواری‌های اجرای افرا صحبت کرد و البته به یکی دو پرسش فنی هم پاسخ‌هایی سرسری و بریده داد که مهمترین‌شان به گمان من، لزوم ورود شخصیت نویسنده در ابتدا و انتهای داستان بود. ‌توضیحات بیضایی (صرفن) در مورد حضور نویسنده در داستان برای من قانع کننده نبود. برای اثبات این موضوع کافی است صحنه‌ی نویسنده را از داستان حذف کنید. افرا پابرجا و چه بسا سرراست‌تر باقی می‌ماند ولی مرغابی وحشی به کلی منهدم می‌شود. چرا و چگونه متن و خالق متن، به معنای نوشته‌ی روایی نه روایت صوتی یا نمایشی، در مرغابی وحشی نهادینه می‌شود و در افرا بیشتر شبیه ترجیح نویسنده است تا الزام داستان.
علت این تفاوت (باز هم به گمان من) در محوریت عمل‌کرد نامه در مرغابی وحشی و جنبی بودن آن در افراست. مرغابی وحشی (آن‌چنان که در آخرین دیالوگ‌های "هدوینگ اکدال" به روشنی بیان می‌شود) عضو اساسی ساختمان روایت است. در افرا حضور متن (به معنای دقیق متن) با دیالوگی از برنا(پسر بچه) شروع می‌شود. "نامه‌ای به پسر عموی خود که در شهرستان زندگی می‌کند بنویسید و از او بخواهید شما را که در وضعیت سخت و نامطلوبی قرار گرفته‌اید کمک کند!" از این‌جا موتیف نامه‌نگاری مثل عضوی جنبی در پیکره‌ی داستان شروع می‌شود و در کنار سایر عناصر داستان، به پیش‌برد برخی از اهداف روایت کمک می‌کند. این نامه‌نگاری و متنیت پاره‌هایی از روایت افرا در راستای عمل‌کرد نویسنده قرار نمی‌گیرد. یعنی کل اثر از ابتدا تا انتها در حال نوشته شدن است و متنی دیگر هم به این متن و در درون این متن به شکل نامه شکل می‌گیرد.
اما همه به خاطر داریم که جهان داستانی افرا، ستونی یکه و تنومند به نام منولوگ دارد. بیش از دو سوم داستان را صدای ذهن آدم‌ها، روایت صوتی-درونی افراد پیش می‌برد. این ساختار چنان در رگ و پی روایت رخنه کرده که اگر بیضایی کل متونی که در افرا روخوانی می‌شود را به جای کاغذ مکتوب، بر عهده‌ی صدای ذهن شخصیت‌ها می‌گذاشت، اتفاق تکان دهنده‌ای رخ نمی‌داد. در برابر این وضعیت، مرغابی وحشی اساسن با نامه آغاز می‌شود و با متن تکمیل شده‌ی نمایشنامه (که از روی میز جمع می‌شود) خاتمه می‌یابد. مونولوگ‌ها جای خودشان را به وصیت‌نامه‌های پیش از خودکشی داده‌اند. برای ورود به درون آدم‌ها، دیالوگ‌های جان‌دار و شوخ‌طبعی ایبسن کفایت می‌کند. در مرغابی وحشی، حتا تصور حذف نقش نویسنده و نوشتار، غیر ممکن به نظر می‌رسد. اثر خودش متن را ملزم به حضور نویسنده در روایت کرده و چنان این حضور بدیهی است که کسی فکر نمی‌کند با وارد کردن نوشتار و جلب توجه ما به این‌که نمایشی که می‌بینید، نویسنده‌ای دارد، ایبسن سعی می‌کند بگوید آن نویسنده منم. حواستان باشد که شما با اثری از ایبسن روبرو هستید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصویر از سایت ایران تئاتر
 
2 نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

شهروند آکرومگال

هفته‌نامه‌ی وزین شهروند امروز برای جماعتی که به افت و خیزها فکر می‌کنند، پیش از این‌که نشان دهنده‌ی گروهی کارآمد در جمع‌آوری آرا و چهره‌هایی شاخص باشد، نشان دهنده‌ی اختلال جدی در عرصه‌ی مطبوعات و تریبون‌های اندیشناک است. اختلالی که پزشکان به آن آکرومگالی یا رشد نامتانسب می‌گویند.  

