سالی که گذشت در یک نگاه و از زاویهی دید یک داستاننویس، اخبار تلخ بسیاری شنیدم و البته اندکی هم دلخوشی. وقتی به این عناوین که یکسال به مرور توجهام را جلب کرد، یکجا و دستچین شده نگاهی انداختم فقط یک کلمه ناخودآگاه به زبانم سُرید... "تشنج". تفسیر و تحلیل اخبار هم کار من نیست. اما دو چیز را خوب میدانم: اول اینکه هیچ چیز صریحتر و روشنتر از نگاهی به این تیترها، حافظهی جمعیمان را سازمان نمیدهد. دوم اینکه، مردمی که گذشتهشان را فراموش میکنند، محکوم به تکرار آن هستند.
توضیح: همهی لینکها از طریق هفتان هستند.
فروردین
جایزهی ۲۰ میلیون تومانی
به بهترین فیلمنامهی جنگی در سال ۸۶
دولتآبادی: مدعی
جدی نوبل ادبیات هستم
مخالفت انجمن جهانی
ناشران با دوپاره شدن نمایشگاه کتاب تهران
در باب
حاشیهنشینان ادبیات ایران، یا کورها تا حاشیه جاده آمدهاند!
حداقل ۵۰۰ ناشر در
نمایشگاه ثبتنام نکردهاند
نویسندهی «شوهر
آهوخانم» همچنان منتظر مجوز نشر هفت کتاب!
و سرانجام «اولیس»
جیمز جویس در ایران منتشر مىشود
«سنتوری» رکورد «اخراجیها» را میشکند
سرانجام اعلام شد:
نمایشگاه کتاب تهران، یکپارچه در مصلا
«دهنمکی» در دانشگاه تهران: میگویم ولی
تکذیب میکنم!
برندگان جایزهی
پولیتزر 2007 معرفی شدند
وزارت ارشاد فرزانه
طاهری را ارشاد کرد
یک ایرانی در جمع
پذیرفتهشدگانِ «کن»
رمانهای نخستین
دورهی جایزهی ادبی روزیروزگاری
یعقوب یادعلی، به
دلیل داستانهایش در زندان است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اردیبهشت
«لبهی پرتگاه» بهرام بیضایی ساخته نمیشود
جایزهی ۶۰ میلیونی کتاب
سال شهرداری، سومین بار عقب افتاد
در ضیافتِ شام وزارت
ارشاد، ناشران معترض آشتی کردند!
«آینده نو» در مصاف با مشکلات مالی بسته
شد
کیهان مرحوم «کاوه
گلستان» را خائن میداند
نمایشگاه کتاب
تهران را آب برد!
کرباسچی و محمد
قوچانی در روزنامهی «هممیهن»
بیانیهی کانون
نویسندگان ایران
کیاییان: ناشران در
ارشاد شامی نخوردند
همهمان یک ذره بوی
گند گرفتهایم!
«محسن پرویز» مواضع خود را تغییر داد
برکناری سردبیران
کتابماه «ادبیات و فلسفه» و «کودک و نوجوان»، به دلیل مصاحبه
جشنوارهی «روزی
روزگاری» به برگزیدگان خود جایزه داد
آقای وزیر ارشاد!
این رسماش نبود
خبر فوری و وبلاگی
دربارهی علیاشرف درویشیان
ناشران عربی هم
تهدید به کنارهگیری کردند
وزیر ارشاد: بهطور
کلی فروغ فرخزاد را ممنوع نکردهایم!
وزیر ارشاد: به امید
ساخت نمایشگاه کتاب توسط شهرداری هستیم
«هیأتی» ترین نمایشگاه کتاب ایران
کتابهایم را به جای
دادن به «ارشاد»، بالای سرم نگه میدارم!
نامهی اعتراض
آمیز«نیکی کریمی» به وزارت ارشاد
کسی برای کتابهای
معطلمانده گریه نمیکند!
گزارشِ ممنوعشدههای
نمایشگاه کتاب
او مترجمیست که
دیگر ترجمه نخواهد کرد
همکار صفار هرندی در
«کیهان»، معاون تازهی مطبوعاتی ارشاد
وزیر فرهنگ و ارشاد:
اینها قهوهخانهنشینان وراجاند
پایانی ناخوش برای
نمایشگاه بینالملل کتاب
اعتراض وزارت ارشاد
به اکران فیلمی از «مرجان ساتراپی» در جشنوارهی کن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خرداد
افخمی: نقشهی نابود
کردن سینمای ملی به نتیجه رسیده است
مردها زیر قسط بدبخت
میشوند و زنان قلههای فرهنگ را فتح میکنند
تهدید روزنامهی
کیهان به بازخوانی پروندهی خانهی هنرمندان
مشکل رماننویسان
ایرانی در جیبشان است، نه اندیشهشان
جهانگیر رزمی، تنها
برندهی ناشناس تمام دوران پولیتزر، جایزهاش را گرفت
داریوش مهرجویی: با
کامپیوتر صدای بهرام را به صدای چاووشی نزدیک کردیم
گفتوگو با دو
مشایخی درباره یک دعوا
«سنتوری» مهرجویی پروانهی نمایش گرفت
حق «بادبادکبازی»
مهدی غبرایی سلب شد!
عکسهای مرجانه
ساتراپی پس از دریافت جایزهی ویژهی جشنوارهی کن
برای گرفتن خانهی
هنرمندان، لطفاً حرفهای خندهدار نزنید!
بیتا فرهی، آگهی
درگذشتاش را چاپ کرد!
تبدیل خط فارسی به
خط لاتین تهدید نیست، ضرورت است
سنتوری از سوم مرداد
اکران میشود
فیلمِ 300 از دیدگاه
«اسلاوی ژیژک»
جنجالهای بیست و
پنجمین جشنوارهی فیلم فجر ادامه دارد
نگاهی کوتاه به
کارنامهی هنرهای تجسمی در سال گذشته
گفتوگویی
مفصل با «فریدون فریاد»
پس از سالها؛ گفتوگو
با رضا فرخفال
شاید دولت آبادی نیز
متوجه شده برای دستیابی به نوبل ادبیات باید کمی سیاسی شود
شاملو هم میگفت که
باید برویم سراغ یک شغل آبرومند!
