





41- و اندر آن دهمین صد
سال که هزارهی تو به سر خواهد رسید، ای سپیتامان زرتشت! همهی مردم آزپرست و
ناسزا دین باشند.
42- و ابر کامکار و باد تند رو، به هنگام و زمان
خویش باران نشایند کرد.
43- ابر سهمگین همهی آسمان را چون شب تار کند.
44- باد گرم و باد سرد بیاید و بر و تخمهی دانهها
را ببرد.
45- باران نیز به هنگام خویش نبارد و بیشتر
جانوران زیانکار و اهریمنی ببارد تا آب.
46- و آب رودخانه و جویباران بکاهد و آنرا
افزایش نباشد.
47- و ستور و گاو و گوسپند کوچکتر زایند و بی
هنر تر زایند وبار کم ستانند و موی کمتر و پوست تنگتر (باشد) و شیر (ایشان) نیافزاید و چربی کم دارند.
48- و گاو ورزا را نیرو کم و اسب تندرو را هنر
کم و تکاوری کمتر باشد.
49- و به آن هنگام سخت، ای سپیتامان زرتشت!
مردمی که کُستی(کمربند) به میان دارند، از بدخواهی فرمانروایی بیدادانه و بسیاری
فتوا دهندگان ناحق، به تنگ آمده، زندگی ایشان بایسته نبوده و مرگ آرزو کنند.
50- و جوانان و خردسالان بیمناک باشند و ایشان
را هوای بازی و رامش از دل برنیاید.
51- و جشن و رسم پیشینیان جای جای کنند و آن نیز
که کنند، بدان بی گمان و باور ندارند.
52- و پاداش از روی داد ندهند و بخشش نکنند و
صدقه ندهند و آن نیز که دهند، باز بخشند.
53- و آن مردم نیک دین نیز که این دین بهیِ
مزدیسنان (مزدا پرستان) بستایند، به راه و روش و به جامهی ایشان(دشمنان) فراز
روند، ایشان به آن دین خویش نگروند.
54- و آزادگان و بزرگان و دهگانان نیک، از ده و
جای خویش از این جای و دودمان خویش به دربهدری شوند و از خردان و ناچیزان، چیز به
نیاز خواهند و به دریوزگی و آوارگی رسند.
55- از ده نفر، نه نفر این مردم به سوی باختر
تباه شوند.
56- در خداوندی(پادشاهی) بد ایشان، همه چیز به
نیستی و آوارگی و سبکی و آلودگی رسد.
57- سپندارمذ زمین دهان بگشاید، و هر گوهر و فلز
پیدا شود، چون زر و سیم و قلع و سرب.
58- و خداوندی و پادشاهی به بندگان غیر ایرانی
رسد، چون خیونان ترک، اتور و توپیذ و چون اودرک و کوهیاران و چینیان و کابلیان و
سغدیان و رومیان و خیونان سپدِ سرخپوش به دههای ایران من فرمانروا باشند. فرمان و
آرزوی ایشان به جهان روا باشد.
در
چهارم – بهمن یشت - ترجمهی صادق هدایت
تمامه برای خودم:
با شمیم بهار خداحافظی کردم. خیلی آموختم از این مرد. شهامت نوشتار
فونتیک را او به من آموخت. به درونم ذهنم غوص زدم. آنقدر که توانستم با صدای ذهنم
بنویسم. برای مارسیا... صدای ذهنم بود. کاملترین اجرای نتهای درون ذهنم، تا اینجای
نوشتنم. شمیم، قلمم را به اعماق تنهاییم کشاند. جایی که بازیهای سادهی کودکانهام
را در آن بازیافتم. باز ساختم. شاید برای خیلیها پرسشی باشد که ماجرای تیله و
تیلهبازی چیست. تیلههای کودکیام که در جوراب سفیدی، دور از چشم مادرم ریخته
بودم و سرش را گره زده بودم. این بدویترین تصویری است که از ماجرای یک حس عمیق در
ذهنم جا گرفته. تیله، اولین چیزی است که مثل یک المان، مثل یک سمبل، درست ته ذهنم
باقی مانده از خوابگردیهای کودکیام. شمیم راهی نو نشانم داد. زبانی که با او
تجربه کردم، نثرم را به عنوان قطعهای جدا نشدنی از داستانم پیشبرد. زبان به
مثابه رسانهای برای ماجرا کم رنگ شد. هارمونی محض و موسیقی درون ماجراهایم شد. گرافیکی
که در جملات کشف کردم باعث شد بتوانم با خود خود کلمه، نقاشی بکشم، فضا خلق کنم.