چند هفته‌ای است که این مجله به عنوان پر و پیمان‌ترین نشریه‌ی داخلی به لحاظ حضور نام‌های مطرح و شاخص، بر سر زبان‌ها افتاده و رفته رفته به همان سیاق روزنامه‌ی شرق در اواخر حیات خود، فاصله‌ی چشم‌گیری گرفته از سایر نشریاتی که تیتر خبری-تحلیلی را یدک می‌کشند.

در شماره‌ی اخیر، عکس دختر پاکستان در حال کلنجار رفتن با حجاب را که ورق بزنید، یادداشت‌ سردبیر به قلم محمد قوچانی با عنوان قصه‌ی شاه و وزیر را خواهید دید. سرمقاله‌ای که با پرسشی کاملن حساس و در مقطع زمانی حاضر هدف‌مند، آغاز شده:

چرا امیر کبیر بیسمارک نشد؟ روند این سه صفحه چنان طراحی شده که مخاطب را وادار می‌کند به چهره‌ی لبخند به لب قوچانی با نگاهی معنا دار فکر کند که می‌گوید: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. و البته خلاصه‌ی این حدیث مفصل در پاراگراف پایانی یادداشت به روشنی و طعنه‌وار بیان شده:

«امیرکبیر چندان خردمند بود که در روز تبعیدش از تهران به کاشان، با افسر همراهش "جلیل خان جلیلوند" چنین زمزمه کند:

من اشتباه کردم که تصور می‌کردم مملکت وزیر عاقل می‌خواهد! خیر مملکت پادشاه عاقل می‌خواهد!(مکی، زندگانی امیر کبیر، ص 500)

و درست در همین لحظه بود که بر میراث امیرکبیر، سایه‌ رضا خان افتاد: اصلاح‌طلبی اقتدارگرایانه به دیکتاتوری مدرن و وزیر به شاه تبدیل شد و قصه شاه و وزیر ادامه یافت...» صفحه‌ی 6

بعد از این یادداشت، به سرعت و متراکم صدای ده‌ها نام و چهره‌ی آشنا، با طراحی مخصوص صفحات و استفاده از عکس‌های کاملن هوش‌مندانه، ریتم تندی از سیلاب آرا و افکار که عمومن هم به زمین‌هایی دیوار به دیوار آب می‌ریزند، آغاز می‌شود.

آقا نهاوندیان – بهرام رادان – عمادالدین باقی – آنجلینا جولی – دانیل اورتگا – احمد پورنجاتی – عباس عبدی – ماریو بارگاس یوسا – عبدالکریم سروش – حاتم قادری – احمد زیدآبادی – حسین سخنور – محمد علی لبطحی – دکتر عباس صدیق – هادی خسروشاهین – دکتر داوود فیرحی – دکتر حسین دهشیار – دکتر حسین سلیمی – دکتر رحمن قهرمانپور – مهرزاد بروجردی – رضا طهماسبی – سعید لیلاز – نسرین مقانلو – کمند امیر سلیمانی – نورالدین پیر مؤذن- سعید حجاریان – دکتر محمد علی همایون کاتوزیان – دکتر احمد نقیب زاده – غلامحسین کرباسچی – شهلا میلانی – دکتر امیر اشرف آریانپور – دکتر محمد رضا چراغعلی- پرویز مشکاتیان- بهزاد فراهانی- قطب الدین صادقی – محمد یعقوبی – اصغر همت- میکائیل شهرستانی- ریدلی اسکات – ابراهیم گلستان- احمد رضا احمدی- آیدین آغداشلو- عطاء الله مهاجرانی و مسعود بهنود. (در ترتیب نام‌ها از صفحه‌بندی مجله پیروی کرده‌ام!)