روایتِ حسین معززینیا
از درگیری دهنمکی با او در جلسهی نقد فیلم
نقد داریوش آشوری بر
حافظ به روایت کیارستمی
نخستین
جایزهی ادبی «جلال آلاحمد»
داستاننویس
الزاماً نباید باسواد باشد
عذرخواهی وزارت
ارشاد از اکران فیلم «نقاب» + عذرخواهی از عذرخواهی!
کیهان: خانهی
هنرمندان خانهی امنی برای احیای مردگانِ «هنر سیاه»!
«اسطورهی
تهران» از زبان جلال ستاری
وضعیت نقد ادبی
ایران در نیمهی نخست دههی هشتاد
اقدام عجیبِ
بنگاه ادبی ترکیه: سعدی و صادق هدایت در فهرست نویسندگان عرب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تیر
گفتوگوی اختصاصی
روزنامهی هممیهن با دکتر رضا براهنی
ادعاهای کیهان علیه
منتقدان سینما، مجلهی فیلم و...
پروژهی بحرانسازی
برای خانهی هنرمندان ایران تکرار یک اشتباه است
اعتصاب کارکنان
روزنامه کارگزاران
سوگنامهی گروه ادب
و هنر «آیندهی نو»
تلاش «الیور استون»
برای ساخت مستندی از «احمدی نژاد»
یادداشت ناصر زراعتی
بر صحبتهای رضا قاسمی
منیرالدین بیروتی:
بایکوت شدهام
چرا تهران به عنوان
«پایتخت جهانی کتاب» انتخاب نمیشود؟
در واقع، این چهار
مجله را محترمانه توقیف کردهاند
کار مشترک اکبر رادی
و هادی مرزبان
رضاداد: اختلافی
نداشته و ندارم، ولی استعفا میدهم!
اختلاف نظر احمدی
نژاد و صفارهرندی بر سر عملکرد وزارت ارشاد
انتقاد صریح
مشکاتیان از کنسرت نیاورانِ لطفی
مدیر نشر نی از فروش
صد و چهل میلیون تومان کتاب به ارشاد جلوگیری کرد
ارشاد به دو مستند
کامران شیردل اجازهی نمایش نداد
«یک شب» نیکی کریمی به خاطر ممیزی بسیار،
اکران نشد
«تسویه حساب» تهمینه میلانی هم توقیف
میشود؟!
مقایسه جوایز ادبی ایران
و آلمان
ممیزی ارشاد، احمد
آرام را از چاپ کتابش منصرف کرد
هجوم علاقهمندان
«هری پاتر» به کتابفروشیها
گفتوگو با
«امیرحسین افراسیابی»؛ شاعر و مترجم
جایزهی شعر کارنامه
امسال هم برپا نمیشود
ابایی از اعلام حذف
برخی نشریات از فهرست خرید کتابخانهها نداریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرداد
گفتوگو با بهروز
غریبپور دربارهی نمایش «مکبث» و دو استعفایش
اعتراض اتحادیهی
تهیهکنندگان و توزیع کنندگان به اکران نشدن «سنتوری»
بر روی خانم دانشور
تعصب داریم و اجازهی این سوء استفادهها را نمیدهیم
تأخیر اکران
«سنتوری» به دلایل امنیتی!
مشاور هنری رئیس
جمهور: رسانهها از ابزارهای کودتای رنگین!
دومین مسابقه سراسری
داستان کوتاه دفاع مقدس برگزار میشود
کیهان: هریپاتر؛
پروژهی صهیونیستی
جایزهی
«صادق هدایت» به کمک کسی نیاز ندارد
شایعهی مهاجرت
«دولتآبادی» تکذیب شد
علل توقیف غیررسمی
«سنتوری» به روایت کیهان
سعید ابوطالب: وزیر
ارشاد حق جلوگیری از اکران «سنتوری» را ندارد
«میان حفرههای خالی» یک داستان شگفت و
فانتزی است
منوچهر بدیعی: به
هیچ وجه «اولیس» را منتشر نمیکنم
«ابراهیم گلستان»؛ شیر سینمای ایران
قرار محاکمهی یعقوب
یادعلی در دادگاه یاسوج، به دلیل داستانهایش
شعر امینپور به دور
از خطکشهای اصلاحطلبی یا اصولگرایی
مجوز نشر ترجمهی
هری پاتر ۷، سه روزه ارائه شده است!
پیامدِ خطرناکِ
محاکمهی یک داستاننویس
وقتی همه میخواهند
داستاننویس شوند!
ترجمهی تجدیدنظرشدهی
«آئورا» در بازار
پروندهی یعقوب
یادعلی، فرزانه طاهری را هم به دادگاه کشاند!
با حضور سردار
رادان، سنتوری نمایش داده شد
پیگرد قضایی برخی
تهیهکنندگان سینما
گفتوگو با فرزانه
طاهری، دربارهی جزییات بازپرسی
«مجید جوزانی» مدیرعامل خانهی هنرمندان
شد
نقدی بر روند گنگِ
فراخوان و برگزاری نخستین جایزهی گام اول
رشتهی زبان و
ادبیات فارسی دانشگاه تهران، پس ازچند دهه، بالأخره پوست میاندازد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهریور
یادداشت خواندنی
اکبر رادی در ردِ جایزههایی که به نامش میدهند
مترجم نسخهی تقلبی
هری پاتر در ایران: داستان من شیرینتر است
اکران «بمانی» به
جای «سنتوری» در آمریکا
نامهی گروهی از
نویسندگان و مترجمان در اعتراض به محاکمهی «یعقوب یادعلی»
زندهیاد پرویز ناتل
خانلری هم منتظر مجوز ارشاد است!
