تبليغاتX
تیله باز
تحلیل ایده‌ی روایت در آتش سبز
جشنواره‌ی بیست و ششم، برای کسانی که فیلم را به مثابه‌ی گونه‌ای داستانی می‌بینند، اتفاق خارق العاده‌ای را رقم زد. "آتش سبز" به گمان من این اتفاق بود و البته فقط یک بار دیدن فیلمی این‌چنین، حرف زدن در موردش را به چالشی غیر ممکن تبدیل می‌کند. در یادداشت‌هایی که در طول دیدن فیلم با عجله می‌نوشتم، دست‌کم پانزده محور بحث وجود دارند که هر کدام جداگانه و با دقت، قابل بررسی است. سه محور اصلی که از نوآوری‌ها و یا اجراهای خلاقانه در 115 دقیقه زمان فیلم به نظرم رسید، در حوزه‌ی روایت جا می‌گرفتند. اشاره‌ای به سایر محورهای قابل بحث می‌کنم و به سرعت می‌گذرم تا شاید مجالی دیگر چیزی در موردشان بنویسم. در حوزه‌ی زبان(که ذاتن ادبیاتی است) و ترجمه‌ی دراماتیک آن در سینما، زبان مکتوبات فیلم( متن هفت داستان کتاب) تدوین فیلم و دایالوگ‌نویسی است. زاویه‌ی دید که معادل سینمایی آن فیلم‌برداری و میزانسن خواهد بود. فضا سازی که هم‌سنگ، موسیقی، طراحی صحنه، صدابرداری و نور پردازی مطرح است و شخصیت پردازی که در طراحی لباس و چهره‌پردازی و البته بازی‌گری متجلی می‌شود و سرانجام کارگردانی. این‌ها موضوعاتی بود که به نظر من رسید و به خصوص در مورد این معادل‌سازی‌های مفاهیم داستانی-سینمایی، پرونده مفتوح است و پیشنهاد بحث می‌کنم. این یادداشت تلاشی است در راه‌یابی به ایده‌ی بنیادین "اصلانی" در تقطیع و شکست ساختاری و معنایی روایت فیلم "آتش سبز".
از قضایای مطرح و ابتدایی مکانیک در فیزیک نیوتونی، نسبت‌ها و معادلات مکان-زمان هستند. معروف‌ترین این برابری‌ها، معادله‌ی محاسبه‌ی سرعت متوسط (velocity) است. این معادله نشان می‌دهد سرعت متوسط برابر است با تغییرات مکان ذره تقسیم بر تغییرات زمان در طول حرکت ذره.
معادله‌ی سرعت متوسط


بسیاری از فرمول‌های مطرح مکانیک تحلیلی در مراحل پیشرفته، از بسط و تحلیل همین معادله‌ی ساده نشات می‌گیرند. مفهوم متغیرهای موجود در این معادله چنین است. دلتا ایکس، تغییرات مکان ذره و دلتا تی، تغییرات زمان ذره را نشان می‌دهند که حاصل تقسیم‌ آ‌ن‌ها ساده‌ترین شکل بیان سرعت ذره را به دست می‌دهند. اگر دوچرخه‌سواری، پنجاه متر، در طول پنج ثانیه طی کند، سرعت آن پنجاه تقسیم بر پنج، ده متر بر ثانیه خواهد بود. در وضعیتی پیچیده‌تر می‌توان فرض کرد دوچرخه‌سوار مذکور در ثانیه‌های مختلف حرکت، سرعت‌های متفاوتی هم داشته ولی این معادله متوسط (معدل) سرعت دوچرخه را به ما نشان می‌دهد. بدیهی است که دوچرخه سوار در ثانیه‌ی نخست، از سرعت صفر شروع به حرکت کرده و برای رسیدن به انتهای پنجاه متر در لحظات مختلف حرکت، سرعت‌های متفاوتی در لحظات مختلف داشته. تندی حرکت دوچرخه در هر لحظه، معادل سرعت متوسط آن دوچرخه تقسیم بر مدت حرکت آن است که شتاب(acceleration) نامیده می‌شود. به نوعی بازتاب میزان و شدت تغییرات سرعت ذره، در شتاب معنا می‌یابد.