 

  این‌ها فقط برخی از نام‌هایی است که ضمن تورقی سر سری در 130 صفحه‌ی متراکم با فونت بسیار ریز که گاهی خواندن را خسته کننده و دشوار می‌کند به چشمتان خواهد خورد. ویترینی پر از انواع سالاد فصل مغز با سس ویژه‌ی گلستان و مخلفات، برای مصرف یک هفته.
فراموش نکنیم که این تراکم، اثر گذاری اندیشه‌ی جاری در متن را که به خودی خود در مطبوعات بسیار کم است، کمتر و بی صداتر می‌کند و ایده‌ی اصلی متن فرصت رسوب کردن و شکل گرفتن در ذهن مخاطب را نخواهد داشت.

به گمانم این‌همه ملاط برای سرپا کردن صفحه‌ی فرهنگ و ادب پنج روزنامه‌ی پوست و استخوان شده‌ی جناحی کافی باشد. کافی باشد تا رقابت آرا شکل بگیرد. کافی باشد تا قشر فرهیخته‌ی موثر در روندهای اجتماعی، بخوانند و به جای این‌که یک نشریه، یک نحله و جریان فکری، در برهوت مطبوعات قد بکشد و با آکرومگالی شهروند امروز برخورد کنیم، یا شاید بهتر باشد بگوییم با نانیسم اغلب مطبوعات، با جنگلی که نه، استپی نسبی در سطح پیشخان روبرو باشیم.

چنین می‌شود که وقتی دستگاه‌های نظارتی انگشتشان را در یکی از سوراخهای بسیار این سد، شل بگیرند، از یک نشریه، این‌همه سر و صدا بیرون می‌ریزد و مباد آن روزی که عاقبت پطرس فداکار، قهرمانی نباشد. آنوقت جریانی که بر بستر تخت فلات سرریز کند، مهارکردنی نیست و چنین حادثه‌ای فارغ از عقیده و دیدگاه، برای هیچ شهروند آزاده و دلسوزی مطلوب نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سپاس و درخواست: از دوستان روزنامه‌نگار که لطف دارند به مطالب این وبلاگ صمیمانه سپاس‌گزارم و خواهش می‌کنم به هیچ وجه از مطالب این وبلاگ در مطبوعات کاغذی استفاده نکنند. تا اطلاع ثانوی ترجیح می‌دهم در فضای مجازی به نوشتن ادامه دهم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش کامنت‌ها را غیر فعال کردم تا خوانندگان مطالبم، با ادبیات لمپنی و مخصوص برخی از سینه‌چاکان و خوانندگان نشریات روشنفکری برخورد نکنند. بهتر است فرض کنیم آدم‌های روی پیشخان و پشت پیشخان، در عالم مجازی هم محترم و متمدن هستند. ایمیلم رو به همه باز است. این‌جا هم جای شلوغ بازی و رفع و رجوع عقده‌های شغلی و جناحی برخی معلوم‌الحال نیست.

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:46  توسط امیر حسین یزدان‌بد 