نقدی بر فیلمنامهی
«عافیتگاه» اثر غلامحسین ساعدی
نیویورک تایمز: محسن
نامجو، باب دیلن ایران
(En)
معاون ارشاد:
نویسندهی حرفهای در کشور نداریم
نامجو: میخواهم
موسیقی ایرانی را نجات دهم
حضور پررنگ جوایز
دولتی، در رقابت با جوایز ادبی غیردولتی
عدم اکران «سنتوری»
اقتدار وزارت ارشاد را نشان داد
«ترنج» محسن نامجو، با مجوز رسمی منتشر شد
تاریکخانهی هدایت؛
سرنوشت نویسندهی ایرانی تا به امروز
گفتوگوى مفصل حیات
نو با شهریار مندنیپور
پیششرطهای تازه
برای الیور استون
گزارش کامل همایش
«دبستان لندن»
«حمیدزاده» از ارشاد میرود؛ کی میآید؟
برتولوچی جایزهی
جشنواره ونیز را از دستان کیارستمی گرفت
نامزدهای جایزهی
«من بوکر» اعلام شدند
چهل داستان نامزد
دریافت قلم زرین زمانه
استعفای گروهی در
روزنامه کارگزاران
فقط سه نویسندهی
خوب زنده وجود دارد
مینیمال ایرانیترین
ژانر ادبی ماست
کوندرایی که خوانندهی
فارسی زبان میشناسد، کوندرای واقعی نیست
برج ۱۵
طبقه برای حمایت از ادبیات داستانی
روزنامهی
«کارگزاران» تعطیل شد
بهمن قبادی؛ داور
جشنوارهی سن سباستین، در کنار پل آستر
«سمفونی مردگان» وامدار «سفر شب»
وزیر ارشاد: مطبوعات
هیچ گونه محدودیتی ندارند
نظرهای قابل تامل
«داوود غفارزادگان» دربارهی ادبیات جنگ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهر
گفتوگوی سعید کمالی
دهقان با «پل آستر»
چهار داستان راه
یافته به مرحله نهایی گام اول
نبردِ مهدی غبرائی
با دیگر مترجمان!
با داوران مسابقهی
قلم زرین زمانه
«هفتهی علمیتخیلی و فانتزی» در «آکادمی
فانتزی»
شبکهی دیسکاوری، با
برنامهی «ایران؛ خطرناکترین ملت»، برندهی اسکار تلویزیونی
تشییع پیکر «حسین
ابراهیمی» به روایت تصویر
گریمو: افکار عمومی
فرانسه تحت تأثیر هنر ایرانی است
آمریکا «پرسپولیس»
را نامزد جایزهی جهانی هالیوود کرد!
برگزاری جایزهی
«روزی روزگاری» نامعلوم است
انصراف حسین سناپور
از عضویت در هیات امنای بنیاد گلشیری
تکذیب خبر کیهان
دربارهی شب فریدون مشیری
مقررات جدیدِ جایزهی
هوشنگ گلشیری برای پرهیز از حاشیههای همیشگی
نامهی ابراهیم
گلستان به سیمین دانشور
هشت نامزد راهیافته
به دور دوم جایزهی گنکور معرفی شدند
علی عبدالرضایی:
نیما و شاملو شاعر نبودهاند!
نویسندگان ایرانی در
افسردگی ادبی
(En)
یک داستاننویس بزرگ
در راه است
محسن مخملباف به
روایتِ محمد قوچانی
محکومیت یعقوب
یادعلی به حبس و نوشتن ۴ مقاله!
انتشار پروندهی
فرار «لویی فردینان سلین» به دانمارک، پس از ۶۰ سال
ترجمهی اولیس به
زبان فارسی ـ یادداشتی از عطاءالله مهاجرانی
نوبل ادبیات
۲۰۰۷ به «دوریس لسینگ» رسید
چکش حراج
«کریستی» بر آثار هنری ایران
مصائب یادعلی از
دیدگاه اهالی قلم
مصاحبهی خواندنی
گاردین با پدر رمان نو «آلن رب گرى یه»
امیرحسین خورشیدفر؛
برندهی جایزهی ادبی گام اول
ناامیدی مطلق از
انتشار ترجمه فارسی «اولیس»
افشاگریهای محمد
آصف سلطانزاده علیه ناشران
کاهش کتاب، مشکل
بزرگ جوایز ادبی در سال ۱۳۸۶
پروندهی «شهروند
امروز» برای جایزهی «گلشیری»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آبان
استعفای ناگهانی
مدیرعامل خانهی کتاب
دولت میخواهد ترجمه
را ساماندهی کند!
یادداشت رئیس هیات
مدیرهی ناشران دربارهی پلمب نشر ثالث
این آثار را از دست
رفته حساب کنید
پیش از داستاننویسی؛
«مار شدن» را بیاموزید
نویسندگان دولتی،
نویسندگان جاسوس!
خبرهای ادبی
این هفتهی رسانههای جهان
تهدید عملی شد، شش
کتابفروشی پلمب شدند
خورشیدفریسم یا
زندگی مطابق خواستهی خورشیدفر پیش میرود
اعتراض شدید یک مرجع
تقلید به برگزاری کنگرهی مولوی
اعتراض ترکها به
برگزاری کنگره مولانا در تهران
«ملکوت» بهرام صادقی، سرانجام تجدید چاپ
شد
اعتراض ۲۲۲ روزنامهنگار
به اخراجِ روزنامهنگاران
حملهی کیهان به
خانهی سینما به بهانهی «سلطان قلبها»
توقیف «مدرسه»؛
ارگان روشنفکران دینی
نامزدهای دریافت
جایزهی بهترین کتاب سال دفاع مقدس
برندگان مهمترین
جوایز ادبی فرانسه اعلام شدند
رویارویی وزارت
ارشاد با حوزهی هنری، پای مأموران انتظامی را هم به میان کشید
« خاطرهی
دلبرکان غمگین من» مارکز توقیف شد
معاون فرهنگی ارشاد:
از تعطیلی کافهکتابها بیخبر بودیم!
گفتوگو با شوالیه
پس از دریافت نشان مولانا
نامزدهای جایزهی
منتقدان و نویسندگان مطبوعات
جنجال؛ بر سر داوری
جایزهی سال کتاب دفاع مقدس
گزارش «گاردین» از
توقیف کتاب جدید مارکز در ایران
مسابقهی
زیباترین جملهی آغازین
دولت از کثرت جوایز
ادبی خرسند نیست!
وزارت ارشاد از کتاب
سال رسمی خود هم حمایت نمیکند
کاستیهای سانسور
ادبیات در ایران!
جایزهی خانهی کتاب
به چهارده منتقدِ کتاب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آذر
مهاجرانی: رمان
مارکز، با سانسور جدی و کاملاً چشمگیر منتشر شده بود!