به همین دلیل و با محاسباتی ساده معلوم می‌شود که چرا واحد محاسبات سرعت و شتاب است.
از این مقدمه در تبیین دو مفهوم استفاده خواهم کرد:

1- فرض بدیهی فیزیک این است که زمان روندی ثابت و لایتغیر دارد. ثانیه‌ها با فواصلی دقیق و ابدی پیش می‌روند. کسی حق دست زدن به ماهیت ثانیه‌ها را ندارد. دوچرخه‌ی مثال ما، در میان این‌همه ثانیه‌ی مشابه و تکرار شونده، فقط پنج‌تای آن‌ها را انتخاب کرده و در مدت به سر رسیدنشان حرکت خود را آغاز می‌کند و به انجام می‌رساند. بنابراین، در بانک مفاهیم بدیهی ذهن ما، زمان، همیشه هست و خواهد بود و همیشه دارد تیک تاک می‌کند و مکان و تغییرات آن در بستر این جریان مدام، شکل می‌گیرد و اتفاق می‌افتد. زمان معنایی اصیل‌تر از مکان به نظر می‌رسد. همین‌گونه است در مورد داستان. زمان داستان پیش می‌رود و عنصر باورپذیری در داستان به تعبیری، به معنای احترام گذاردن به اصالت زمان است. به عنوان نویسنده نمی‌توانید کسی را بکشید و ده صفحه‌ی بعد دایالوگی در حال حاضر از او نقل کنید. ثانیه‌های باورپذیری گفتگو، برای آن شخصیت به سر آمده و سخن گفتنش بی مفهوم و باورناپذیر خواهد بود. حداکثر کاری که در روایت برای حمله به ساحت مقدس زمان می‌توان انجام داد، تقسیم و تقطیع فواصل زمانی است. می‌توانید از وضعیت مکان، در زمان‌های مختلف و به شکلی به هم ریخته حرف بزنید (سیال ذهن) اما باز هم ثانیه، ثانیه است. در ثانیه‌ی پس از مرگ شخصیت، دایالوگ حال حاضر، بی‌معنا و باور ناپذیر است. وقتی داستان را در نهایت، از قید تکنیک‌های روایت رها کنید، شاخ و برگ‌ها را بزنید، تنه‌ی داستان، بر تقدس ثانیه‌ها سجده می‌برد و وفادار می‌ماند. غیر ممکن به نظر می‌رسد که داستان یک انسان را (که آدمی معمولی است و عمر نوح هم ندارد) در بازه‌ی زمانی هزارساله مطرح کرد، بدون این‌که تمهیدی برای زنده ماندن و چگونه زنده‌ماندن شخصیت در طول هزار سال فراهم کرد.