اطمینان دارم بعد از شمیم، فصلی نو در دوران نوشتنم گشوده شد. حالا با سه داستان،
به تمامه از آن زبان فاصله گرفتهام. اولین داستان که تلاشی نصفه نیمه بود (دادزن)
در حد تصویر نویسی باقی ماند. دومین داستانم، از حد تصویر فرا رفت و به حیطهی
تکنیک پا گذاشت. نامش "هنوز یوسف" بود. برای مسابقهی شهر کتاب
فرستادمش. تمرین سادهای در بینا متنیت که حالا بعد از یک ماه، میتوانم دو صفحه
نقد بر ضعفهایش بنویسم. و داستان سومم "ابو غریب" که هنوز نیاز به دو
سه بار بازنویسی دارد. با این سه داستان حالا بهتر میفهمم چه میخواهم. زبانی تخت
و تصویر پرداز. فیلمبرداری با نوشتن. نهایت تاکید بر متن به عنوان نوشته. نهایت
دقتم را در بهانهی روایت و متنوارهگی داستانم به کار میگیرم. این زبان مجال
بیشتری به اندیشناکی داستان میدهد. آهنگ و زیبایی را کاستم تا به جان داستان برسم.
این جادوی رئالیزم است که بعد از شمیم یافتمش تا در داستایووسکی اوجش را حیرت زده
تماشا کنم. خاطرهاش را در پروندهای در آرشیو
موضوعی همین وبلاگ زنده نگه میدارم.
با کارگاه داستان محمد محمدعلی خداحافظی کردم. دو سال و نیم ورز
آمدم. زدم و خوردم. محمد علی به من نگاه حرفهای و سیاست رفتار نوشتاری را آموخت و
بسیاری چیزهای دیگر. از او آموختم چه باشم و چه نباشم. چه هستم و چه نیستم. دوستان
زیادی را آنجا پیدا کردم. تلخ و شیرینهای بسیاری دیدم. بسیار. مهمترین یافتهام
از آن دوران این بود که: حادثه در تنهایی رخ میدهد و در سکوت و آن یکشنبههای
خاطره انگیز را با یکشنبههایی دیوانهوار تاخت زدم.
با جغد خداحافظی کردم. اطلاعات و جزئیات کار را برای صاحب بعدیاش
فرستادم. پرندهی پربستهام،شاید در هوایی دیگر، بال بگشاید و جور دیگری بپرد. دلتنگش
خواهم شد میدانم. اما لازم بود. مطمئنم لازم بود. با اندوه و امید منتظر به روز
شدنش خواهم ماند.
گردهی داستان بلندم شکست. "سونات ایرانی" از نیمه گذشت.
اما هنوز خیلی کار دارد. نگاه ایتالو کالوینو در بارون درخت نشیناش لذتی بی حد
داشت. به نگاه فاوکنر دوباره نگاه میکنم. از حسن انصاری، رمانی عجیب به نام
"پیشواز مرگ" را میخوانم که چاپ اول و لابد آخرش در پنجاه و دو درآمده.
ویکتور خارا و دریاچهی قوی چایکوفسکی، گوش میدهم و مثل همیشه اولد سانگ.
حالا خالیام از همهمه. نوشته بود وقتی گوشهایت را بگیری، صدای خودت
را بهتر میشنوی. حالا به صدای خودم، به خودم و به او، بیشتر فکر میکنم.
رهگذر هم نوشته بود: به مرور از مرور افتاده ای رفیق...بی مرور، بی مرور، بی تعلق به خودی خودت، که اصل است بر من بودن، بر بودن.