کتابهایی که چاپشان
در دورهی صفار هرندی ممنوع شد
مدیا کاشیگر: اکثر
اعتراضات به جوایز ادبی، از سر حسادت است
«پرسپولیس»؛ نامزد جایزهی گلدن گلوب
انتقاد رضا سید
حسینی از عدم انتشار آثارش
برندگان مشترک جایزهی
ادبی مهرگان + گزارش تصویری
تئاتریها موفق
شدند؛ ورودی مترو جابهجا شد
اولین موضعگیری
وزیر ارشاد دربارهی جایزهی ادبی جلال
درخواست از بنیاد
گلشیری و پاسخ فرزانه طاهری
آذردخت بهرامی و حسن
بنیعامری برندگان جایزهی منتقدان مطبوعات
پیام یزدانجو به
ترجمههای خود پایان داد
گفتوگوی اختصاصی
«شهروند امروز» با «ماریو بارگاس یوسا»
چاپ آثار بهمن شعلهور
در ایران
شکایت وزارت ارشاد از
نشریهی «شهروند امروز»
برگزیدگان هفتمین
دوره جایزهی گلشیری
دهلزنی تیمهای
ادبی در اتاق در بسته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دی
شباهتِ دلآزار
برگزیدگان جوایز ادبی امسال
اسامی برگزیدگان
جشنوارهی داستانهای ایرانی
اسامی
نامزدهای مرحلهی دوم جایزهی داستان کوتاه شهرکتاب
نقد محمدحسن شهسواری
بر جوایز ادبی امسال
امیرحسین فطانت،
مترجم سال ۲۰۰۷
خورشیدفر: من داستاننویسِ
شکمسیرها هستم
گفتوگو با
بهمن شعلهور؛ بازیابی زمان گمشده
وزارت ارشاد هیچ
نقشی در بازسازی سینما «آزادی» نداشته است
مرثیهای برای جایزهی
ادبی اصفهان
نمایندهی «گاردین»
از تهران اخراج شد
[EN]
لغو مراسم گلدن گلوب
امسال به خاطر اعتصاب نویسندگان
گفتوگوی مفصل با
بهرام بیضایی دربارهی «افرا»
جهانینشدن ادبیات
ما از نگاه منیرو روانیپور
مدیر نشر اختران:
ارشاد فقط میگوید هنوز در حال بررسی ست
«جای خالی
سلوچ» در آمازون خریدار نداشته است؟
گزارشی دربارهی
تیراژ کتابهای عامه پسند در ایران
مروری بر کتاب «مرگ
قسطی»؛ نوشتهی لویی فردینان سلین
کتاب یک
عکاس و محقق ارمنی در آستانهی خمیرشدن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهمن
«هستی و زمان»، مهمترین اثر هایدگر به
فارسی برگردانده شد
لغو پروانهی
روزنامهی «آریا»؛ یک هفته قبل از انتشار
مفهوم عشق و جنگ،
نامزدهای نهایی اسکار ۲۰۰۸
شرطِ حمایتِ
وزیر ارشاد از پاتوقهای فرهنگی و ادبی
نویسندگان برگزیدهی
مرحلهی نهایی جایزهی داستان کوتاه شهر کتاب
۲۸ ناشر همزمان یک کتاب را منتشر میکنند!
اعتراض ۴۵ سینماگر ایرانی
به سیاستهای فرهنگی
اولین فیلم پس از ۱۰ سال در سینما
آزادی اکران شد
پاسخ روابط
عمومی کانون نویسندگان به سرمقالهی محمد قوچانی
پنج ترجمه از یک
رمان در یک سال
احمد بورقانی، فردا
به خاک سپرده میشود
چرا این قدر عصبانی آقای
شورجه؟!
نگاهی به رمان«اپرای
شناور» نوشتهی جان بارت
گفتوگوی معکوس با
محمدحسن شهسواری
داستانهای راهیافته
به مرحلهی بعدی جایزهی هدایت
فرمانآرا: حاضر به
همکاری با فرهنگ دولتی نیستم
پیشنهادِ مشاور
فرهنگی رئیس جمهور برای ممیزی کتاب
چند و چون جایزهی
کتاب سال دولت در حوزهی ادبیات
برگزیدگان کتاب سال
رسمی، در غیابِ ادبیات داستانی
نقد منفی منیرو
روانیپور بر کتاب «بازی آخر بانو»
مراسم اعطای جایزهی
داستان کوتاه شهر کتاب
برندگان سیمرغهای
جشنوارهی بیست و ششم فیلم فجر
فهرست برندگان جایزهی
گرمی ۲۰۰۸
رتبه ایران در وبنگاری
اول، در آزادی آخر
جدال قلمی
محمد قوچانی و کانون نویسندگان ایران
داریوش مهرجویی: سی
دی «سنتوری» را نخرید، مال دزدی ست
گفتوگوی لیلی
گلستان با احمد محمود
مروری بر جشنوارهی
بیست و ششم فجر و فیلمهایش
تندیس «صادق
هدایت» به هیچ نویسندهای نرسید
بایا منتشر شد، ولی
ویستار باز نشد
دربارهی
ترجمهای تازه از هزار و یک شب
پول بلیتِ سنتوری را
به این حساب واریز کنید
برگردان تازهی
فارسی «هزار و یک شب» پس از ۱۶۰ سال
جزئیات تازه از
ایجاد رشتهی کارشناسی ارشدِ ادبیات مقاومت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسفند
اهدای جایزهی «واو»
با یک ماه تاخیر
واپسین گفتوگو با
فدریکو گارسیا لورکا
«عیش مدام»، کلاس آموزش برای نویسندگان
جوان
بعد از جایزهی کن،
«پرسپولیس» جایزهی سزار را هم برد
تشدیدِ
محکومیت یعقوب یادعلی، داستاننویس، به یک سال حبس
تهران ۱۳۸۶؛ مدینهی فاضلهی مجید مجیدی
وزیر ارشاد عوامل
فیلم «سنتوری» را متهم و تهدید کرد
ویژهنامهی اعتماد
ملی برای اسکار ۲۰۰۸
یعقوب یادعلی: گناه
من، فقط عشق به ادبیات و داستان است
درخواست «محمود دولتآبادی»
از قوهی قضاییه
پروندهی ویژهی
انجمن جهانی قلم برای یعقوب یادعلی
ویرجینیا وولف سوار
بر «موجها» و سه کتاب دیگر
قاضی پرونده: صرف
داشتن مجوز وزارت ارشاد دلیل چاپ یک کتاب نمیشود
ایران نمایشگاه کتاب
پاریس را تحریم کرد
من هم شریک جرم
یعقوب یادعلی هستم
مجید مجیدی: سروش به
حکم مُرادش مولوی، کافر است
پاسخ عبدالکریم
سروش به سخنان آیتالله سبحانی [pdf]


و شتاب
است. 