2- متر بر مجذور ثانیه یعنی چه؟ اهالی فیزیک و ریاضی، اگرچه بر روی کاغذ، و در میان معادلات پیچیده‌ی دینامیک و مکانیک تحلیلی، از t(مخفف Time) به توان دو بهره می‌گیرند، پاسخ مشخصی برای معنای پدیدارشناسانه‌ی این ایده ندارند. مجذور ثانیه یعنی، ضرب ثانیه‌ در خود همان ثانیه. یعنی دوبار زیستن یک بازه‌ی زمانی بدون کم‌ترین تغییری در ماهیت زمان و به طور هم‌زمان!. یعنی انحنای روند حرکت و تکوین ذره. یعنی کش‌سانی محور زمان در برابر تغییرات تندی ذره. یعنی وقتی، ذره(شخصیت) قادر باشد با نیرویی درونی، ترتیب و توالی حرکت معقول و بدیهی خویش را بر هم زند(ما این قرآن را در یک شب بر او نازل فرمودیم...) قادر خواهد بود بر فراز زمان مطلق و اصیل ازلی، کوس رهایی بزند که من مشتاق، من ناردانه‌ی هفت‌واد، بر گستره‌ی زمان، چنان پهن و یله‌ام که همه‌جا حاضرم و می‌زیم و آنچه اندر وهم ناید، آن‌ شوم. این میسر نمی‌شود مگر به تندی، به سر دویدن و درهم شکستن ترتیب و توالی هرچه منطق و ثانیه و بدیهیات است.
عجب کار دشواری است. سخن گفتن، بی‌هیجان و شور و خروش، از تندیس تنومندی که "اصلانی" در این فیلم تنیده، و چاره‌ای نیست جز این‌گونه غامض سخن گفتن از روایت پیچیده‌ی این فیلم که این ازدهام مفاهیم در خود روایت ریشه دارد. ختم کلام این‌که یکی از محور‌هایی که در روایت "آتش سبز" به قدرت پیاده شده، در هم شکستن زمان و تقطیع روند روایت، به گونه‌ای نو، به شکلی فراتر از روایت سیال و فلش‌بک و فوروارد و خلق پازل روایی است. روان‌گسیخته‌گی روایت و ایرانیت محضی که پاسخ بسیاری از پرسش‌های مرا داد. داستان ایرانی یعنی چه؟ روایت به گونه‌ی پرشین، به سبک پارسی، آن‌چه ازآن من باشد و لاغیر، چیست؟ آن‌چه، سهروردی در "عقل سرخ"(به نوعی) و "في حقیقة العشق" بنیان می‌گذارد. آن‌چه مولانا در لایه‌های رمزآلود درون روایت، به آن دست یافته و "هزار و یک شب"، صندوق‌چه‌ی اسرار نامکشوف ادبیات شرق و منطق‌الطیر عطار.

پی‌نوشت اول: امیدی به جایزه بردن این فیلم نداشتم. بدیهی است که چنین فیلمی، خارج از ملاک و عیارهای(معمولن ناموجود و فرضی) داوران جشنواره‌ای قرار بگیرد که پیام‌های افتتاحش بیشتر شبیه متن بیانیه‌های آغاز عملیات‌های دوران جنگ بود. خدا را شکر هنوز سینمای ایران، فاهمه‌ی نخبه‌گرا، -در همین حد هم- دارد. "آتش سبز" در بخش جایزه ویژه سینمای ایران به نگاه ملی، بهترین موسیقی متن و بهترین چهره‌پردازی نامزد شد و سیمرغ بهترین صدا، بهترین طراحی صحنه و لباس و لوح سپاس و پلاک طلایی سیمرغ از نگاه ملی را به دست آورد و طبیعتن بدون حضور "اصلانی"... انتظار از جشنواره‌ای که جایزه‌ی بهترین فیلم را به داستانی اگر چه تمیز و سرراست اما نخ‌نما و هزاربار اجرا شده‌ی "به همین ساده‌گی" می‌دهد(که داستان‌نویس‌های آماتور هم دست و دلشان نمی‌آید به موضوعش نزدیک شوند) و برای اندیشه‌ی فرسوده و الگوی تکراری تمارض در سینمای مجید مجیدی کف می‌زند، بیش از این نبود و نیست.

پی‌نوشت دوم:‌ دست کم سه قطعه موسیقی درخشان در آتش سبز خواهید شنید که با صدای همایون شجریان و آهنگ‌سازی محمد‌رضا درویشی، اوج در هم تنیدن موسیقی و شعر روایت را نمایش می‌دهند. شعور اصلانی در نگارگری ایرانی و سمبل‌شناسی مینیاتور و تذهیب اسلامی هم موضوعی است که حیفم می‌آید دست‌کم اشاره‌ای به آن نکنم. ایمان دارم، این فیلم، بارها و بارها دیده خواهد شد و هزارتوی آن، دهلیز به دهلیز در طول سالیان، اندیشه‌های بسیاری را حیران خواهد کرد.

مرتبط: مصاحبه‌ای متفاوت با محمدرضا اصلانی. این‌جا.
غیر مرتبط: برگی درخشان از صفحه‌ی ادبیات اعتماد. این‌جا.
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط امیر حسین یزدان‌بد  |