تئاتر، مجسمه، داستان و همه چیز

یک‌بار دیگر رفتم هنرهای معاصر، دو سالانه‌ی مجسمه سازی. سه تا کار فوق العاده ذهنم را درگیر کرده بودند. حتا به خودشان زحمت نداده‌اند یک بروشور نصفه نیمه منتشر کنند که آدم بفهمند کدام کار مال کیست! دست زدن، عکاسی و فیلم‌برداری هم ممنوع. فکرش را بکنید. میان اینهمه هنر فقط مجسمه‌سازی و هم‌خانواده‌هایش با حس لامسه و بویایی،‌ حتا چشایی ارتباط مستقیم برقرار می‌کنند. بعد شما حق ندارید به یک حجم برنزی دست بزنید و احساسش کنید. سرمایش را، سطحش را... مستقیم رفتم سالن شش ببینم کارهایی که این‌قدر عمیق در ذهنم اثر گذاشته‌اند را چه کسانی کار کرده‌اند و یک‌بار دیگر ببینمشان. از شما چه پنهان عکاسی هم کردم قایمکی. البته با این مبایل فکسنی. ولی آنقدر این سه تا کار زیبا بودند که دلم نیامد اثری ازشان در وبلاگ نگذارم. اعتراضی به نشانه‌ی بی نشان بودنشان. اثر فوق‌العاده‌ای از بهداد لاهوتی به نام صلح برای همسایه، توپ بزرگی که از قالب‌های گچی اعضای بدن افراد مختلف و آویخته با نخ‌های نامرئی چشم آدم را خیره می‌کند. کره‌ی بزرگی که از اعضای بدن شکل گرفته. کانسپت قوی و کارآمدی بود برای موضوع نمایشگاه. ‌محمد رضا خلجی هم پیکره‌ای گچی کار کرده بود به نام شاعر. رئال و خیال انگیز. کار سوم هم که در مطلب قبل بهش لینک داده‌ام مربوط است به امین بلاغی اینالو(عکس‌ها را به زودی در پستی جداگانه می‌گذارم شاید کسی دلش به حال هنر مجسمه سوخت و لینک داد،‌ این مزخرفات من را مجبور نباشند بخوانند) جالب این‌که یکی از کارها با اتیکت اشتباه معرفی شده بود و یک حجم برنزی هم دفعه‌ی پیش که رفتم نبود و این دفعه اضافه شده بود. به خودشان زحمت نداده بودند علامت‌هایی را که روی همین کار، با ماژیک زده بودند پاک کنند که من زحمتش را کشیدم!(کنار در کافه/برنز و طلایی/ اسم کوچکش هم با من یکی بود). یادآوری می‌کنم این مهمترین اتفاق در هنر مجسمه در ایران است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این اوضاع کسادی تئاتر در تهران بزرگ،‌ که شبی دو سه تا اجرا بیشتر روی صحنه نیست، در تالار مولوی نمایش "طهران" اجرا دارد. نویسنده،‌ طراح و کارگردانش هم احمد کچه‌چیان است. کاری متوسط رو به افتضاح و از همان جیغ جیغ‌های انتقاد آمیز و سیاه‌نگار معمول. بیشتر ایده‌ای خوب برای بخشی از یک پرده بود که شصت دقیقه طولش داده بودند و بازیگر بد بخت را با صحنه‌ای بی‌جان و نورپردازی معمولی، مجبور کردده بودند در دوازده متر مربع جا وسط پنجاه‌تا لیوان مشتعل، از سر رفتن حوصله‌ی حضار جلوگیری کند! هر از گاه دیالو‌گ‌هایی طنز پرداز و ظریف، یک بازی خوب از محسن نوری و اجرای زنده‌ی ویولون سل توسط آنکیدو دارش و... و دیگر این‌که هر دم از این باغ بری می‌رسد.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مجموعه داستان "دارند در می‌زنند" نوشته‌ی منیرالدین بیروتی، ‌نشر ققنوس را تازه خریدم که فکر کنم تازه درآمده. این نویسنده دارد خوب کار می‌کند انصافن. دور از حاشیه و خط و ربط. سه تا داستانش را یک‌نفس، حین نوشیدن چای در کافه خواندم. خوب بود. داستان دومش "آره یا نه"،‌ خلاق و وهم‌آلود و بسیار تصویری بود. شاید در موردش چیزکی بنویسم. حسین جاوید عزیز هم مصاحبه‌ی خوبی ازش گرفته که خواندنی است و این‌که چرا دست از این طراحی جلدهای مزخرف بر نمی‌دارند؟ دست چشمه درد نکند که بالاخره روی جلد قلعه‌های پرتغالی را یک‌جور دیگری کار کرده. تا یادم نرفته بگویم خانم دالاوی، شاخص‌ترین کار ویرجینیا وولف با ترجمه‌ی خجسته کیهان چاپ شده. کاش  یکی از با سوادهای ترجمه در مورد سانسور و حجم آن در این ترجمه حرفی بزند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم به ویدئو آرت فکر می‌کنم. در موردش حرف خواهم زد. این‌را نوشتم که یادم نرود.   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جانم برای (آرش غ.) عزیز بگوید: دوستی داشتم که باور داشت "سنجش خرد ناب" اثر دیوانه کننده‌ی کانت، زیباترین متن جهان است. اگر نخوانده‌ایش، و فلسفه‌چی نیستی، یک‌بار از صفحه‌ای اتفاقی بازش کن و یک پاراگراف بخوان، بعد کتاب را ببند بگذار سر جایش، دست‌هات را بکن در جیب شلوارت و سوت بزن و بعد برو!