برای خودم: وبلاگ که قرار نیست همیشه حرفهای قلمبه بزند! خودنگاری است. گاهی هم دلنوشتههایی است که آدم برای خودش مینویسد. دیگران را هم در حرف دلش شریک میکند.
فکرش را
بکنید... عصر جمعهی یک هفته پیش باشد و سه چهار تا از رفقایت بگویند تورا به خدا برایمان کلاس
نگذار و بیا برویم با ما فقیر فقرا یک فیلم ایرانی ببین. اسمش "غیر
منتظره" است. شما هم دلتنگ و دلگیر و دودل بگویی میآیم. تا سینما عصر
جدید پشت فرمان چشم بگردانی روی تبیلیغات آزار دهندهای که نیم مثقال سلیقه توش
به کار نرفته تا کسی رغبت کند پشت چراغ قرمز وقتی تصویر شهیدی را که دارد در آغوش
همرزمش جان میدهد میبیند، فقط برای سی ثانیه مکث کند و فکر کند این تصویر چه
پیامی دارد؟ بعد ناغافل لاستیکت بیافتد توی سوراخی پانزده سانتی و چشم بگردانی
ببینی دارند پنج متر آنطرفتر، تونل میزنند در اتوبان و لابد سه تا بیل آسفالت
پیدا میشود بریزند این تو. بعد دست بیاندازی و آدامسی را برداری که سق بزنی پودر
شود توی دهانت و یادت بیافتد روزنامهفروش پنجاه تومن خرده نداشت و این آدامس ایرانی
را بهت جای پول داد و دستمالی بکشی و خرده آدامس را که مزهی آرد میدهد تف کنی و
سیگاری بگیرانی. فکرش را بکنید... برسی دم سینما و بخواهی پارک کنی و راهنما بزنی
و دنده عقب بگیری، ببینی دختری هفت قلم آرایش ایستاده میگوید جا گرفتم آقا. بعد
بروی یک کیلومتر آنطرفتر پارک کنی و سلانه سلانه برگردی ببینی دخترک همانجا دارد
در موبایلش هوار میکشد پس کجایین؟ شروع شد ها... پنجاه متر جلوتر هم ماشین گشت را
ببینی که زن و مرد جوانی تا کمر خم شدهاند توش و فقط بشنوی که مرد ملتمسانه میگوید
به خدا زنمه ... زنمه جناب سرکار...
بعد بروی و حال
و احوالپرسیهای ملالآور و نتوانی روی سنگهای سرد سینما عصر جدید که نشیمنهای
انتظارند مثلن، همان چند دقیقه را دوام بیاوری و ترجیح بدهی توی سالن قدم بزنی و
فکر کنی چرا برای همهی نامهای فیلمها، ترجمهی انگلیسی نوشتهاند و یکی از رفقا بگوید
کلاس داره داداش... و ببینی برای "عاشق" نوشتهاند The one in love
و روشان نشده اصل کلمه را بنویسند که همخوابهای چیزی معنا ندهد. بعد بروی روی
صندلی بنشینی و چراغها خاموش شوند. و یک ربع گوش تیز کنی تا با آن صدا برداری
افتضاح چیزی به نام "غیر منتظره"، بفهمی شخصیتها چه میگویند به هم.
بعد ببینی دیالوگها آبکی و فیلمبرداری و میزانسن در حد تمرینهای کارگاهی دانشجویان
سینما هم نیست و داستان به حدی میلنگد که سه چهار جا در صحنههایی که جماعت باید
تحت تاثیر قرار بگیرند، پقی بزنند زیر خنده. مثل صحنهی خودکشی بیژن که با ماژیک
به طرز ضایعی خطی روی مچشاش انداختهاند و بعد از چند ساعت خون رفتن از بدن
شخصیت، وقتی زنش بر بالینش میآید با حفظ میمیک نیمرخ، با صدایی واضح و سرحال
بگوید دیگه تحمل نداشتم یا یک همچو چیزی. آنقدر ماجرا مسخره باشد که از نیمه به
بعد مردم دسته دسته بلند شوند بروند و تو نزدیک است که چنگ بزنی به صورتت و بشنوی
ردیف عقب دختر شانزده هفده سالهای به دوست پسرش میگوید گفتم که فیلم ایرانی
آشغاله. باید میومدی خونمون. مامان هم تا شب نمیاومد لااقل یک فیلم میدیدیم و
پسر بگوید نه بابا تا همینجاشم کم سوتی ندادیم...
برای موسیقی هم
جز چند قطعهی بیربط از موزیک متن فیلمی دیگر کش رفتهباشند(که به گمانم کاری بود
از فیلیپ گلاس). فکرش را بکنید... بعد آدم فکر کند که خوب مگر تفنگ روی پیشانیت
تکیه داده بودند... نمیآمدی... ولی بعدش فکر کنی که وقتی اینطوری کسی به شعورت
توهین میکند و الفبای داستان نویسی را نمیفهمد و فیلم میسازد، آنهم فیلمی که
علاوه بر داستان و دیالوگ و شخصیتپردازی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر، که در حد
سواد من نیست باید داشته باشد، شنیده میشود فیلمنامهنویس محترم دست به کار
نوشتن رمان هم هست، تکلیف فرهنگ این سرزمین چه خواهد شد؟ فکرش را بکنید... بعد
بگویی خوب همه که قرار نیست کار آنچنانی تحویل بدهند. برخی هم برای گیشه میسازند.
بعد به خودت بگویی مگر قبل از انقلاب و همین بعد از انقلاب به طرز بسیار مزخرفتری
چنین فیلمهایی تولید نمیشوند؟ به خودت بگویی، فیلم گیشه با تلاشی برای فیلمساختن
که سه چهار تا ایراد منطقی حتا در طرح داستان دارد، خیلی فرق میکند. درست است که
فیلم گیشهای است ولی به هر حال فیلم است و باید دستکم داستان منطقی و موجهی
داشته باشد.
بعد وقتی حرکات
بیمفهوم زن مثلن منفی فیلم و دست به یقه شدن دکتر با محمود و خلاصه یکی یکی صحنه
ها را ببینی و هوس کنی بلند شوی داد بزنی من احمق نیستم. ما احمق نیستیم آقا... به
خدا زنمه... ما الاغ نیستیم آقا... صدات را بالاتر ببری... میآمدی خونمون فیلم میدیدیم
و هوار بکشی پس کجایین؟ شروع شدها... و فکر کنی به آن تصویر جنازهی شهید در آغوش
همرزمش و فریاد بزنی من احمق نیستم آقا... من الاغ نیستم آقا... دو هزار تومن
نفری پول دادیم که به ما توهین بشود... که یکی بهت بگوید بیا الاغ عزیز... بیا که
پسر خوشگل داریم، دختر قشنگ داریم، شو لباس داریم... بیا احمق عزیزم... با ما کاری
ندارند...
فکرش را
بکنید... بعد در تمام مسیر بازگشت، ماشین مرتعش باشد و بفهمی که رینگ تایر ماشین
پس از افتادن در آن چالهی وسط خیابان، تاب برداشته و خلاصه برسی خانه و تلوزیون
(و قطعن ماهواره) را روشن کنی بلکه کمی مغزت آرام بگیرد، ببینی مجموعه کانالهای
مالتیویژن، با دو سه کانالش دارد فیلم 300 را نمایش میدهد. بعد یکهو متوجهشوی
تا ته فیلم را دیدهای و همانطور با لباس میخکوب شدهای و جمب نخوردهای! داستانی
چفت و بست دار، دیالوگهایی پینگ پونگی و پر طنین، تصاویر و جلوههای بصری حیرت
آور و خلاصه هزار تا چیز دیگر. بعد خاموش کنی و همانطور یله به گوشهای خیره
بمانی و فکر کنی که چرا حس ملیات جریحه دار نشد؟ چرا با اینکه به وضوح میدانی
حقیقت را تحریف کردهاند، ککات هم نگزید؟ بعد با خودت بگویی، تاریخ را روایتگران
قدرتمندتر پیش میبرند. از همهی روایات، آنها که قدرتمندتر باشند میمانند و
میشوند تاریخ. به خودت بگویی اگر اهل هر کجای دیگر دنیا بودی آیا پس از پایان
فیلم، از تمدن کهن ایران، کلمهای جز عقبماندهگی و توحش در ذهنت سر بر میآورد؟
فکرش را هم نکنید... جمع شویم نامهی اعتراض بنویسیم و هزارتا امضا جمع کنیم علیه دشمنان سرزمینمان... بالاخره کسی حرفمان را میشنود و به سنگهای حجاری شدهی دو هزار و پانصد سالهی تخت جمشید چند دقیقهای نگاه میکند تا بفهمد بالا رفتیم ماست بود... پایین اومدیم دوغ بود... اینور رفتیم کشک بود... اونور رفتیم زرشک بود... قصهی 300 دروغ بود! (در آخرین لحظات خبر رسید مجموعه کانالهای "سی سینما" هم تبلیغات پخش فیلم 300 را شروع کرد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نتایج مرحلهی بعدی جایزهی هدایت هم از راه رسید و "جواد پویان"، که حالا با چهار تا کتاب در انتظار مجوز و از ناشرین معتبر، رکورد انتظار ورود به عالم کتابدارها را به نام خود ثبت کرده، نامش میان راه یافتهگان به مرحلهی بعد بود. من جای داوران بودم دست کم تندیس بلورین "صبر ایوب" را تقدیمش میکردم. "سپیده ابرآویز" هم بود. نگاه و قلم عجیبی دارد و افسوس که کم کار است و البته فرهاد گوران خودمان که باید ببینیم چه نتایجی در انتها اعلام خواهد شد. (من در این مسابقه شرکت نکردم و البته در مسابقهی شهر کتاب هم به مرحلهی نهایی نرسیدم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی "شهروند آکرومگال" را نوشتم سه چهار تا از آشنایان قدیم و جدید و با تجربه و سابقه در مطبوعات، ریختند سرم و هر لیچاری بلد بودند بارم کردند که تو را چه به نقد روشنفکریترین چیز مطبوعات مملکت و یک عالمه دو نقطه و سه نقطه در بخش کامنتها سینه چاک دادند. چیزی غیر عادی حس کرده بودم و مودبانه نوشتم و محافظهکارانه حرفم را زدم. تحویل بگیرند. ضمنن شهروند امروز در آخرین شمارهاش یادداشت سردبیر نداشت!؟ افسوس که اینهمه امکان برای خردورزی و مطالعه در برهوت مطبوعات، در ازدهام حاشیهی عدهای محو میشود و دریغ از کانون نویسندهگان که چنین لحنی را در انتقاد برگزیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتوانم بگویم اولین بار که خواندمش این مقاله را، بلعیدمش. بعد سهباره و چهارباره خواندمش تا بیشتر بفهمم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افسوس که در مورد "فرانی و زویی"، مکتوبات فارسی آنقدر کم هستند که ویکیپدیا، جز وبلاگ من جایی برای لینک کردن پیدا نمیکند. کاش کسانی هم بنویسند در مورد این کتاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مریم منصوری وبلاگ نویس شد. تبریک.
.jpg)
هفتهنامهی وزین شهروند امروز برای جماعتی که
به افت و خیزها فکر میکنند، پیش از اینکه نشان دهندهی گروهی کارآمد در جمعآوری
آرا و چهرههایی شاخص باشد، نشان دهندهی اختلال جدی در عرصهی مطبوعات و تریبونهای
اندیشناک است. اختلالی که پزشکان به آن آکرومگالی یا رشد نامتانسب میگویند.
چند هفتهای است که این مجله به عنوان پر و
پیمانترین نشریهی داخلی به لحاظ حضور نامهای مطرح و شاخص، بر سر زبانها افتاده
و رفته رفته به همان سیاق روزنامهی شرق در اواخر حیات خود، فاصلهی چشمگیری گرفته
از سایر نشریاتی که تیتر خبری-تحلیلی را یدک میکشند.