برای کسی که با متن فلسفی نشست و برخاست دارد، چنین اثر بغرنجی، لذتی بی‌پایان در سینه دارد. طبیعی است که من و تویی که فکر و ذکرمان این است، از خوانش ادبیات لذتی دیگرگونه ببریم. اما فراموش نکن. مرجع مطلوبیت اثر در بحث‌های من، مخاطب میانه است. البته در همین زمینه هم می‌شود بحث راه انداخت. اما فعلن این نظر من است. مرجع مطلوبیت اثر، مخاطب میانه است. منظورم از میانه، افراد بدون دغدغه‌ی جدی هنری یا ادبی و در حد معلومات دانشجویان سال‌های اول رشته‌های علوم انسانی است.(این مطلب آخر از حرف‌های محمد محمد‌علی بود و نقل به مضمون)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این‌جا در بخش نظرات بحث جالبی در مورد شب هول در گرفته. کسی دلش خواست بیاید و ادامه‌اش بدهد. حتا می‌توانیم به بحث و بررسی بگذاریم‌اش. جا دارد. خیلی هم جا دارد. علی‌الحساب به خانم بریرانی عزیز بگویم که از نظر من، شب هول تکنیکی‌ترین  رمان فارسی است که تا کنون خوانده‌ام. بهترش را سراغ دارید لطفن معرفی کنید بخوانیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف آخر هم این‌که:

 تنهایی...

آی استیصال لذت بخش...

2 نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:49  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

شعر - زبان - معنا
اتفاق بامزه‌ایست. چند روز پیش بود که کتاب شعری را می‌خواندم (نسخه‌ی الکترونیکی) و در همان مقدمه زه زدم و نتوانستم پیش‌تر بروم. فقط دو خطش را این‌جا می‌گذارم و جایزه هم می‌دهم برای کسی که به من بگوید این یعنی چه!

در کسی، به زدگی خودم، کمر بستم که زمین را رفت.درست رو‌ی کمرش نشسته بودم درست آن وسط، تا زمینه‌ای که بیشتر بود تا بهار بیاید هم. حتی شاید کمی بیشتر بشود.دانه پاشیدنش برای اطرافیان پلاستیکی‌اش، ژله‌های ال دی ارجاع به متن کتاب شود.


وقتی ساعتی با این نوشته‌ها که کپی دست چندم آثاری است که این روزها زیاد شده (و از دهه‌ی هفتاد شروع شد) سر و کله زدم، از پشت میزم بلند شدم و بلند بلند جوری که خودم خنده‌ام گرفت گفتم: خانم‌ها آقایان. من احمق نیستم. من حافظ و سعدی و بیدل خوانده‌ام. من جنس را می‌شناسم. کلمه حرمت دارد آقا! حریم کلام را ندرید. (اشاره‌ای است به یکی از داستان‌های خودم)

بعد در روزنامه‌ی حیات نو این سخنرانی را دیدم. افراط و تفریط پدر ایرانی را درآورده. بعد دوباره که نه، برای بار هزارم به بحث "مرجعیت ادبی" فکر کردم. بعد با خودم گفتم، شهرزاد! یا در این شب تاریک قصه بگو یا صبح سپیده بمیر...

هنوز دارم با فصل دوم "سه گانه‌ی ایرانی"‌ سر و کله می‌زنم.

 
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:29  توسط امیر حسین یزدان‌بد  | 

یکی بود، یکی نبود

دلم تنگ شده بود برای تیله‌باز! نویسنده‌ی آماتوری که یافته‌های نوشتاری‌اش را توی یک سایت پر از عکس تیله منتشر می‌کرد. ماجرا به سه سال پیش برمی‌گردد. وقتی من داشتم وارد عالم نویسنده‌گیری (اصطلاح زیبای یک نویسنده‌ی کوچولو) می‌شدم. وقتی داشتم فکر می‌کردم که می‌شود که من هم جدی بنویسم. می‌شود در این خراب‌شده که از مهندسی و تخصص و فلان و بهمان طرفی نبستم با نوشتن ساعت‌ها را هل بدهم جلو. شد. یعنی تا حالاش که شد. از نو شروع می‌کنم.

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:2  توسط امیر حسین یزدان‌بد  |