در شمارهی اخیر، عکس دختر پاکستان در حال
کلنجار رفتن با حجاب را که ورق بزنید، یادداشت سردبیر به قلم محمد قوچانی با
عنوان قصهی شاه و وزیر را خواهید دید. سرمقالهای که با پرسشی کاملن حساس و در
مقطع زمانی حاضر هدفمند، آغاز شده:
چرا امیر کبیر بیسمارک نشد؟ روند این سه صفحه
چنان طراحی شده که مخاطب را وادار میکند به چهرهی لبخند به لب قوچانی با نگاهی
معنا دار فکر کند که میگوید: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. و البته خلاصهی
این حدیث مفصل در پاراگراف پایانی یادداشت به روشنی و طعنهوار بیان شده:
«امیرکبیر چندان خردمند بود که در روز تبعیدش از
تهران به کاشان، با افسر همراهش "جلیل خان جلیلوند" چنین زمزمه کند:
من اشتباه کردم که تصور میکردم مملکت وزیر عاقل
میخواهد! خیر مملکت پادشاه عاقل میخواهد!(مکی، زندگانی امیر کبیر، ص 500)
و درست در همین لحظه بود که بر میراث امیرکبیر،
سایه رضا خان افتاد: اصلاحطلبی اقتدارگرایانه به دیکتاتوری مدرن و وزیر به شاه
تبدیل شد و قصه شاه و وزیر ادامه یافت...» صفحهی 6
بعد از این یادداشت، به سرعت و متراکم صدای دهها
نام و چهرهی آشنا، با طراحی مخصوص صفحات و استفاده از عکسهای کاملن هوشمندانه،
ریتم تندی از سیلاب آرا و افکار که عمومن هم به زمینهایی دیوار به دیوار آب میریزند،
آغاز میشود.
آقا نهاوندیان – بهرام رادان – عمادالدین باقی –
آنجلینا جولی – دانیل اورتگا – احمد پورنجاتی – عباس عبدی – ماریو بارگاس یوسا –
عبدالکریم سروش – حاتم قادری – احمد زیدآبادی – حسین سخنور – محمد علی لبطحی –
دکتر عباس صدیق – هادی خسروشاهین – دکتر داوود فیرحی – دکتر حسین دهشیار – دکتر حسین
سلیمی – دکتر رحمن قهرمانپور – مهرزاد بروجردی – رضا طهماسبی – سعید لیلاز – نسرین
مقانلو – کمند امیر سلیمانی – نورالدین پیر مؤذن- سعید حجاریان – دکتر محمد علی
همایون کاتوزیان – دکتر احمد نقیب زاده – غلامحسین کرباسچی – شهلا میلانی – دکتر امیر
اشرف آریانپور – دکتر محمد رضا چراغعلی- پرویز مشکاتیان- بهزاد فراهانی- قطب الدین
صادقی – محمد یعقوبی – اصغر همت- میکائیل شهرستانی- ریدلی اسکات – ابراهیم گلستان-
احمد رضا احمدی- آیدین آغداشلو- عطاء الله مهاجرانی و مسعود بهنود. (در ترتیب نامها
از صفحهبندی مجله پیروی کردهام!)
اینها فقط برخی از نامهایی است که ضمن تورقی
سر سری در 130 صفحهی متراکم با فونت بسیار ریز که گاهی خواندن را خسته کننده و
دشوار میکند به چشمتان خواهد خورد. ویترینی پر از انواع سالاد فصل مغز با سس ویژهی
گلستان و مخلفات، برای مصرف یک هفته.
فراموش نکنیم که این تراکم، اثر گذاری اندیشهی
جاری در متن را که به خودی خود در مطبوعات بسیار کم است، کمتر و بی صداتر میکند و
ایدهی اصلی متن فرصت رسوب کردن و شکل گرفتن در ذهن مخاطب را نخواهد داشت.
به گمانم اینهمه ملاط برای سرپا کردن صفحهی
فرهنگ و ادب پنج روزنامهی پوست و استخوان شدهی جناحی کافی باشد. کافی باشد تا
رقابت آرا شکل بگیرد. کافی باشد تا قشر فرهیختهی موثر در روندهای اجتماعی، بخوانند
و به جای اینکه یک نشریه، یک نحله و جریان فکری، در برهوت مطبوعات قد بکشد و با آکرومگالی
شهروند امروز برخورد کنیم، یا شاید بهتر باشد بگوییم با نانیسم اغلب مطبوعات، با
جنگلی که نه، استپی نسبی در سطح پیشخان روبرو باشیم.
چنین میشود که وقتی دستگاههای نظارتی انگشتشان را در یکی از سوراخهای بسیار این سد، شل بگیرند، از یک نشریه، اینهمه سر و صدا بیرون میریزد و مباد آن روزی که عاقبت پطرس فداکار، قهرمانی نباشد. آنوقت جریانی که بر بستر تخت فلات سرریز کند، مهارکردنی نیست و چنین حادثهای فارغ از عقیده و دیدگاه، برای هیچ شهروند آزاده و دلسوزی مطلوب نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپاس و درخواست: از دوستان روزنامهنگار که لطف دارند به مطالب این وبلاگ صمیمانه سپاسگزارم و خواهش میکنم به هیچ وجه از مطالب این وبلاگ در مطبوعات کاغذی استفاده نکنند. تا اطلاع ثانوی ترجیح میدهم در فضای مجازی به نوشتن ادامه دهم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش کامنتها را غیر فعال کردم تا خوانندگان مطالبم، با ادبیات لمپنی و مخصوص برخی از سینهچاکان و خوانندگان نشریات روشنفکری برخورد نکنند. بهتر است فرض کنیم آدمهای روی پیشخان و پشت پیشخان، در عالم مجازی هم محترم و متمدن هستند. ایمیلم رو به همه باز است. اینجا هم جای شلوغ بازی و رفع و رجوع عقدههای شغلی و جناحی برخی معلومالحال نیست.
یکبار دیگر رفتم هنرهای
معاصر، دو سالانهی مجسمه سازی. سه تا کار فوق العاده ذهنم را درگیر کرده بودند. حتا
به خودشان زحمت ندادهاند یک بروشور نصفه نیمه منتشر کنند که آدم بفهمند کدام کار
مال کیست! دست زدن، عکاسی و فیلمبرداری هم ممنوع. فکرش را بکنید. میان اینهمه هنر
فقط مجسمهسازی و همخانوادههایش با حس لامسه و بویایی، حتا چشایی ارتباط مستقیم
برقرار میکنند. بعد شما حق ندارید به یک حجم برنزی دست بزنید و احساسش کنید.
سرمایش را، سطحش را... مستقیم رفتم سالن شش ببینم کارهایی که اینقدر عمیق در ذهنم
اثر گذاشتهاند را چه کسانی کار کردهاند و یکبار دیگر ببینمشان. از شما چه پنهان
عکاسی هم کردم قایمکی. البته با این مبایل فکسنی. ولی آنقدر این سه تا کار زیبا
بودند که دلم نیامد اثری ازشان در وبلاگ نگذارم. اعتراضی به نشانهی بی نشان بودنشان.
اثر فوقالعادهای از بهداد لاهوتی به نام صلح برای همسایه، توپ بزرگی که از قالبهای
گچی اعضای بدن افراد مختلف و آویخته با نخهای نامرئی چشم آدم را خیره میکند. کرهی
بزرگی که از اعضای بدن شکل گرفته. کانسپت قوی و کارآمدی بود برای موضوع نمایشگاه. محمد
رضا خلجی هم پیکرهای گچی کار کرده بود به نام شاعر. رئال و خیال انگیز. کار سوم
هم که در مطلب قبل بهش لینک دادهام مربوط است به امین بلاغی اینالو(عکسها را به زودی در پستی
جداگانه میگذارم شاید کسی دلش به حال هنر مجسمه سوخت و لینک داد، این مزخرفات من
را مجبور نباشند بخوانند) جالب اینکه یکی از کارها با اتیکت اشتباه معرفی شده بود
و یک حجم برنزی هم دفعهی پیش که رفتم نبود و این دفعه اضافه شده بود. به خودشان
زحمت نداده بودند علامتهایی را که روی همین کار، با ماژیک زده بودند پاک کنند که
من زحمتش را کشیدم!(کنار در کافه/برنز و طلایی/ اسم کوچکش هم با من یکی بود).
یادآوری میکنم این مهمترین اتفاق در هنر مجسمه در ایران است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این اوضاع کسادی
تئاتر در تهران بزرگ، که شبی دو سه تا اجرا بیشتر روی صحنه نیست، در تالار مولوی نمایش
"طهران" اجرا دارد. نویسنده، طراح و کارگردانش هم احمد کچهچیان است.
کاری متوسط رو به افتضاح و از همان جیغ جیغهای انتقاد آمیز و سیاهنگار معمول. بیشتر
ایدهای خوب برای بخشی از یک پرده بود که شصت دقیقه طولش داده بودند و بازیگر بد
بخت را با صحنهای بیجان و نورپردازی معمولی، مجبور کردده بودند در دوازده متر
مربع جا وسط پنجاهتا لیوان مشتعل، از سر رفتن حوصلهی حضار جلوگیری کند! هر از
گاه دیالوگهایی طنز پرداز و ظریف، یک بازی خوب از محسن نوری و اجرای زندهی
ویولون سل توسط آنکیدو دارش و... و دیگر اینکه هر دم از این باغ بری میرسد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجموعه داستان
"دارند در میزنند" نوشتهی منیرالدین بیروتی، نشر ققنوس را تازه خریدم
که فکر کنم تازه درآمده. این نویسنده دارد خوب کار میکند انصافن. دور از حاشیه و
خط و ربط. سه تا داستانش را یکنفس، حین نوشیدن چای در کافه خواندم. خوب بود.
داستان دومش "آره یا نه"، خلاق و وهمآلود و بسیار تصویری بود. شاید در
موردش چیزکی بنویسم. حسین جاوید عزیز هم مصاحبهی خوبی ازش گرفته که خواندنی است و اینکه چرا دست از این طراحی جلدهای مزخرف بر نمیدارند؟ دست چشمه درد نکند که بالاخره روی جلد قلعههای پرتغالی را یکجور دیگری کار کرده. تا یادم نرفته بگویم خانم دالاوی، شاخصترین کار ویرجینیا وولف با ترجمهی خجسته کیهان چاپ شده. کاش یکی از با سوادهای ترجمه در مورد سانسور و حجم آن در این ترجمه حرفی بزند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دارم به ویدئو آرت
فکر میکنم. در موردش حرف خواهم زد. اینرا نوشتم که یادم نرود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جانم برای ( عزیز بگوید: دوستی داشتم که
باور داشت "سنجش خرد ناب" اثر دیوانه کنندهی کانت، زیباترین متن جهان
است. اگر نخواندهایش، و فلسفهچی نیستی، یکبار از صفحهای اتفاقی بازش کن و یک
پاراگراف بخوان، بعد کتاب را ببند بگذار سر جایش، دستهات را بکن در جیب شلوارت و
سوت بزن و بعد برو!
برای کسی که با متن
فلسفی نشست و برخاست دارد، چنین اثر بغرنجی، لذتی بیپایان در سینه دارد. طبیعی
است که من و تویی که فکر و ذکرمان این است، از خوانش ادبیات لذتی دیگرگونه ببریم.
اما فراموش نکن. مرجع مطلوبیت اثر در بحثهای من، مخاطب میانه است. البته در همین
زمینه هم میشود بحث راه انداخت. اما فعلن این نظر من است. مرجع
مطلوبیت اثر، مخاطب میانه است. منظورم از میانه، افراد بدون دغدغهی جدی هنری یا
ادبی و در حد معلومات دانشجویان سالهای اول رشتههای علوم انسانی است.(این مطلب
آخر از حرفهای محمد محمدعلی بود و نقل به مضمون)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا در بخش نظرات
بحث جالبی در مورد شب هول در گرفته. کسی دلش خواست بیاید و ادامهاش بدهد. حتا میتوانیم
به بحث و بررسی بگذاریماش. جا دارد. خیلی هم جا دارد. علیالحساب به خانم بریرانی
عزیز بگویم که از نظر من، شب هول تکنیکیترین رمان فارسی است که تا کنون خواندهام. بهترش را
سراغ دارید لطفن معرفی کنید بخوانیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حرف آخر هم اینکه:
تنهایی...
آی استیصال لذت
بخش...
دلم تنگ شده بود برای تیلهباز! نویسندهی
آماتوری که یافتههای نوشتاریاش را توی یک سایت پر از عکس تیله منتشر میکرد.
ماجرا به سه سال پیش برمیگردد. وقتی من داشتم وارد عالم نویسندهگیری (اصطلاح
زیبای یک نویسندهی کوچولو) میشدم. وقتی داشتم فکر میکردم که میشود که من هم
جدی بنویسم. میشود در این خرابشده که از مهندسی و تخصص و فلان و بهمان طرفی
نبستم با نوشتن ساعتها را هل بدهم جلو. شد. یعنی تا حالاش که شد. از نو شروع میکنم.